روانکاوی فیلم

چند نکته روانشناختی درباره ی فیلم «بدون مرز»

فیلم جدید و هیجان انگیز «بدون مرز» درباره ی یک انسان نویسنده ی شکست خورده و ناتوان است که حال به کمک یک قرص و ماده مخدر جدید به قدرت و هوش والاتری دست می یابد و قادر می شود به همه چیزهایی دست یابد که تا کنون برایش ناممکن بوده است. یا قادر می شود مرزهای معمولی هوشی انسان را پشت سر بگذارد و مرتب به قدرتها و توانهای نو دست یابد. اگر « نئو» در فضای مصنوعی «ماتریکس» قادر بود در عرض چند دقیقه یک زبان نو و یا کونگ فو یاد بگیرد، حال «ادی موراس» قادر می شود در جهان واقعی به کمک این قرص جدید در عرض چند روز زبان نو و یا علم نو را یاد بگیرد و قادر می شود برخلاف آدمهای معمولی که فقط از ده درصد یا بیست درصد مغزشان استفاده می کنند، تا صد در صد از قدرت مغزش استفاده بکند، اطلاعات نو را جذب و سریع تحلیل بکند. اینگونه ادی از یک «بی عرضه» در مدت چند روز به یک «نابغه جدید عرصه بورس و سهام» تبدیل می شود.

با آنکه فیلم به حالت یک فیلم هیجان انگیز و تخیلی هالیوودی ساخته شده است، اما موضوع فیلم تماشاچی را همزمان با سوالات و موضوعاتی درگیر می کنند که هم اکتوئل هستند و هم مهمترین بحثهای قرن جدید خواهند بود. این موضوعات مثل جایگزینی روان درمانی توسط دارودرمانی، یا دست یابی به قدرت نو و هوش بهتر یا جسم کاملتر توسط علوم پزشکی، بیوژنتیک و «کلون زنی» هم اکنون به مباحث مهم روز تبدیل شده اند و مرتب اهمیتشان بیشتر خواهد شد. زیرا این روند و میل دستیابی به «جسم قویتر،هوش والاتر، جسم زیباتر، سالمتر» در واقع به تمنا و اشتیاق اصلی انسان مدرن تبدیل شده است و یک «جنون و مسابقه جمعی» برای دستیابی به بهترین وسایل ارتباطی،بهترین جراحی پلاستیک، بهترین و کاملترین ماشین در حال رشد و نمو بیسابقه و جهانگیر است. این مباحث دارای چشم اندازهای مختلف فلسفی، روانشناختی، جامعه شناختی، اخلاقی و غیره هستند و با هر اتفاق و تحول نوین تکنیکی یا پزشکی این بحثها دوباره شدت می یابند. فیلمهای دیگر هالیوود مثل «مردان ایکس» و یا فیلمهای بیشمار درباره «کلونها» ما را با این مسائل درگیر کرده است اما فیلم «بدون مرز» حال چشم انداز نوینی از این جهانی ایجاد می کند که علم در پی ایجاد آن است و انسان مدرن خواهان دست یابی به آن است. ازینرو فیلم «بدون مرز» به شیوه خویش تماشاچی را با چند سوال مهم و جذاب درگیر می سازد، بی آنکه قصد فیلم بحث عمیق درباره این مباحث باشد. این سوالات به شرح ذیلند:

اول تصور کنید که به شما قرصی یا ماده مخدری را می دهند که می تواند به شما کمک کند باهوش تر و قویتر از دیگران باشید و بر مرزهای معمولی چیره شوید. یک چیز مثل یک سوپرویاگرا یا قرص خوشبختی. آیا حاضرید از آن بگذرید¬¬؟ و چرا اکثر ما آن را استفاده می کنند و حتی برای دستیابی زودتر از دیگران به این «اغوای نو، وسوسه نو» حاضر می شوند از مرزهای اخلاقی روزمره خویش بگذرند؟

