13.12.2012


سوالِ حاد
صدسال «تعبیر خواب» به ما یاد می دهد: بیداربودن ترسوبودن است
اسلاوی ژیژک
مترجم: داریوش برادری

توضیحات مترجم:
« تفسیر خواب و رویا با فروید و روانکاوی به یک «بحث و پدیده علمی» تبدیل شد و امروزه دهها شیوه ی مختلف از «تعبیر خواب» در عرصه ی مکاتب مختلف روان درمانی بوجود آمده است. با اینحال جایگاه فروید در این شیوع و رشد «تعبیر خواب» جایگاه متفاوتی است و این قدرت و اهمیت را هیچگاه هیچ تفسیر خواب روانشناختی دیگر، چه شیوه ی متفاوت کارل گوستاو یونگ و بحث «ناخودآگاه جمعی» او و یا شیوه های بعدی پیدا نکرده اند. از طرف دیگر شیوه ی فروید دارای این تفاوت مهم بوده است که قادر به «تحول و تغییر» بوده است، سوال و نقد ایجاد کرده است و در مسیر تحول روانکاوی مرتب جوانب و چشم اندازهای نوینی می یابد. چیزی که تفاوت مهم میان نگاه او و حتی تئوریهای قوی کسانی چون یونگ و غیره را نشان می دهد که عمدتا به همان حالت اولیه و در خویش بسته باقی مانده اند. به ویژه به کمک شیوه ی «ژاک لکان» در واقع تئوری فروید و همچنین «تفسیر خواب» فرویدی به یک رنسانس نو و تحول نو دست می یابد و همزمان لکان برخی معضلات محوری شیوه ی «تفسیر خواب فروید» را مطرح می کند و او را به عرصه ی نوینی وارد می سازد.
مقاله ی ذیل از ژیژک (1) در واقع به بهانه ی صدسالگی «تعبیر خواب فروید» به چند نکته محوری و اساسی، رادیکالِ و تفاوت آفرین تئوری تعبیر خواب فروید اشاره می کند که عمدتا و یا ناآگاهانه (ناخودآگاه) به فراموشی سپرده می شود و پس زده می شود. همزمان در این مقاله ژیژک تئوری تکمیلی لکان و خوانش متفاوت لکان بر تئوری خواب فروید نیز تا حدودی نهفته است بی آنکه ژیژک آن را کاملا باز بکند. برای خواننده ناآشنا یا کم آشنا به این مباحث توضیح چند مبحث محوری تفسیر خواب فرویدی لازم است و همینطور اشاره ای کوتاه به نقد تکمیلی لکانی در زمینه تفسیر خواب فرویدی، تا خواننده ایرانی با این مباحث مهم بهتر آشنا شود. با آنکه لکان بشخصه خوانش جدید خویش از تئوری فروید را یک «بازگشت به فروید» می خواند. همزمان او تئوری فروید را به عرصه های جدید وارد می کند و بر برخی معضلات تئوری فروید چیره می شود. از همه مهمتر اینکه او به جای «آرزوی نااگاه فرویدی» بحث مهم «تمنامندی یا آرزومندی بشری»، اینکه بشر موجودی «تمنامند یا آرزومند است» و این بحث مهم را مطرح می کند که این بشر آرزومند یا سوژه منقسم مرتب در پی دستیابی به «ابژه کوچک غ»، یا بدنبال مطلوب و محبوب گمشده اش جستجو می کند که همه ی تلاشهای تمنامند بشری در پی دستیابی به اوست و همزمان هیچگاه کامل بدست نمی آید. ازینرو جهان نمادین بشری و هر تلاش بشری، هر حالت بشری همیشه ناتمام است و نمی تواند بر «کمبود بنیادین و محوری» حیات انسانی چیره شود. کمبودی که از طرف دیگر اساس تحول بشری است.
 به زبان ساده فروید خواب را «ارضای آرزو، تمنا یا اشتیاقاتی پنهان یا ناآگاهانه» می داند و به باور او خواب به طور عمده دارای ساختاری دوگانه است. او این دو بخش اولیه  ساختار خواب را بخش «مانیفست یا خودآگاه خواب» و بخش دوم یا «لاتنت یا پنهان خواب» می بیند. بخش مانیفست خواب همان داستان خواب است، مثل داستان خواب جوانی که فروید در کتاب «تعبیر خواب» بیان می کند. مرد جوانی که پدرش بعد از یک دوران بیماری دردناک مرده است، برای فروید خوابش را تعریف می کند. مرد جوان خواب می بیند:« که پدرش دوباره زنده است و با او مثل همیشه صحبت می کند. چیزی که برای اما او بشدت دردناک بو،د این بود که با وجود اینکه پدر مرده بود اما او نمی دانست که مرده است».2
 بخش پنهان یا «فکر پنهان و لاتنت خواب» به قول فروید وقتی دیده می شود که به خوابش و مرگ پدرش این را اضافه بکنیم که «مطابق میل و آرزوی خواب بین مرده بود». زیرا فکر پنهان در واقع «آرزوی مرگ پدر بخاطر مشکلاتش، بیماریش و غیره» توسط مرد جوان بود و اینکه در خواب این متن پنهان و حذف شده است که «پدرم مرده بود اما نمی دانست که من آرزوی مرگش را کرده ام.9». چیزی که دیدن آن برای مرد جوان بسیار دردناک است و اینکه اگر  پدرش از این احساسات خطرناک خبر داشت. به این خاطر برای فروید در خواب مرد جوان با «سرزنشهایی به خویش روبروست.3» که بخاطر «آرزوی کودکانه و ادیپالی قتل یا مرگ پدر.4» به خودش می کند. اما همینجا با توضیحات خوبی که ژیژک نیز در متنش می دهد، می بینیم که بایستی میان «فکر پنهان» در خواب و «آرزوی نهفته» تفاوتی نیز گذاشت. فکر پنهان و لاتنت در خواب  که فرد را با خویش مشغول کرده است، در واقع همان «آرزوی مرگ پدر بیمار و پردردسر و سرزنش خویش به خاطر این افکار» است که حال در قالبی تغییر شکل یافته و به شکلی دیگربه زبان و تصویر می آید.  به حالت هیروگلیفی «پدری می آید که از مرگش خبر ندارد» و «تاسف جوان از اینکه او نمی داند». در حالیکه «آرزوی نهانی و اصلی» نهفته در فکر پنهان _،زیرا به قول فروید هر خوابی «ارضای آرزویی است»_، میل و آرزوی «ادیپالی مرگ پدر و رقیب» است که فرد جوان نمی خواهد آن را ببینند و با او مواجهه شود. حتی می توان اینجا مثل ژیژک در متنش، در مورد فکر پنهان گفت که این فکر خفته برای فرد جوان حتی آگاهانه است. زیرا او می داند که پدرش مرده است و از بیمار بودن و مشکلاتش خسته بوده است. آنچه که نمی خواهد و ببیند و خوابش او را با این بخش دیگر و آرزویش مواجهه می کند، در واقع روبرو شدن با یک «تراوما و کابوس»، با یک آرزوی پنهان خویش است و اینکه «میل قتل و مرگ پدر  و رقیب را داشته است». ازینرو در نگاهی دقیقتر بایستی خواب را صاحب سه بخش دانست. بخش مانیفست یا خودآگاه، بخش فکر یا افکار پنهان که در قالب «تصاویر و زبانی تحریف شده و تغییر یافته بیان می شود و سپس آرزوی پنهان که در «نوع و حالت بیان وارونه و تحریف شده فکر پنهان» خویش را نشان می دهد. آرزویی  از یک سو معمولا دارای طبیعتی جنسی و برای مثال اینجا میل اجرای آرزوی قدیمی قتل رقیب و پدر است و از سوی دیگر دیدار با یک «کابوس و هسته تراوماتیک» جهان انسانی خویش است.
