نشانه شناسی یک رخداد رسانه ای
08.01.2013

نشانه شناسی یک پارازیت



یک حادثه ی بحث برانگیز و جنجالی سال گذشته، « حذف نهایی پارازیت» بود که از شایعه قصد تجاوز جنسی کامبیز حسینی تا خبرها یا شایعات  پاکسازی درون صدای امریکا، تلاش برای برنامه ی مستقل و ناموفق سامان اربابی و سرانجام اخراج کامل کامبیز حسینی از صدای امریکا و شکراب شدن میان این دو شومن و طنزپرداز ایرانی را بدنبال داشت. موضوع اما این است که می توان گفت این اتفاقات همزمان «طنزی بس غریب و عمیق» در خویش دارد و این بخش پخش نشده ی پارازیت را بایستی دید تا حقایق و طنز نهفته و 
پنهان در این حذف و پایان را دید و آنچه به ما درباره ی خودمان و دیگری برملا می سازد.


 زیرا حذف برنامه « پارازیت» و حوادث مختلف بدنبال آن از یکسو به ما نشان می دهد که ما همه جای دنیا و در هر عرصه ای با « گفتمان و  چهارچوب» روبروییم و آزادی کامل وجود ندارد. اینکه به قول فوکو هر گفتمانی، مثل یک گفتمان طنز تلویزیونی و غیره، دارای چهارچوب و مرزهای نوشته و نانوشته خویش است و این وسط کسانی که قدشان از این چهارچوب بلندتر باشد یا متفاوت باشند، پس زده می شوند، کنار زده می شوند. گفتمان مدرن و سنتی هم ندارد، همه جا این موضوع است. تنها در گفتمان مدرن این پس زدن و کانالیزه کردن یا بی خطر کردن اما از جهاتی بازتر و کمتر است، امکان بیان و تحول گفتمان بیشتر است و بدون خشونت و پاکسازی شدید یا فیزیکی است. دوم اینکه قدرت پارادوکس و تحول پذیر این گفتمان مدرن به معنای  امکان باز شدن مداوم فضاهای جدید و همزمان نظمی نوین است، اما در حالات سنتی گفتمان آنگاه بیشتر موضوع «پاکسازی ایدئولوژیک یا خشونت آمیز غیر خودی» است و حذف نگاههای متفاوت و نو، در مرزهای تنگ و بسته زیستن، به جای اینکه به شیوه ی مدرن به  کم خطر کردن یک پدیده نو و همزمان گسترده کردن فضا و امکان بیان  و تبدیل چیز خطرناک به کالای جدید و شوی جدید کار  و عمل دست بزنی. ازینرو شیوه «ارشاد و پاکسازی» و داشتن «خطوط قرمز و میدانهای مین فراوان و تنگ» در این گفتمان سنتی دو ابزار و سازو کار گفتمانی مهم هستند.


 خوب وقتی ازین منظر به حادثه ی «پارازیت» بنگریم، چند چیز مهم  را می توانیم ببینیم: اول اینکه در تلویزیونهای صدای آمریکا و یا بی بی سی و غیره نیز، باوجود قدرتهای مدرنشان و تواناییهای خوبشان،  رگه ها و ساختارهای سنتی قوی وجود دارد. ازینرو اینجا حذف یک برنامه به این خاطر نیست که چون برنامه تماشاچی ندارد، یا برنامه اش قوی نیست. اصولا  برای تلویزیونی مثل صدای امریکا یا بی بی سی که دولتی است و حتی نیاز به پول تبلیغ و  تماشاچی زیاد ندارد، موضوع  و علت حذف یا حذف نکردن یک برنامه باید معمولا این باشد که «برنامه اش اکتوئل یا جالب و چالش برانگیز نیست». اما اگر این دو معیار مهم جامعه ی مدرن و گفتمان مدرن تلویزیونی را درباره ی برنامه  «پارازیت» بکار ببریم، می بینیم که این برنامه دقیقا قدرتش در همین بود که توانست با وجود ضعفها و کاستیهایش در واقع خون تازه ای به تن طنز اجتماعی و تلویزیونی وارد بکند، پرطرفدار باشد و مسائل حاد و اکتوئل اجتماعی  یا سیاسی را به طنز بکشد و  بخوبی چالش و بحث ایجاد بکند. با آنکه من هر هفته برنامه هایشان را نگاه نمی کردم اما این قدرت نو و توانشان را در کنار دیدن  ضعفهایش تحسین می کردم، مثل اکثر دیگران. پس اینجا موضوع «پاکسازی، مصلحت طلبی و غیره» از یکسو است و اینکه چگونه اینجا نیز «خطوط قرمز»  قوی، حذف  و بایکوت مزاحمان و ردپای سانسور در رسانه های خارج از کشور بخوبی دیده می شود. ازینرو نیز در این تلویزونها با وجود قدرتهای خوبشان، فقط امواج فکری خاصی چون اصلاح طلبان و غیره قدرت اصلی را در دست دارند، مثل بخش اعظم سایتهای خارج از کشور یا کمک گیرنده از دول اروپایی. پایان پارازیت بنابراین « نشان می دهد» که او احتمالا  به« پارازیتی و مزاحمی» برای تفکرات حاکم بر رسانه های اینوری  و مرزهای فکری آنها نیز تبدیل شده بود.