دوم اینکه خوب وقتی چنین قرصی استفاده بکنیم و حال مثل بازیگر فیلم یک فرد نو و کاملا متفاوت از گذشته باشیم، یعنی اگر در گذشته خجالتی و بی عرضه بودیم حال خوش مشرب و توانا هستیم، در چنین حالتی کدام حالت واقعیت اصیل سوژه و انسان است؟ آیا چون حالت دوم به کمک قرص بوجود آمده است، یک حالت مصنوعی است؟ اگر فردا علم مهندسی پزشکی بتواند کاری بکند که افراد دارای «چیپس هایی» در مغز خویش باشند و بهتر بتوانند از توانایی مغزشان استفاده بکنند، آیا این افراد دیگر خودشان نیستند و مصنوعی هستند؟ (این شیوه های جایگزاری چیپس در مغز البته هم اکنون شروع شده است و در درمان برخی بیمارهای مغزی نیز استفاده می شود). یا اینکه می توان گفت که هر دو حالت در واقع حالت های آن فرد و سوژه هستند و «سوژه» بر خلاف نظر مدرن، در واقع فاقد یک حالت و وضعیت مشخص و «محور مشخص» است و هر فرد می تواند بنا به شرایط و امکانات دارای حالات نو و شخصیتهای نو باشد. خواه این دگردیسی توسط تحول درونی یا توسط تحول پزشکی یا ماشینی بوجود آمده باشد. خواه این تحول در فرم و یا در محتوا باشد، در هر دو حالت فرد به حالت و شخصیتی نو دست می یابد و سوژه همانطور که روانکاوی می گوید یک «هیچی» است 1. یا به قول دلوز سوژه یک «گله و گروه از انسانها و حالات» است.

سوال سوم اما این است که آیا توانایی دست یابی به این قدرت نو و حالت نو، بدن نو به کمک پزشکی به معنای مرگ روانکاوی و روانشناسی است یا اینکه تازه با مرگ سوژه مدرن و با مرگ توهم اراده و حالت منحصر بفرد سوژه مدرن ، با مرگ آزادی انتخاب درونی او، حال در واقع زمان «گفتمان روانکاوانه.2» فرا می رسد و اینکه حتی این فرد جدید و قدرتمند یا بدون مرز محکوم است که مرتب با خویش و قدرت جدیدش درگیر شود و محکوم به انتخاب سمبولیک است. او مجبور است به عنوان فرد یا سوژه با دیگری، با تمنا و قدرت جدید خویش ارتباط بگیرد و در حد توانش و بنا به درجه بلوغش بدنی نو، ساختاری نو بوجود بیاورد و اینکه با قدرت جدیدش چکار بکند و چه راهی را برود و چه هویتی را پذیرا شود. همانطور که او محکوم است که حال ببیند این قدرت نو و شکستن مرزهای کهن به معنای آزادی بدون مرز نیست بلکه این قدرت نو و قرص نو ، بدن نوبا خویش عوارض جانبی نیز دارد و بایستی به قانون جسم و جهان جدید خویش توجه کند وگرنه محکوم به شکست و مرگ یا بیماری است؛ بایستی تن به دیدار با دیگری، چه با قدرت جدیدش و جسمش یا با دیگران بدهد و از طریق دیالوگ با آنها به جهان جدید خویش و قانون جدید متن متفاوت خویش دست یابد. زیرا مرگ نهایی هر مرز و محدودیت به معنای مرگ آزادی و انتخاب است. همانطور که بدون لمس حس محدودیت جسمانی، انسانی یا اجتماعی اصولا میل دستیابی به آزادی نو، قدرت نو یا میل دست یابی به جهان بی مرز و بی قانون بوجود نمی آید.

ورود به این عرصه نوین، به عرصه امکانات نوین بدن سازی، به معنای ورود به عرصه جسم هزارگستره و هزار امکان تحول در جسم و زندگی است. جایی که انسان با عبور از دوآلیسم ماشین/جسم، طبیعت/ صنعت، فرم/محتوا قادر می شود ببیند و لمس بکند که چگونه هر انسانی یک ماشین است و هر ماشینی و هر صنعتی در واقع یک «جسم تمنامند» است و در پی دست یابی به تمنای خویش و یا دستیابی به بهشت گمشده خویش است ، چگونه فرم و شکل همان محتوا است و محتوا یک شکل و ساختار یا گفتمان است. همانطور که علم داروسازی یا علم پزشکی تمنامند خواهان دستیابی به جسم کامل و بی نقص یا خواهان چیرگی بر بیماریها و خطاهای بشری و تبدیل خویش به ناجی بشریت است. این جهان وعرصه نو که محل تلاقی «فرد و دیگری، دو یا چند تمنا»، «دو بدن و یا دو میل» است و در آن انسان به ماشین و ماشین مرتب به یک جسم تمنامند و انسانی، واقعیت به مجاز و مجاز به واقعیت تبدیل می شود، محل ایجاد بدنهای نو، موتانتها و هوبریدهای نو است. جهانی نو و بینابینی، تلفیقی و هزارگستره که فیلسوف بزرگ آن در واقع «دلوز» و نگاه آنتی ادیپ او و یارش گواتاری است. اما این جهان نو و هزارگستره همزمان عرصه حضور نگاه روانکاوانه و به ویژه نگاه لکان و گفتمان روانکاوانه اوست3.