دقیقا همینجا نیز انتقاد و یا نکته تکمیلی لکان بر تئوری خواب فروید را می توان نشان داد که کوتاه به آن اشاره می کنم و دوستان را به خواندن این مبحث مهم در کتابهای معرفی شده در بخش ادبیات (5) تشویق می کنم. لکان برای مثال با نقد دوباره این خواب در سمینار « آرزومندی و معنایش» به ما نشان می دهد که در واقع آنچه در این خواب مرد جوان نمی خواهد با آن مواجهه شود و این بخش در واقع همان «هسته تراوماتیک خواب یا کابوس» است، نه مواجهه شدن با مرگ پدر یا آرزوی مرگ او بلکه تلاش او برای مواجهه نشدن با «درد زیستن» خویش است و اینکه او حال بایستی «کستراسیون و کمبود» را بپذیرد و « درد زیستن انسانی» را به عنوان «سوژه منقسم» قبول بکند. آنکه در واقع «نمی داند که مرده است»، نه پدر بلکه جوان است و اینکه «نمی خواهد حضور درد و مرگ در زندگی سوژه وارش را قبول بکند». اینکه در واقع او نیز نمی داند که «دیگری و غیر چه می خواهد؟». یا بدینوسیله که می گوید «دیگری یا غیر مرده است و نمی داند که مرده است، می خواهد فانتسم و توهم خویش درباره دانشش بر دیگری و غیر و بر حیات انسانیش را نشان بدهد.  نمی خواهد کستراسیون و محرومیت از قدرت و فالوس و از کمال نهایی را بپذیرد. زیرا به قول لکان در هر خواب و رویا، مثل هر عارضه یا بیماری، در واقع «متنی حذف شده، حقیقتی حذف شده، زبان و کلامی حذف شده نهفته است که بایستی حال از طرف سوژه پذیرفته شود» تا خواب نیاز به «تکرار این کابوس یا خواب و متن» دیگر نداشته باشد و فرد به بلوغی نو دست یابد. تا پیام خواب که همان پیام سوژه به خویش است و یک حقیقت و معنا و تمنای اوست، توسط فرد پذیرفته شود و حال او بتواند به بلوغ نو و قبول « درد زیستن و ناممکنی یا کمبود نهفته در زندگی انسانی» هر چه بیشتر دست یابد و بر اساس قبول این «کمبود و درد زیستن»  به قدرت نوین و نمادین خویش، به خلاقیت فردی خویش و جهان فردی خویش بهتر دست یابد.
به زبان دقیقتر معضل مرد جوان این است که وقتی می گوید «او (پدرش) نمی دانست که مرده است»، در واقع می خواهد با گفتن این موضوع و بیان حالت کمدی وار پدر نادان یا ناتوان از قبول مرگش، در واقع از «دیدار و مواجهه خودش با مرگ و نادانی بنیادین زندگی بشری و سوژه، از کمبود» در برود. او به قول لکان «غفلت خویش را در رویا به غیر نسبت می دهد.10». اینجا «فانتسم بنیادین» او خویش را نشان می دهد و آن چیزی که می خواهد پس بزند و حذف بکند. اینجا دقیقا متنی است که در خواب حذف شده است تا سوژه یا مرد جوان با «کمبود و کستراسیون» با «معضل انسانی با درد زیستن و با حضور مرگ زیستن» روبرو نشود و به پدرش یا به دیگری در خفا بخندد که نمی داند مرده است. گویی که او حال «دانا و توانا» است. در حالیکه این دقیقا فانتسم اوست و متن حذف شده ی او در خواب که همان تلاش برای پس زدن مواجهه با «درد زیستن بشری و سوژه وار خویش است  و قبول مرگ و کمبود خویش و دیگری». زیرا در متن حذف شده ی ما همان «سوژه ناآگاه» و بخش دیگر ما نهفته است که ما از او هراس داریم و بایستی پذیرفته شود تا ما به «کثرت در وحدتی نو» دست یابیم و به قدرت تمنامندی نو. در این معنا هر خوابی و به ویژه هر خواب تکرار شونده یا کابوس تکرار شونده دارای یک «هسته ی کابوس وار یا تراوماتیک» است و مواجهه با این هسته ی تراوماتیک لازم است تا بتوان او را به سان حقیقت نوین ما و قدرت نوین ما در جهان نمادین یا سمبولیک خویش پذیرا شد و اینگونه بر تکرار چیره شد بی آنکه این بدان معنا باشد که دیگر بحران و تکراری نخواهیم داشت. زیرا زندگی بشری همیشه در حالت پارادوکس تمنامندی، وصال و بحران نو و متفاوت و امکان تحول و خوانش متفاوت قرار دارد. زیرا جهان نمادین و زبانی ما همیشه بدور یک «هیچی محوری و کابوس وار» آفریده شده و می شود. ( برای توضیحات بیشتر در مورد «اجبار به تکرار» در « خواب و کابوس» در بخش ادبیات به یک «کابوس مشترک میان تبعیدیان» به عنوان نمونه اشاره کرده ام و آن را باز کرده ام.6)
ازین چشم انداز است که لکان در تفسیر خواب فرویدی از خواب بالا همزمان خطای فرویدی را می بیند و سعی می کند این تئوری را به عرصه ی نوینی و بهتری وارد بکند. زیرا به قول لکان در همین فانتزی «میل ادیپالی قتل پدر» در خواب بالا ما با یک «خودفریبی فروید.7» و با معضل «گره ادیپ» روبرو می شویم. زیرا مشکل فرد جوان این نیست که میل قتل پدر یا میل مرگ پدر و رهایی از پرستاری او را دارد، بلکه موضوع این است که تمرکز کردن روی میل مرگ پدر در واقع باعث می شود که فرد جوان نتواند و نخواهد با «ساحت شکست،مرگ و درد زیست انسانی» خویش روبرو شود. ازینرو به قول لکان در سمیناری «این راحت تر است که یک ممنوعیت مثل ممنوعیت زنای با محارم را قبول بکنیم تا اینکه واقعا به کستراسیون و محرومیت از قدرت و فالوس مطلق دچار شویم». زیرا آنکه ممنوعیت یا بد بودن میل قتل پدر یا پدر اولیه و قدرتمند را قبول می کند، باز یکجایی باور دارد که لااقل یک نفر است که دارای قدرت مطلق و صاحب همه چیز و صاحب زنان است. فقط او و دیگر انسانهای معمولی نمی توانند این یک نفر باشند. اما دقیقا این نیز یک توهم است. زیرا پدر اولیه و حرمسردار یک توهم است. یک توهم ضروری است تا بتوان حال تن به قبول کستراسیون و قانون و به پدر نمادین داد اما قبول وجود او به معنای باز نگه داشتن دری برای این امکان است که گویی «دیگری کامل است و کمبود ندارد». که گویی یک دیگری بزرگ وجود دارد که کامل و پرفکت است، که بهشت گمشده، یک حقیقت بزرگ و کامل، یک واقعیت عینی وجود دارد که ما آدمهای خاطی و زمینی نمی توانیم بدستش بیاوریم یا لمسش بکنیم. در حالیکه قبول کستراسیون و فالوس به عنوان اسم دلالت کستراسیون به معنای دیدن این است که حتی دیگری بزرگ و غیر، حتی زندگی و آنچه خدا یا غیر می نامیم، دارای کمبود است و به این خاطر ما نمی توانیم هیچگاه به روایت نهایی از خویش و دیگری دست یابیم. همانطور که ابتدا بر اساس قبول این کمبود و کستراسیون نمادین می توانیم به قدرت نو و به توانایی خلاقیت ایجاد  روایات نو و نمادین از همه چیز، از علم، ایمان و از عشق و یا واقعیات نو دست یابیم. می توانیم جهان نمادین خویش را که «مرتب نوشته می شود» بدور این «هسته کابوس وار و تهی» بیافرینیم که «هیچگاه نوشته نمی شود».
 از این چشم انداز است که می توان آنگاه فهمید که چرا  لکان، باوجود تاکیدش به بازگشت به سوی فروید، همزمان از یک تئوری جدید  و «فرای گره ادیپ فرویدی» سخن می گوید و در جایی این نظریه مهم را مطرح می کند که « گره ادیپ رویا و خواب فروید است، رویا یا خوابی که مثل هر خواب دیگر بایستی تفسیر شود».