موضوع دوم و همراه با طنز سیاه اما این است که می بینیم حادثه پارازیت و پایانش همزمان مشکلات دیگر جامعه ایرانی را نشان می دهد و اینکه چگونه ایرانی ها تا دوتا یا سه تا می شوند، می خواهند انشعاب بدهند، یا زیر پای یکدیگر را بزنند و حال مثل سامان اربابی می خواهد خودش «ارباب حلقه» و برنامه گذار اصلی شود. سوم اینکه اگر جریان شایعه تجاوز و خودمداری کامبیز حسینی راست باشد، که باز هم مشکلی همگانی و معروف را نشان می دهد و اینکه باز تا یکی از ما مشهور می شود، سریع از «خودبیخود می شود» و خیال کرد که علی آباد  یا کامبیزآباد هم شهریست و حال می تواند هر کاری بکند. خیال می کند هاله ی نور دارد و فراقانون است. یا می تواند هر تخطی را به تفاوت فرهنگی  یا مشهور بودنش ارجاع بدهد. (نمونه های دیگر این «تخطی ها» را در همین صدای آمریکا و در برخی دیگر جنجالهای بخش جوان و جدیدش هم دیده ایم. یا در عمل سفیر شناگر ما در حین زیرآبی).
 موضوع مهم و نهایی اما این است که کامبیز و سامان به سان یک قدرت جدید طنز  اجتماعی و سیاسی، یک بخش از اورژینال بودن و قدرتشان در این بود که با هم و «دونفره» بودند و قدرتها و ضعفهای فردیشان یکدیگر را تکمیل می کرد، قدرت جذاب و طنزامیز و از سوی دیگر پرسروصدابودن گاه زیادی و هیستریک کامبیز بر روی صحنه  و از طرف دیگر طنزهای ظریف سامان و دست و پاچلفتی بودن و بی رمق بودنش در پشت صحنه همدیگر را مانند یک «کُنتراس جالب و پارادوکس خوب» تکمیل می کردند. اما مشخص بود که  بدون هم و « بویژه سامان بدون کامبیز» ناموفق یا کم موفق و کم رمق خواهند بود. یک نمونه موفق و بزرگ از  یک  گروه کمدین  دونفره  «لورل و هاردی» معروف بودند و می توان برای مثال این کمدینهای ایرانی و شیوه کارشان را با «لورل و هاردی» مقایسه کرد. زیرا آنجا نیز آنکه در  واقع قدرت اصلی و کمدین بزرگتر و قویتر بود، استانلی لورل لاغر و احمق بود. کامبیز حسینی نیز مثل همان «استانلی لورل لاغر و احمق یا دیوانه» مغز گروه و طنز گروه دونفره پارازیت بود و سامان اربابی همان «هاردی چاق» که قدرتش ابتدا در کنار لورل یا کامبیز می توانست رشد بکند و یا متبلور شود. ازینرو برنامه جداگانه سامان ضعیف و بی رمق بود، بی خون بود. زیر او مرد جلوی صحنه و فیگور اول نیست. او فیگور خوب همراه (و تهیه کننده خوبی) بود. اما اینجا باز می بینیم که چرا جامعه ی ما اصولا خداپرست و رهبرپرست است، زیرا در واقع همه می خواهند سریع «خدا باشند و رهبر اصلی». این راز ماست و نه اینکه واقعا رهبرپرستیم. ما او را فقط می پرستیم تا با کمک پرستش او احساس بزرگی بکنیم و همزمان تیغی آماده داریم برای روزی که فرصتی دست بدهد و رگ دیگری را بزنیم و جایش بشینیم و نمی خواهیم ببینیم که چگونه با مرگ دیگری و خراب کردن دیگری، در نهایت خلاقیت و توانایی خویش را اخته می کنیم و مثل صدای آمریکا یک برنامه خوب را از دست می دهد و یا این دو یکدیگر را از دست می دهند و نیمه دیگر خویش را.