زیر این بدنها و قدرتهای نو از طرف دیگر همه موجوداتی تمنامند و آرزومند در معنای روانکاوی هستند، خواه این فیگور و بدن نو و توانا به کمک یک قرص و ماده مخدر نو بدست بیاید، یا به کمک جراحی پلاستیک و سیلیکون بدست بیایید، خواه این بدنهای نو و قدرتهای تلفیقی نو مثل نئو، ماشینها یا مستر اسمیت در فیلم «ماتریکس» باشند. یا مثل فیگورهای فیلمهای «مردان ایکس» قدرت و بدن نوینشان ناشی از یک موتاتسیون باشد. آنها در نهایت همه موجوداتی تمنامند و در پی دست یابی به معشوق گمشده و جهان گمشده خویش هستند. آنها مرتب در حال تولید اشتیاقات نو و حالات نو از بازی عشق و قدرت زندگی هستند و محکوم به لمس دلهره ها و شکهای انسانی در حالاتی نو و با درجاتی نو و حتی شدیدتر هستند. ازینرو نیز امکان بیمارشدن و درگیر شدن آنها با خویش و دیگری با شدت یابی قدرت و هوش آنها بالا می رود. زیرا قدرت بی مرز یا هوش فراانسانی با خویش سریعا سوال در باب «طبیعت متفاوت آنها و قانون متفاوت آنها» و نوع رابطه آنها با دیگری را بوجود می آورد. اینکه حال آنها به عنوان یک «ابر انسان» کابوس وار به دیگران به سان ابزار و بردگان خویش بنگرند، یا پی ببرند که قدرت نو با خویش مسئولیت نو به همراه می آورد و اینکه او هر چقدر هم قدرتمند باشد باز هم نیازمند به دیگری و به تمنای دیگری است و بایستی با آنها وارد دیالوگ پارادوکس شود. یا در حالت بهتر به «ابر انسان» خندان نیچه تبدیل شود که قادر به خندیدن به خویش و به همه قدرتهای نوین خویش نیز هست.
همه ی این فیگورهای انسانی از یک سو به زعم لکان موجوداتی تمنامند و در جستجوی وصال با معشوق گمشده ای هستند که می جویند. از سوی دیگر به زبان دلوز/گواتاری خصلت بنیادین همه ی آنها «تولید مداوم اشتیاقات نو» است و آنها ماشینهای میل و اشتیاق هستند. یکی مثل «ادی»، فیگور فیلم «بی مرز»، حال می خواهد به کمک این ماده مخدر نو به همه آرزوهای گمشده یا سرکوب شده خویش دست یابد و مجبور است با عوارض منفی این قدرت نو، با اشتیاقات و امکانات ناشی از این قدرت نو و با بحرانهای نو ی انسانی و عشقی روبرو و درگیر شود. یا مثل «مستر اسمیت» در ماتریکس می خواهد مرتب یک کپی نو از خویش درست بکند و به قدرت مطلق دست یابد. یا مانند «ماگنتو» در فیلم «مردان ایکس» دچار احساس پارانویید و برتری نسبت به انسانهای عادی است و می خواهد آنها را به شکل خویش درآورد.