همانطور که بایستی برای درک بهتر تئوری تعبیر خواب فرویدی یا لکانی، این نکته را  اضافه کرد که بهترین و درستترین تعبیر خواب  در «ارتباط روانکاوی و در گفتگو با طرف مقابل یا روانکاو» ممکن است. زیرا تنها از طریق این بیان خواب و صدا ( لحن بیان و واجها در بیان) و از طرف دیگر از طریق گفتگو و  رابطه ی انتقال قلبی با روان درمانگر است که موضوع و اصل خواب هر چه بیشتر خویش را نمایان می سازد. یا به زبان دیگر فرد می توان معنای خوابش را بیافریند. معنایی که یک خلاقیت است و همزمان بیانگر تمنا و حقیقت نهفته او و متن حذف شده اوست. بیانگر روایت او از خواب و تمنایش است. چیزی که باعث می شود یک خواب مشابه در شرایط دیگر، دارای معانی جدیدی باشد و هیچگاه نمی توان معنای نهایی یک خواب را بیان کرد( و یا ماتریکسی مشابه برای تعبیر خوابهای مختلف ایجاد کرد، چیزی یک خطای مهم تعبیر خواب یونگی و پرسوناژهای آنیما یا آنیموس، سایه  وغیره او در هر خوابی است. با تاکید بر قدرتهای تئوری و تفسیر یونگ و روانشناسی تحلیلی او). زیرا خواب همیشه عملی فردی و متفاوت است و تفاوت می زاید. حتی وقتی تمناهای مشابه در میان افراد و یا اقشار باشد. خواب خلاقیت و متن فردی است که همزمان بیانگر ضمیر ناآگاه و نمادین است. ضمیر ناآگاهی که «ترا_فردی» و بر بستر یک زبان است اما «ناخودآگاه جمعی» نیست. به زبان دیگر خواب مثل سوژه ی بیننده خواب « تاخوردگی» این بستر و زبان و تاریخ فردی است. متفاوت است و تنها فرد می تواند معنایش را ببیند و بیافریند. ( بسته به جایگاهش در خواب و نسبت به خواب و زبان خوب، بسته به جایگاهش در «گراف تمنامندی» یا منحنی آرزومندی). (در مورد گراف تمنامندی به منابع در بخش ادبیات مراجعه بکنید. 8)