 در این «سربزنگاههاست» که می توان خطاها و فانتزیها یا حماقتهای جمعی را دید و«  اجبار به تکرار» تراژیک یا کمدی وارش را. زیرا حقیقت این است که فرهنگ و  جامعه ی ایرانی بظاهر دیگردوست و دشمن خودخواهی است بلکه در واقع عمیقا خودخواه و خودپسند است. مرتب در این توهم است که «حضور دیگری یا حضور چیز متفاوت، حضور  همکار خوب یا رقیب خوب مزاحم و مانع پیشرفت اوست وبایستی یکطوری و یا با کلک کنار زده شود، خراب شود» و نمی بیند که بهای این توهم نارسیستی اختگی و سترونی فردی و جمعی است و گرفتاری در دورهای باطل و سناریوهای تکرارشونده. زیرا جرات ندارد این را به خودش بگوید و یا به آن پی ببرد که فردیت و خویشتن دوستی بدون لمس نیاز خویش به دیگری و متناسب با توانایی و قدرت خویش محکوم به خودمداری احمقانه و بسته است. محکوم به تکرار این کمدی/ تراژدی چون پایان دردناک برنامه پارازیت و نمونه های فراوان این تکرار در تاریخ معاصر ما، یا در ضدیت همه با همه است، پس ازطی کردن دروان وحدت همه با هم.  یا این دور باطل ناشی از ناتوانی و دیدار با این حقیقت است که این ضدیت کنونی همه با هم و آن وحدت همه با هم دو روی یک سکه و دور باطل بوده و هستند؛ که این رشد بیشتر خودمداری و خراب کردن یکدیگر و عدم پذیرش یکدیگر و موفقیت یکدیگر در کنار هم و بر بستر یک وحدت در کثرت مدرن ما، تنها ناشی از فروپاشی اخلاق سنتی و عدم باور به عشق و دوستی و غیره نیست، بلکه روی دیگر و چهره دیگر این اخلاق سنتی و استبدادی و ضد خودی است. ازینرو تکرار  این دور باطل را چه آنجا می بینیم  که این طنز و برنامه خوب، به جای نقد یا تکامل، توسط خطوط قرمز  صدای امریکا یا حسودی برخی برنامه گذاران دیگر صدای آمریکا پاکسازی می شود و چه آنجا که خودشان به 
جان خودشان یا دیگری می افتند.

 این طنز سیاه و بخش نهایی پارازیت است و آنچه پارازیت نمی گفت یا ناتوان از دیدنش بود. ناتوان از دیدن نکات مشترک میان خویش و رقیبش و موضوع طنزش بود و اینکه فرد، همان دیگری است. چون مرتب در حال خندیدن به دیگری و رقیب در کشورش بود و نمی دید که رقیب و دیگری، آن دیکتاتور یا خودمداری که به طنز می کشد، در خود او و در همان محیط کاری خودش نیز حضور دارد. زیرا فرزندان همان سیستم و گفتمان هستند و هستیم و «از ماست که برماست». ازینرو ناتوانی از خویش نقادی، به خویش خندیدن و عدم دیدن ضعف و طنز نهفته در خویش و دیگری در خارج از کشور و در این روابط کاری و جمعی،  یک «نقطه کور» مهم  آنها بود و آخر هم کار دستشان داد. طنزی که بس سیاه، خنده دار و همزمان آموزنده است. پارازیت در پارازیت است.  به اینخاطر در نهایت طنز و حرف بزرگشان گریبانگیر خودشان و صدای آمریکا شد، یعنی این سوال رندانه و معروفشان که «کی من؟» و جواب و طنز زندگی به صدای آمریکا و به آنها، به ما می گوید : «بعله، شما». زیرا به قول لکان و روانکاوی « گوینده جواب پیام و جواب سوال خویش را به شکل معکوس و از طرف گیرنده پیام و دیگری می گیرد». زیرا در نهایت گیرنده ی پیام ما کسی جز خود ما نیست و اینکه به دیکتاتور درون خودت و در بغل خودت و در روابط خودت نیز بنگر و بخند. حواست به اینها نیز باشد. این طنز زندگی است و از آن فراری ممکن نیست. همیشه جواب می آید و نامه همیشه به مقصد و به دست گیرنده می رسد که همان فرستنده و   نویسنده نامه است می رسد، دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. والا، خلاص.

Labels:

4 Comments:
Anonymous Anonym said...
اون معضلی که زیر پا زدن ازش تعبیر کردید، ریشه آن نیز در همان دیکتاتور وجود است، اگر هست این رابطه را شما چگونه تبیین می کنید؟

با تشکر

Blogger Ting Cai said...

Blogger Junda Xu said...

Blogger Gege Dai said...