علت این حالت مشترک «تمنامندی» در میان این پدیده ها و حالات متفاوت، ، علت این وحدت در کثرت و چندگانگی، این است که همه این حالات و تحولات در چهارچوب زبان بشری و جسم بشری، جهان بشری رخ می دهد که یک جهان و زبان تمنامند است، آنطور که روانکاوی بیان و تشریح می کند. یا می توان علت این کثرت در وحدت را « حالت درون بودی مشترک تولید اشتیاقات نو» در همه هستی و اونیورسوم دید و جهان را به سان ماشینهای متفاوت تولید میل و اشتیاق دید، آنطور که دلوز/گواتاری بیان می کنند. در هر دو حالت و در هر دو چشم انداز و با وجود تفاوتها و اختلافات این دو دیدگاه، این بدنهای نو و قدرتهای نو (محکوم یا مجهز) به تمناورزی و تولید اشتیاقات نو، به شکستن روایات و بدنهای کهن و جستجو و آفرینش بدنهای نو، روایات نو هستند. آنها نیازمند به بازی عشق و قدرت و جستجوی وصال یا جستجوی مداوم وصالهای متفاوت، شدتهای احساسی نو و تلاقیهای نوهستند. این خصلت پایه ای و آرزومند یکایک این بدنها و قدرتهای نو، همین نیاز پایه ای آنها به دیگری و تمنای دیگری، همین حالت تولید مداوم اشتیاقات و بدنهای نو، باعث ایجاد ارتباط و دیالوگ و تلاقی با دیگری، باعث آفرینش بدنهای نو، ساختارهای نو، قانون و مرزهای نویی می شود که اما مرتب قابل تحول هستند. زیرا آزادی بی مرز و جهان بی قانون وجود ندارد. زیرا بدن و ماشین بدون ساختار وجود ندارد و قدرت بدون مرز و حد در واقع یک توهم بچگانه و محکوم به شکست است و آنکه این قدرت مطلق و آزادی بی مرز را بخواهد بدست آورد، محکوم به آن است که به مرگ دست یابد. آنچه که اما بایستی به آن دست یافت عرصه جسم هزارگستره و هزار بدن و هزار قانون است. خواه این کار را به شیوه « روانکاوانه و گفتمان روانکاوانه» انجام داد و یا به شیوههای متفاوت دلوزی، دیفرانس دریدا یا دیسکورس فوکو و غیره4.

قدرت خوب فیلم «بدون مرز» در این است که با وجود تلاش برای ایجاد یک فیلم هالیوودی و هیچان انگیز، اما در پی این نیست که در آخر نشان بدهد که استفاده از ماده مخدر یا امکانات نو بد و منفور است و فقط باعث بدبختی بیشتر می شود. همانطور که نشان می دهد هر فردی می تواند حالات مختلف داشته باشد و یا بدنهای نو و حالات نو بدست آورد و با این حال باز هم در خویش احساس غریبگی کامل نکند و با وجود همه تحولات در خود یک تداوم نیز حس و لمس بکند. مشکل فیلم اما این است که در نهایت به شکل خوش بینانه، فانتاسماتیک و برای دست یابی به یک پایان شیرین هالیوودی، سعی می کند فیلم را طوری پایان دهد که گویی فرد حال توانسته است به بدنی نو و ورای مرزهای معمولی بشری دست یابد و همزمان کم کم از قرص و اعتیاد به آن نیز بگذرد. اما عمیقتر وارد موضوع تحول به بدن نو و حالت نو نمی شود و جوانب مختلف آن و بحران آفرینش نو را نشان نمی دهد. در نهایت او یک «بیزنس من» موفق جدید و یا «سناتور موفق» جدید و در چهارچوب همان نظم آهنین مدرن و هالیوودی می شود، به جای اینکه این بدن نو همزمان او را با این واقعیت کهن و نظم کهن درگیر سازد و خنده داری و کسالت درونی این تلاش عصبی مدرن برای چیرگی بر دیگری و همزمان در جازدن مداوم در یک بازی قدیمی را نشان دهد. او حال فقط بازیگر موفق تر این بازی کهن و نظم کهن است. در حالیکه دقیقا توانایی ایجاد بدن نو و هوش والاتر همزمان درگیری احساسی و تنانه شدیدتر با واقعیت اطراف و بحرانهای آن را نیز به همراه دارد، همانطور که امکاناتی جدید را نیز برای تحول در دیسکورس می گشاید.
ازینرو فیلم «بدون مرز» در نهایت در چهارچوب سناریوی عمومی هالیوود باقی می ماند با آنکه پیام اخلاقی درباره بدبودن مواد مخدر و پایان دردناک اعتیاد مثل برخی فیلمهای دیگری هالیوودی نمی دهد، اما نمی تواند چشم اندازی نو و قادر به تحول در گفتمان «پایان خوش» هالیوودی و انسان مدرن بگشاید.