در انتها توضیح این نکته ضروری است که قدرت نقد ذیل از ژیژک به ویژه در همین بیان توان رادیکال و تغییر آفرین تئوری خواب فروید نهفته است، بدون آنکه وارد مباحث بالا و نقد لکانی شود. همزمان او به ما نشان می دهد که چرا دقیقا هر خواب و رویای انسانی همیشه بدور یک «هسته ترواماتیک» است و با این هسته کابوس وار در پیوند است. در زبان آلمانی و انگلیسی این پیوند ریشه ای حتی در پیوند زبانشناسانه این دو واژه مهم خواب یا «تراوم، دریم» و کابوس یا «ترواما» قابل رویت است و اینکه خواب یا تراوم همان تراوما است. خواب، تراوما و کابوس یا زخمی روحی است که کوچک و قابل هضم و بی خطر شده است و تراوما هجوم «زخمهای نارسیستی و یا کابوس وار»، خوابها و رویاها بدرون زندگی معمولی فرد و بهم ریختن آن است . باعث فلجی زندگی معمولی و کابوس و حالت بختک وار خواب می شود. خواب و رویا و کابوس از سوی دیگر دو روی یک سکه و در پیوند تنگاتنگ با یکدیگرند و در نقطه ای بر نوار موبیوس به هم تبدیل می شوند. ازینرو هر خواب و رویای بزرگ انسانی می تواند براحتی به کابوس و دیکتاتوری نو تبدیل شود. همانطور که حالت بیداری ما و حالت واقعیت روزمره ی ما در پیوند تنگاتنگ با حالت « خواب و کابوس نهفته» ی ما دارد و در واقع بیداری ما و نقشهای شهروندی یا مودب روزانه ما از بسیاری جهات برای فرار از «نیمه پنهان» و پس زدن آن است و سرکوب آنچه که می طلبیم و آرزو می کنیم و هستیم. بیداری ما و تلاش خودآگاه ما راهی برای مقابله، پس زدن یا چیرگی بر «زخمهای قدیمی و چرکین یا کابوس وار»، بر گره های حقارت یا نارسیستی، زخمهای عشقی و غیره است. همانطور که «دنیای اخلاقی و اهورایی کاهن ایرانی» بدور هراس و فرار، یا بی خطر کردن این «نیمه پنهان اهریمنی» ایجاد شده است. یا « دنیای خراباتی و مالیخولیایی عارف، عاشق ایرانی» بدور رویای  وخواب یک «بهشت گمشده، دیگری و مادر گمشده» و در پی جستجوی ناممکن و هراس همزمان از این « بهشت گمشده» بوجود آمده است. بهشت گمشده اخلاقی پاک یا عارفانه که نام دیگر و اصلیش همان «چیز مطلق، دینگ یا کابوس» است و به این خاطر هر زمان به واقعیت تبدیل می شود به کابوس و به خشونت تبدیل می شود یا به حالات مضحک و خراباتی و خلاقیت و کامجویی زمینی را سرکوب می کند.
با درک این همپیوندیها میان حالت خواب و بیداری، میان حالت ضمیر ناآگاه و ساحت آگاه یا خودآگاه است که می توان سخن عمیق ژیژک را فهمید که بیدار بودن، واقع گرا یا پراگماتیک بودن، مومن وفادار به سنت و رسم بودن، در واقع به معنای ترسو بودن است. از جهاتی به معنای تلاش تراژیک/کمدی وار یا کابوس وار برای فرار از «خویش و تمناهای خویش، خوابهای خویش و از ضرورتهای خویش و زمانه خویش است». به زبان دیگر برای بالغ بودن همیشه بایستی یک بخش «در خواب زیست». خواب و تمنای خویش را دنبال کرد. بایستی «دن کیشوت» بود و بر اساس رویا و تمنای خویش، به کمک متن حذف شده و تمنای پنهان در خواب خویش، حال بیداری و واقعیت روزمره فردی یا جمعی را بهتر آفرید. آفرینشی که طبیعتا همیشه ناتمام است و دارای کمبود است. زیرا تمنا و قانون، فرد و دیگری همیشه ناتمام و در حال «نوشته شدن دائمی هستند». حال امیدوارم با این توضیحات دوستان بهتر بتوانند از این مقاله و بحث مهم ذیل استفاده بکنند.»