برای مقایسه و به عنوان یک نمونه متفاوت بایستی از پایان فیلم «ماتریکس» نام ببریم. فیلم ماتریکس بر خلاف خواست عموم با پیروزی نئو بر مستر اسمیت پایان نمی یابد بلکه نئو می داند که بایستی بمیرد تا اسمیت نیز بمیرد. زیرا او و اسمیت در واقع همزادان و نیمه متقابل یکدیگر، همپیوند در یک دیسکورس و دو بخش یک معادله هستند. بنابراین تحول در دیسکورس و پایان جنگ میان انسان و ماشینها وقتی صورت می می گیرد که هر دو طرف پی ببرند که تمنامند هستند، نیازمند به یکدیگرند و اینکه مرز خشک میان انسان و ماشین شکسته شود و ماشین به انسان و انسان به ماشین تبدیل شود. همانطور که نئو پی می برد که یک پروگرام مجازی نیز می تواند عاشق شود و برای حفظ فرزندش بر علیه سیستمش بجنگد، زیرا او نیز در چهارچوب زبان و کلام تمنامند می زید. همانطور که پایان یک عشق مجازی می تواند همانقدر دردآور باشد که پایان یک عشق واقعی دردآور است. پایان فیلم ماتریکس وقتی می تواند صورت بگیرد که نئو پی ببرد که حتی «ناجی بودن» نیز فقط یک سیستم کنترل ماتریکس و وسیله ای برای بازتولید گفتمان قدیمی است و تنها با مرگ او همزمان همزادش می تواند بمیرد و ماتریکس و دیسکورس کهن می تواند پایان یابد و دیسکورس نو و همراه با لمس نیاز متقابل شروع به رشد بکند5. ( نمونه واقعی این موضوع جنگ میان جهان مدرن و اسلام افراطی، بنیادگرای افراطی است. پایان این جنگ زمانی می تواند به وجود آید که هر دو طرف پی ببرند چگونه یکدیگر را تولید و بازتولید می کنند و چگونه انسان مدرن کنونی و هراسان از غریبه و انسان شرقی خشمگین و کین جو به غریبه در واقع دو روی یک سکه و همپیوند با یکدیگر هستند. تا آنزمان هر چقدر هم بجنگند و یکدیگر را بکشند، باز نسل نو و مرحله ای نو از جنگ را بازتولید می کنند، زیرا مرگ یکی بدون مرگ دیگری و بدون مرگ گفتمان کنونی و میل چیرگی بر عنصر غریبه بوجود نمی آید. زیرا بن لادن یک پدیده مدرن و تولید مدرنیت است).

نکته نهایی که اما فیلم به آن نمی پردازد این است که چرا دقیقا جسم تمنامند ما مرتب علیه هر وابستگی و گرفتاری در هر بند یا اعتیادی، بر علیه هر افراطی طغیان می کند، مریض می شود و یا می میرد. آن هم نه برای اینکه از لحاظ اخلاقی اعتیاد بد است، یا افسردگی خوب نیست بلکه برای اینکه جسم تمنامند با هر اکسس و افراط خویش می خواهد به بدنی نو، به قدرتی نو، به حالتی نو دست یابد و تا به آن دست نیابد، نمی تواند دست از تمناورزی و طلبیدن بردارد. ازینرو ابتدا وقتی فرد معتاد بتواند حال به بدن و قدرتی نو دست یابد و بتواند با نگاهش و سخنش جهانش را سبکبال و خندان سازد، آنگاه او واقعا می تواند از اعتیاد بگذرد و نیازی به ماده مخدر نداشته باشد تا به کمک او جهانش را سبکبال بکند.

دوم اینکه هر قدرت نو همزمان به معنای از دست دادن چیزی نیز هست. همانطور که ویاگرا یا قرص آنتی دپرسیون از یک سو قدرت و توانایی عبور از افسردگی و هراسهای اروتیکی و ناتوانیهای جنسی را بوجود می آورند، اما همزمان آنها به معنای از دست دادن لمس عمیق اروتیسم و احساسات مختلف آن و یا دلهره و هراسهای انسانی و شدتهای حسی انسانی نیز هستند. موضوع چیرگی بر احساسات و تمناهای بشری نیست بلکه موضوع این است که چگونه این شدتهای احساسی و تمناها در خدمت انسان باشند، او را چندلایه سازند و اسیر خویش نسازند. موضوع همیشه «چگونگی یک احساس و اشتیاق» است که تفاوت بلوغ و بیماری است و نه اینکه چگونه بر یک احساس یا بر ترس غلبه بکنیم. مرگ ترس، مرگ افسردگی، مرگ انسان، مرگ شادی و خرد عمیق است. موضوع توانایی تبدیل ترس و شادی خویش، افسردگی و مانیای خوش بینانه خویش به یاران و قدرتهای سمبولیک و خردمند خویش است و توانایی دست یابی به تلفیق آنها به افسردگی خندان و دلهره قدرتمند است.