سوالِ حاد یا سوزان
صدسال تعبیر خواب به ما یاد می دهد: بیداربودن ترسوبودن است
اسلاوی ژیژک
اگر ما از یک روشنفکر متوسط الحال امروزی بخواهیم که در چند کلمه ی مختصر به ما بگوید که موضوع محوری در تئوری «تعبیر خواب» فروید چیست، احتمالا به ما جواب می دهد: برای زیگموند فروید خواب تحقق یک رویا یا آرزوی سانسورشده ی  نااگاهانه توسط خواب بین یا رویابین است. آرزویی که معمولا طبیعتی جنسی (سکسی) دارد. حال، از منظر این تبیین، توجه مان را بر ابتدای کتاب «تعبیر خواب» متمرکز می کنیم، جاییکه فروید یک تعبیرو تفسیر دقیق و جزیی نگرانه  از خوابش در مورد  تزریق آمپول «ایرما» (یکی از بیماران زن مهم و معروف فروید. مترجم) را به ما نشان می دهد. می توان طبیعتا از این موضع حرکت کرد که فروید می دانست که چکار می کند و به عمد مثالی را انتخاب می کند که برای تشریح و نمایش تئوری خوابش مناسبتر است. اما اینجا ما با اولین  تعجب بزرگ خویش روبرو می شویم. یعنی با دیدن این تفسیر خواب فرویدی ابتدا به یاد این شوخی قدیمی روسی  با رادیو اریوان می افتیم:« آیا آقای رابینوویچ در قرعه کشی یک ماشین برنده شده است؟. در اصل بله. اما اولا یک ماشین نبود بلکه یک دوچرخه بود. دوما نو نبود بلکه کهنه و در نهایت او این را نبرده بود بلکه این دوچرخه را ازش دزیده بودند». آیا یک خواب تحقق یک آرزوی جنسی ناآگاهانه خواب بین (بیننده خواب) است؟ در اصل بله. فقط آرزوی نهفته در خوابی که فروید برای تشریح و نمایش تئوری خوابش برگزیده است، نه جنسی و نه ناآگاهانه است و حتی  آرزوی خودش نیست...

این خواب با یک گفتگو میان فروید و بیمار زنش ایرما درباره ی شکست درمان او  به خاطر یک آمپول آلوده شروع می شود. در مسیر صحبت فروید به ایرما نزدیک می شود، سرش را به نزدیکی صورت ایرما می برد و کاملا عمیق  به درون دهان ایرما نگاه می کند و نگاهش درگیر حالت هولناک گوشت زخمی و قرمز درون دهان ایرما می شود. در این لحظه هراس انگیز و غیر قابل تحمل حالت خواب تغییر می کند و هراس و ترس ناگهان به حالت کمدی تبدیل می شود: سه تا دکتر، دوستانی از فروید،  ناگهان ظاهر می شوند و در یکسری تفسیرهای تخصصی خنده دار ( و ضدونقیض) دلایلی را مطرح می کنند که بنا به آنها هیچکس مسئول مسمومیت ایرما توسط آمپول آلوده نیست ( دلایلی مثل این « اصلا  آمپولی نبود، آمپول تمیز بود و غیره»). آرزوی نهفته در خواب، یا «فکر پنهان یا خفته» که اینجا خویش را به زبان می آورد، بنابراین نه جنسی و نه ناآگاه است، بلکه در واقع آرزوی (کاملا آگاهانه) فروید است که می خواهد از زیر بار مسئولیتش برای شکست درمان ایرما شانه خالی بکند. اما این موضوع با نظریه طبیعت جنسی و ناآگاهِ آرزوی در خواب تبلوریافته چگونه کنار می آید؟

دقیقا اینجا بایستی حال تفاوت ماهوی و اساسی مطرح و بیان شود:  آرزوی ناآگاه  در خواب در واقع  فکر پنهان (لاتنت) نیست، فکر نهفته و پنهانی  که در بافت روشن خواب ( در داستان خواب یا بخش مانیفست خواب. از مترجم) به حالت پس زده و تغییر زبان یافته حضور دارد، بلکه آرزوی ناآگاه آن چیزی است  که خویش را از مسیر (یا توسط) تحریف و تغییر شکل فکر پنهان در بافت روشن خواب حک و بیان می کند. در این وضعیت، نکته پارادوکسیکال تعبیر خواب  قرار دارد: ما می خواهیم از دست یک فکر مشخص، مشغول کُننده و ناراحت کُننده خلاص شویم، که کاملا از حضورش مطلع هستیم. بنابراین تحریف و تغییر شکلش می دهیم، او را به زبان هیروگلیفی (یا نگاره نویسی) خواب برمی گردانیم. اما دقیقا همینجا توسط این تحریف و تغییرشکل فکر پنهان در خواب یک « دیگری یا چیز دیگر» خویش را در خواب می نویسد و آشکار می سازد، یک آرزوی بسیار اساسیتر و مهمتر در خواب خویش را به زبان می آورد و حک می سازد، و این آرزو آنگاه ناآگاه و جنسی است. در مورد خواب تزریق آمپول ایرما، فروید به ما اشاراتی به آرزوی ناآگاهش می کند: او خویش را به سان «پدر اولیه و اصلی (صاحب زنان  وقدرت مطلق در کتاب توتم و تابو. مترجم)»، احساس می کند که می خواهد زنانی را که در خواب بر او ظاهر می شوند، به تصاحب خویش درآورد. 