برای چنین دگردیسی دقیقا سوژه بایستی به این بلوغ دست یابد که او دارای هزار حالت و نام است. او یک جسم هزارگستره است و می تواند بنا به شرایط و به شیوههای مختلف، به بدنهای نو و حالات نو از بازی عشق و قدرت دست یابد، اما در نهایت او بایستی به عنوان «سوژه و فرد» به خویش و به حالت نوینش نام و نمادی بدهد و اینگونه به یک «جسم نو و ساختار نو» دست یابد وگرنه هر چقدر هم ویاگرا یا قرض ضد افسردگی، قرص دانایی استفاده بکند و یا «چیپس مغزی» بکار ببرد، یا هزار رابطه جنسی و اروتیکی را تجربه بکند باز هم ناتوان از دست یابی به یک بدن نو و تحول والاتر است و همان دنیای گذشته اش را به شیوه نو و تا سرحد مرگ مثل برخی دیگر از فیگورهای فیلم «بدون مرز» انجام می دهد.

دقیقا اینجا و در نقطه تلاقی « سوژه و بدن»، «فرد و دیگری یا امکانات نو» است که او به راز خویش به عنوان یک «سوژه و جسم سمبولیک» و در چهارچوب زبان دست می یابد، به پیوند دیالکتیکی و پارادکس فرد و دیگری، سوژه و جسم، تمنا و قانون، آزادی و مرز دست می یابد و اینکه آنها لازم و ملزوم یکدیگرند و هر تحول در بدن و یا در قدرت به معنای ضرورت تحول در قانون و مرز و ایجاد جهان و قانونی نو نیز هست. به معنای ضرورت دیدار فرد با جهان جدید و قدرت جدید خویش و ایجاد یک «حالت و ساختار نمادین نو» است. اینجاست که او می تواند بنا به شرایط و امکاناتش، بنا به ضرورت راهش، به هزار شیوه به بدنهای نو و حالات نو دست یابد و همزمان بداند که او بایستی به این بدن نو و راه نو معنایی دهد، حالتی ببخشد تا تحول پایان یابد و بدنی نو و بلوغی نو بدست یابد. خواه او این بدن نو و حالت نو ، قدرت نورا به کمک جراحی پلاستیک، به کمک قرص یا ماده مخدر بدست بیاورد. در نهایت ابتدا آنگاه او به بدنی نو و جهانی نو دست می یابد که با این جهان و قدرت نوی خویش، حالت نوی خویش ارتباط بگیرد، راز و تمنا و حقیقت نهفته در این بدن و حالتش را درک بکند و این تمنا را در جهان خویش پذیرا شود، به یار و الهه جدید خویش تبدیل بکند و اینگونه به ساختار و بدنی نو، به روایت و نامی نو و نمادین از خویش و زندگیش دست یابد.

وگرنه او می تواند صد بار جراحی پلاستیک بکند و باز احساس بکند همان آدم زشتی است که قبلا بوده است و محکوم است آنقدر جراحی بکند تا بتواند به آن دیگری دست یابد که احساس می کند در زیر پوستش پنهان است و چون نمی داند که این دیگری تنها وقتی بدست می آید که او با تمنای خویش و حقیقت خویش آشتی بکند و آن را بپذیرد، یعنی بپذیرد که او همان دیگری متفاوت و زیباست که می تواند به هزار حالت و در هزار بدن باشد، ازینرو محکوم است مثل مایکل جکسون در انتها به یک فیگور مسخره و تراژیک تبدیل شود و بمیرد و در مسیر دست یابی به این بدن زیبا و نهایی، به این دیگری خویش بمیرد.