یک معمای دیگر اما اینجا حال بروز می کند: آرزوی چه کسی را خواب عملا متحقق می سازد؟  برخی مدارک اخیرا منتشرشده  روشن و مشخص ثابت می کنند که  محور و مرکز اصلی این خواب این آرزو بود که در واقع آقای ویلهلم فلیس را از زیر بار مسئولیت و گناه بیرون بکشد (دوست و همکار نزدیک فروید که بجای فروید او آن سوژه اصلی ست که « در واقع بایستی می دانست»، یعنی ابژه انتقال قلبی او بود): زیرا فلیس در واقع جراحی دماغ ایرما را خراب کرده بود و آرزوی نهفته در خواب فروید، موضوعش نه آزادکردن «فروید بشخصه» از زیر بار مسئولیت بلکه رهایی و خلاص کردن «دیگری بزرگ یا غیرِ» خواب بین از مسئولیت و گناه بود. یعنی نشان بدهد که دیگری بزرگ یا غیر مسئول  خطای پزشکی نبود، که دیگری بزرگ کمبود دانش و کمبود توانایی پزشکی نداشت_ به زبان دیگر، اینکه پادشاه لخت نبود. بدین شکل خواب در واقع آرزوی فروید را متحقق می بخشد، اما تا آن حد که آرزویش در واقع آرزوی دیگری (فلیس) بود. ( منظور این است که تلاش ناآگاه خواب بین یعنی فروید این است که نشان دهد دیگری بزرگ و غیر دارای کمبود و ضعفی نیست که یک فانتسم یا توهم است. زیرا هم فرد و هم دیگری دارای کمبود هستند اما انسان نویروتیک یا معمولی در نهایت می خواهد ثابت بکند که دیگری و زندگی یا دانش دارای کمبود نیست و اگر خطایی هم هست از خود اوست و  عدم درک قدرت و کمال زندگی، خدا و دیگری. توضیحات در پرانتز از مترجم)

برای اینکه حد و مقیاس تعبیر خواب را بهتر حس و  لمس بکنیم، بایستی یک مشکل دیگر را به بحث اضافه بکنیم. چرا ما اصلا خواب می بینیم؟  جواب فروید به حالت فریبنده ای ساده است:  مهمترین عملکرد خواب این است که که خوابِ خواب بین   را طولانی تر سازد. این عملکرد معمولا در رابطه با خوابهایی مطرح می شود که ما قبل از لحظه ی بیدار شدن داریم، مثل وقتی که یک اختلال بیرونی ( مثل یک سروصدا) خطر بیدارکردن ما را بوجود می آورد. در چنین شرایطی  فرد خفته سریع ( در قالب یک خواب)  حالتی را تصور می کند که این تحریک کننده ی بیرونی را در خویش و در قالب یک خواب همرنگ و منطبق سازد و بدینوسیله  خوابمان را کمی طولانی تر سازد. اگر علامت خارجی  تشدید شود، آنگاه سرانجام فرد بیدار می شود...  اما آیا واقعا همه چیز اینقدر تمیز و راحت صورت می گیرد؟ در خوابی دیگر از کتاب «تعبیر خواب» فروید یک پدر خسته به خواب فرو می رود، پدری که تمامی شب در کنار کفن پسر مرده اش نگهبانی داده بود، و خواب می بیند که پسرش به حالت در آتش سوختن و شعله ور به سوی او می آید و به او این سرزنش هولناک را می کند که:« پدر نمی بینی که که من می سوزم؟». پدر سریع از خواب بیدار می شود و می بیند که پارچه روی کفن پسرش توسط یک شمع افتاده واقعا شعله ور شده است،_ دودی که او در خواب بویش را حس کرده بود، در خوابش درباره ی پسر سوزانش همزیستی و انطباق یافته است، تا او بتواند طولانیتر بخوابد.

آیا پدر وقتی بیدار شد که تحریک خارجی (دود) خیلی شدیدتر از آن شده بود که بتواند در سناریوی خواب همرنگ و همزیست شود؟ یا اینکه موضوع در واقع برعکس بود: پدر ابتدا خواب را ایجاد می کند تا بتواند بیشتر بخوابد، یعنی بیدارشدن دردناک و نامطلوب را به تعویق بیاندازد؛  اما آن چیزی که در خواب با آن مواجهه می شود، یعنی دقیقا سوال حاد و سوزان، شبح هولناک پسرش که این سرزنش و ملامت را بیان کرد، خیلی غیر قابل تحملتر از واقعیت بیرونی یا ظاهری بود. بنابراین پدر بیدار می شود و به درون جهان واقعی یا ظاهری فرار می کند_ چرا؟ برای اینکه « به خواب دیدن ادامه بدهد»، تا از دست «تراوما یا کابوس» غیرقابل تحمل گناهش در مورد مرگ دردناک پسرش در برود.
برای اینکه تمامی وزن و اهمیت این پارادوکس را بهتر درک بکنیم، حال این خواب را با تزریق آمپول ایرما مقایسه می کنیم. در هر دو خواب یک دیدار و مواجهه «تراوماتیک یا کابوس وار» وجود دارد ( دیدن گوشت زخمی در ته دهان ایرما، تصور پسر سوزان)؛ در خواب دوم اما خواب بین در این لحظه بیدار می شود، در حالیکه در اولی حالت ترسناک خواب توسط هیاهوی لوس توجیهات پزشکی جایگزین می شود. این حالات موازی  کلید اصلی برای درک تئوری خواب فرویدی را به دست ما می دهد:  بیدارشدن در خواب دوم ( پدر در واقعیت روزمره بیدار می شود تا از  عنصر هولناکِ خواب فرار بکند) همان عملکردی را مانند تغییر ناگهانی به حالت کمدی، به رد وبدل کلمات میان سه پزشک مضحک در خواب اول دارد. این بدان معناست که واقعیت معمولی ما دقیقا همان ساختاری را دارد که این رد وبدل کلمات بیمزه و لوس دارند. تعویض کلام ابلهانه ا ی که ما را قادر می سازد که از مواجهه با تراوما و کابوس حقیقی در برویم و از آن حذر کنیم.
چیز مهم و اصلی طبیعتا لحظه ی وارونه شدن رابطه ی میان خواب و واقعیت در هر دو قطعه است. محتوا از لحاظ صوری یا رسمی مشابه است_  یعنی این صحنه ی مطبوع که در خانه می نشینیم، می خوریم و می نوشیم و از تجارب و اتفاقاتمان می گوییم، ناگهان از طرف هجوم و نفوذ این دستور و فرمان که « برپا، بلند شو»، بهم می ریزد. در صحنه ی اول اما خواب زیبا توسط حضور و واقعیت فرمانِ، بلند بشو، با خشونت قطع می شود، در حالیکه در قطعه ی دومی واقعیت مطبوع اجتماعی از طرف فریاد بیرحم هذیان گونه (یا حتی خیالی) تکه تکه می شود.

این برعکس شدن معمای پدیده «اجبار به تکرار» را آشکار می سازد:  چرا سوژه یا فرد هنوز هم از طرف فریاد بیرحم و وقیح «برپا» تعقیب و آزار می شود، چرا این فرمان هنوز اینقدر مصرانه تکرار می شود؟ اگر در بار اول ما هجوم و نفوذ واقعیت بیرونی را می بینیم که خواب را مختل می کند، حال در بار دوم  هجوم و نفوذ واقعیت تراوماتیک را (در واقعیت روزمره. از مترجم)می بینیم. واقعیت کابوس واری که عمل کردن بدون دردسر واقعیت اجتماعی را مختل می کند.  سناریوی کمی تغییر یافته خواب دوم فروید (پسر سوزان) را می توان به سان خواب بازماندگان هولوکاست تصور کرد، خواب پسری، که پدر نتوانست از اطاق گاز نجات دهد، و حال این خواب پس از مرگش او را تعقیب و آزار می دهد و سرزنش و ملامتش می کند:« پدر، نمی بینی که دارم می سوزم؟»
بدین شیوه ما اینجا فرویدی را کشف می کنیم که بسیار دور از نمونه تیپکال آن «انسان ویکتوریایی » است که اسیر تصورات سرکوبگرانه اش درباره ی سکسوالیته است. فرویدی که ساعتش و زمانش شاید ابتدا امروز، در «اجتماع هیاهو»ی ما می آید، جاییکه، آن چیزی که ما واقعیت روزمره می نامیم، هر چه بیشتر به یک دروغ تحقق یافته تبدیل شده است. برای دیدن این موضوع کافی است به بازیهای کامپیوتری اینتراکتیوی فکر بکنیم که برخی از ما به حالت وسواسی و اجبارگونه بازی می کنند، بازیهایی که در آن یک انسان ضعیف، ناتوان و نویروتیک می تواند خویش را یک آدم ماچو (گردن کلفت و خشن) و تندخو خیال بکند (یا بهتر است بگوییم که  نقش و شخصیت در روی تصویر کامپیوتر یک ماچو را می پذیرد). مرد تندخو و گردن کلفتی که مردان دیگر را کتک می زند و زنان را با قدرت و خشونت تصاحب می کند. این بسیار ساده انگارانه است که بگوییم که این  انسان ناتوان و ضعیف  به رویاهای روزانه کامپیوتر پناه می برد تا از واقعیت ناتوان و خشک و خالی روزانه اش فرار بکند. زیرا چه می گوییم، اگر بدانیم که بازیهایی که ما در کامپیوتر انجام می دهیم، جدی تر از آن باشند که خیال می کنیم؟  چه می گوییم، اگر من در این بازیهای کامپیوتری هسته ی خشن و منحرف شخصیتم را بیان و مطرح می کنم، هسته ای منحرف که من بنا به اجبارات اخلاقی/اجتماعی در روابط واقعی زندگیم با دیگران نمی توانم آنها را نمایان و تجربه بکنم؟ آیا در واقع اینگونه نیست که آن چیزی که من در این مواقع در خواب روزانه سابیریم به نمایش می آورم، از جهاتی حتی «واقعی تر از واقعیت» است، به هسته ی واقعی شخصیت من نزدیکتر می شود تا آن نقشهایی که من در ارتباطاتم با پارتنرهایم در زندگی واقعی بازی می کنم؟ دقیقا به همین خاطر که بر آن آگاه هستم که دنیای سایبری «فقط یک بازی است»، بنابراین می توانم در آنجا چیزی را تجربه بکنم که در ارتباطات «واقعی» و بیناسوژه ای خویش هیچگاه نمی توانم به آنها اجازه ی بیان بدهم.

در این معنا حقیقت ساختار یک خیال و وهم را دارد، همانطور که ژاک لکان فرمول بندی کرد. آنچه در قالب خواب دیدن یا خواب روزانه دیدن بر ما ظاهر می شود، گاهی آن حقیقت پنهانی است که بر پایه ی سرکوبش واقعیت اجتماعی ما خویش را بنیاد گذاشته است. در این موضوع آموزش بزرگ فروید درباره ی تعبیر خواب قرار دارد: واقعیت چیزی برای آن کسانی است که نمی توانند خواب و رویایشان را تحمل بکنند.