همانطور که یک معتاد تا زمانی که اسیر جنگ اخلاق/وسوسه است، به همان اندازه اسیر اعتیاد تا سر حد مرگ و نابودی باقی می ماند. زیرا او به تمنا و حقیقت نهفته در اعتیاد خویش دست نیافته است، به آن حقیقت و پیامی پی نبرده است که جسم و ضمیر ناخودآگاهش با ترغیب او به استفاده از ماده مخدر مرتب به او می گوید و به او راه برای دگردیسی و تحول نشان می دهد. پیام و حقیقتی که می خواهد به او بگوید که « ببین چگونه تو با بالا انداختن یک قرص، با کشیدن یا ماده مخدر می توانی جهانت را سبکبال بکنی و حالتت را تغییر بدهی، پس یاد بگیر که این جهان و جسم فقط یک «حالت و روایت قادر به تحول است» و حال با این شناخت نو و با پذیرش تمنایت در پی ایجاد جهان و جسمی خوشبخت و سبکبال، به آن «بازیگر نوین و خندانی» تبدیل شو که قادر است با نگاهش، با سخنش، با لبخندش جهانش را به رقص آورد و آن را سبکبال سازد. وگرنه محکوم به لمس کوتاه مدت این جهان نو به کمک ماده مخدر و محکوم به اسارت در این حالت خراباتی تا سر حد مرگ هستی زیرا نتوانسته ای به جهان نویت و به بدن نویت دست یابی.» زیرا معتاد تنها به کمک سوژه درون خویش و با پذیرش تمنای نهفته در بحران خویش می تواند به این جهان نو و بدن نو، به این زبان و دیسکورس نو دست یابد.

باری گفتمان روانکاوانه به قول ژیژک در کتاب «اندام بدون جسم.6»، بر خلاف نگاه مدرن و روشنفکران آن چون هابرماس یا فوکویوما، هراسی از پیشرفت علم پزشکی و آفرینش این امکانات نو، بدنهای نو، قرصهای نو ندارد. زیرا در واقع هرچه این پیشرفت بیشتر شود، جدا از ثمرات مثبت آن برای بیماران ، معلولین و غیره، آنگاه در واقع پایه گفتمان مدرن و ضعف اصلی و نارسیستی گفتمان مدرن، یعنی توهم وجود یک سوژه قائم به خویشتن مدرن و توهم قدرت او در هم می شکند و انسان هر چه بیشتر پی می برد که او یک حالت و پرفورمانس، یک گله از انسانها و حالات و امکانات است و می تواند به بدنهای نو و قدرتهای نو دست یابد. همزمان از طرف دیگر پی می برد که حتی قدرتمندترین و زیباترین بدن نمی تواند او را از درگیری درونی با این مسائل انسانی، با تمناهای خویش رهایی بخشد بلکه بر عکس هر چه قدرت و توانایی او بیشتر شود به همان اندازه بحرانهای درونی و ضرورت دستیابی به تمنای فردی خویش و جهان فردی خویش بیشتر می شود.

ازینرو جهان حال و آینده در واقع درگیری میان دو گفتمان دانشگاهی و روانکاوانه، میان گفتمان کلون زنی و گفتمان روانکاوانه و اهمیت «سوژگی» است و همزمان روانکاوی خواهان پیشرفت گفتمان دانشگاهی به عنوان پیش شرطی برای قدرت گیری گفتمان روانکاوانه است. همانطور که قدرتها و تواناییهای جدیدی علم پزشکی و ایجاد ویاگرا یا آنتی دپرسیون، جراحی پلاستیک و غیره، نه تنها اهمیت روان درمانی را از بین نبرده است بلکه حال این مطبهای روانکاوی و روان درمانی مالامال از دردمندانی نیز هستند که برای مثال پس از جراحیهای فراوان سینه یا دماغ و غیره، باز از خویش ناراضی هستند و بدنبال راهی برای رهایی از وسواس جراحی خویش می گردند. همانطور که پیوند دارودرمانی و روان درمانی راههای بهتر درمانی برای برخی بیماریها ایجاد کرده است و می کند و نگاهی نو به «جسم» و رهایی از دوآلیسم جسم/روح و روان را ایجاد می کند.