توسط اسلاوی ژیژک، 1999، در مجله « دی سایت»

1/ مطلب بالا از ترجمه ی آلمانی ذیل در مجله ی «دی سایت» به فارسی برگردانده شده است. مقاله اولیه گویا در سال 1999 منتشر شده است. لینک ذیل از سال 2005 است.
2/3/4/5//7/8
Die Stellung des Subjekts. Christoph Braun. S284-289
یا برای توضیحات بیشتر در مورد این خواب از منظر لکان و درباره ی منحنی آرزومندی می توانید به کتاب مرجع ذیل از دکتر موللی مراجعه بکنید. همچنین برای دو نقل قول 9 و 10
مقدماتی بر روانکاوی لکان. دکتر موللی. ص  139/144
6/ برای توضیح بیشتر درباره ی حالت تکرار در کابوسها به این «خواب و کابوس مشترک» در میان اکثر تبعیدیها توجه بکنید. تقریبا بخش اعظم  تبعیدیها یا مهاجرین ایرانی این «خواب و کابوس مشابه» را به شیوه های مختلف دیده یا هنوز مرتب می بینید. کابوسی که  سناریواش تقریبا اینگونه است. «اینکه مهاجر با پاسپورت یا یواشکی به ایران و نزد خانواده و دوستانش برگشته است تا آنها را ببیند و حال یکدفعه تحت تعقیب پلیس قرار می گیرد و یا پاسپورتش را گم می کند و با ترس یا جیغ از خواب بیدار می شود». در این سناریو بخش خودآگاه و مانیفست خواب در واقع این رویداد واقعی و خطر محتمل است که اگر با پاسپورت هم ایران بروی باز در آن کشور بی قانون احتمال تعقیب یا ممنوع الخروج شدن را داری و یا اینکه گرفتار بشوی. بنابراین خواب به ظاهر منطقی مشخص دارد و بازتاب یک ترس واقعی است. اما دلیل عمیق آن چیز دیگری است و حضور این دلیل عمیق را ما از کجا می فهمیم یا کجا می توانیم  می بینیم؟ در اینجا، در « اجبار به تکرار کابوس» و رهانشدن از این کابوس. زیرا اینجا بایستی تمنا و هراسهایی از فرد تبعیدی حضور داشته باشد که مرتب این خواب را تکرار می کند تا به چیزی مهم اشاره بکند و حضور خویش را نشان دهد. این اجبار به تکرار کابوس موضوع و تمنایی عمیقتر و فردی را لو می دهد و اینکه اینجا موضوع تمنا و شوری از فرد یا جمع مهاجر است که مرتب بازمی گردد و در قالب کابوس خویش را نشان می دهد. در واقع آنچه باعث این کابوس می شود، خشم و نفرت فرد مهاجر یا تبعیدی از سیستم و پلیس آنجاست و اینکه به اینخاطر مجبور به تبعید شده است و می خواهد حسابشان را برسد و دمار از روزگارشان در بیاورد و این خشم کور و انتقام کور یا نارسیستی حال به شکل برعکس و به شکل حمله پلیس و «اجبار به تکرار این کابوس» بروز می کند. همانطور که پارانوییای فردی چیزی جز  خشم فرد پارانویید و میل قتل پدر یا دیگری نیست که حال به سمت خود او نشانه می رود، همانطور نیز در این کابوس خشم و کینه و میل قتل ظالم به شکل خطری نو و تحت تعقیب یا تحت شکنجه بودن باز می گردد. بنابراین آن «متن و تمنایی که اینجا حذف شده است» و بایستی برگردد، بایستی به شیوه این و بالغانه پذیرفته شود، این خشم و نفرت فاعل و خواب بیننده است که به سوی دیگری نشانه رفته است. خشمی نارسیستی که دیگری را مقصر بدبختی و تبعید خویش می بیند و حال به شکل پارانوییا و کابوس و تعقیب بازمی گردد. همانطور که آن کسی که پاسپورتش را گم کرده است، کسی جز فاعل و خواب بیننده نیست، زیرا در واقع او هم غم غربت و  میل بازگشت به کشورش دارد و همزمان از این بازگشت ناممکن هراس دارد. بنابراین هم پاسپورتش را دور  می اندازد و هم  در خواب گریه می کند که گمش کرده است. اینها خشم، دردها، افسردگی و متون و تمناهایی حذف شده هستند که بایستی به متن اصلی و سناریو خواب اضافه شود تا فاعل و بیننده خواب ببیند در این «سناریو در کجا و در چه مقامی قرار دارد» و چگونه بایستی با قبول این خشم و افسردگی یا نفرت در واقع جایگاهش را نسبت به دیگری و تعقیب کننده تغییر دهد تا تکرار پایان یابد. تا کابوس پایان یابد و جایش را غم طبیعی و اعتراض بالغانه و شروع جدید در کشور نو بگیرد. همانطور که «هسته ی کابوس وار» و نهایی نهفته در این خواب مواجهه شدن با «غریبگی انسانی» خویش در هر زبان و فرهنگی است که معضل انسان تبعیدی و یا مهاجر و در نهایت معضل عمیق سوژگی است. زیرا سوژه نمی تواند با هیچ چیز، با هیچ هویتی کامل یکی و یگانه شود و حتی وقتی می گوید من ایرانی یا آلمانی هستم، همیشه روایتی متفاوت دارد و در این ایرانی بودن یا زن بودن، تفاوت یا تفاوتهایی نهفته است و او نمی تواند با روایت حاکم در زبان یکی و یگانه شود. سوژه همیشه بخشا در زبان و جهان خویش «غریبه و دیگری» است و این اساس قدرت او نیز هست. کمبودی است که همزمان پیش شرط خلاقیت و توانایی او به تلفیقهای نو، به ایجاد روایات نو  ویا هوبریدهای نو چن فرد ایرانی/ آلمانی و غیره است.

10 Comments:
Anonymous Anonym said...

Anonymous Anonym said...

Blogger Junda Xu said...

Blogger 柯云 said...

Blogger raybanoutlet001 said...

Blogger dong dong23 said...

Blogger 千禧 Xu said...

Blogger happy 123 said...

Blogger 千禧 Xu said...

Blogger aaa kitty20101122 said...