اما تمامی این تحولات مثبت در نهایت این قانون پایه ای روانکاوی را اثبات می کند که «ضمیر ناخودآگاه، تمناهای درونی دوباره بازمی گردند و از آنها فرار ممکن نیست»، خواه با درجه هوشی سیصد یا با زیبایی یک آفرودیت یا نارسیست باشی. یا بتوانی به این قدرت نو و بدن نو به کمک پزشکی، موتاتسیون یا قرص دست یابی. باز هم این انیشتین نو مرتب درگیر حالات بحرانی و لمس نزدیکی جنون و ضرورت دیدار با خویش و یک انتخاب سمبولیک است. باز هم این نارسیست زیبا مجبور است در آینه و در آب به عکس خویش بنگرد، عاشق تصویر خویش شود و برای دستیابی به این تصویر زیبا و ناممکن خود را به آب بیاندازد، مرتب جراحیهای نو انجام دهد، قرصهای بیشتر بخورد تا آنگاه که از افراط داغان شود و یا بمیرد. یا اینکه با شناخت دیگری خویش در آینه، با شناخت تمنای نهفته در پشت میل جراحی و در پشت تمتع دست یابی به زیبایی نهایی، به تحسین مسحورانه دیگران، به قدرت مطلق و سبکبالی مطلق، حال قادر به شناخت دروغ و توهم تراژیک/کمیک ، یا زشتی خطرناک نهفته در «تصویر دوریان گری خویش» گردد و قادر به آفرینش زیبایی متفاوت و جهان سبکبال و سمبولیک خویش شود. قادر به ایجاد بدن نوین و خندان خویش گردد و اینکه او هر چه بیشتر به این بلوغ دست یابد که زیبایی و قدرت را، بدن و تمناهای خویش، سعادت زمینی و سرنوشت خویش را می تواند به هزار حالت مرتب در حال تفاوت بچشد و لمس بکند، بیافریند. تا اینگونه او و یا جامعه بشری به یک بلوغ و حالت پارادوکس «آرامش در عین تحول و دگردیسی مداوم»، غرور و اعتماد بنفس همراه با لمس نیاز خویش به دیگری و دیالوگ با دیگری دست یابد. موضوع این است.

پیش پرده اصلی فیلم به زبان انگلیسی
http://www.youtube.com/watch?v=X3U9RsXeJ3w





ادبیات:
1/6/ Zizek: Körperlose Organe. S. 142


2/ 3/ منظور تئوری «چهار گفتمان لکان» است که در آن لکان چهار نوع اصلی برخورد فرد با دیگری، میان انسان و هستی را بررسی و تئوریزه می کند. این چهار گفتمان و چهار شیوه برخورد به پدیده ها، گفتمان آقا/نوکر هگلی، گفتمان دانشگاهی، گفتمان هیستریک و گفتمان روانکاوانه هستند. برای مثال میل «کلون زنی» در واقع گفتمان دانشگاهی است و خیال می کند که می تواند بر طبیعت و جسم کنترل داشته باشد و جسم بی نقص بیافریند. گفتمان روانکاوانه بر عکس نشان می دهد که این کنترل یک توهم است و ما مرتب بایستی خویش را «بیافرینیم» ، چه با هوش اندک یا با هوش نابغه وار. زیرا سوژه یک «تهی و هیچی» است و او هیچگاه کامل بدست نمی آید. برای اطلاعات بیشتر به کتاب «واژگان لکان» ترجمه دکتر موللی و بخش چهارگفتار مراجعه کنید و یا به مقاله ذیل من به نام «در ستایش هیچی و چهار گفتمان لکان» مراجعه کنید.
http://zamaaneh.com/idea/2008/03/post_264.html


4/ موضوع دستیابی به وحدت در چندگانگی،، کثرت در وحدت، دستیابی به توانایی ایجاد بدنهای نو، ساختارهای نوی فردی یا جمعی و قابل تحول بر پایه حالت «آرزومندی و تمنامندی» مشترک ما و یکایک اجزا و حالات زندگی است. در هر بینشی این مخرج مشترک وجود دارد. برای مثال در نگاه دلوز و گواتاری این «مخرج مشترک» همان «حالت درون بودی تولید اشتیاقات نو» در همه پدیده ها است و در نگاه لکان «فالوس و تمناورزی» است.


5/ از جمله به خاطر این پایان متفاوت بخش دوم و سوم فیلم ماتریکس نتوانست نزد تماشاچی مدرن به موفقیت بخش اول دست یابد. برای اطلاعات بیشتر به نقد ذیل من بر بخش اول فیلم ماتریکس مراجعه بکنید.
http://www.mindmotor.net/Mind/?p=214

Labels:

4 Comments:
Anonymous Anonym said...

Anonymous Anonym said...

Blogger Xiaozhengm 520 said...

Blogger 千禧 Xu said...