روانکاوی بازی و اغوا
در ستایش بازی و اغوا

آفوریسمی از کتاب جدید اسرار مگو جلد اول
نیاکان ما جهان را گرفتار یک نگاه «اخلاقی» کردند و با اختراع خیر/شر همزمان جهان و دنیا را به محل جنگ و خویش را به «سرباز و قهرمان تراژیک» این جنگ خانمانسوز اخلاقی مبدل ساختند. حتی وقتی که آنها به خطای خویش کم کم پی بردند و با عرفان، با حافظ، خیام و عبید و با رشد علم اولین گامها را برای رهایی از این جهان سنگین اخلاقی برداشتند و جهان را به عرصه دیدار عاشقانه و رندانه با معشوق تبدیل کردند، اما باز هم در نهایت نتوانستند از بار این جنگ اخلاقی و هراس از جسم و زندگی رهایی یابند و به ناچار «خراباتی و مالیخولیایی» شدند. جهان معاصر ما و انسان معاصر ایرانی نیز با تمامی تحولاتش و با تمامی علاقه اش به رنسانس و سعادت دنیوی، هنوز بشدت گرفتار این جهان و ساختار مطق گرای اخلاقی یا خراباتی است. ازینرو هنوز ما گرفتار ساختار و دیسکورس کهن هستیم و در نهایت سربازان این یا آن آرمان و یا عاشقان و روشنفکرانی پریشان و مالیخولیایی هستیم یا این حالات بیمار را بازتولید می کنیم. ازینرو گرفتار بحران و زیر فشار این جهان سنگین و خراباتی در همه عرصه های، فردی و جمعی، سیاسی یا فرهنگی هستیم.

حال با ما این نسل نو، این عاشقان و عارفان زمینی آشتی دوباره با جسم و سعادت دنیوی و رنسانس عشق، خرد و قدرت به هزار حالت و روایت آغاز می شود. ما نخستزادان این جهان نوییم و این دگردیسی فردی و جمعی، این تحول در معنای زندگی و دگردیسی به «جسم خندان» با خود نگاهی تازه به زمین و زندگی را به همراه دارد. ما جهان مدرن را نیز چشیده ایم و به سان انسان مدرن مهاجر و یا انسان ایرانی مدرن همزمان هم قدرتهای مدرن را یاد گرفته ایم و هم نکات ضعف مدرن را چشیده ایم و می دانیم که بایستی جهان متفاوت مدرن خویش را بیافرینیم.

باری اگر برای نیاکان و حتی همعصران ایرانی ما زندگی یک جنگ خیر/شری است و وظیفه انسان این است که «بهر این جنگ جانسوز و جهانسوز آماده شود». اگر برای انسان ایرانی جهان و هستی به یک « بار سنگین و فشار سنگین» تبدیل شده است و او برای رهایی از این سنگینی و وظایف اخلاقی گاه آرامشی اندک را در دنیای «رندانه و خراباتی» حافظ، مولان و عرفان می جوید و یا سعی می کند با سعادت مادی کمی به این آرامش دست یابد، اکنون با ما انسان ایرانی و فرهنگ بحران زده و خموده ی ایرانی وارد جهانی عاشقانه و خندان و سعادتی زمینی می گردد. با این تحول نو و با دگردیسی انسان ایرانی به «جسم خندان و عاشق»، حال زندگی و زمین دیگر برای او محل جنگ اخلاق/وسوسه و مرتاض گرایی نیست. این زندگی و زمین برای او حتی دیگر جستجوی خراباتی و بدون ثمر بدنبال یک معشوق گمشده نیست. این جهان و دنیا حتی برای او دنیای واقعیت عینی و افسون زدای مدرنیت نیست بلکه او خالق جهان و زندگی نویی است که در آن هستی انسانی و زندگی بشری یک «بازی پرشور عاشقانه و خردمندانه» است. یک دیالوگ و چالش پرشور، شوخ چشمانه و پارادوکس با «دیگری» است تا انسان به اوج بازی عشق و قدرت زندگی دست یابد، مرتب به سعادت و خلاقیت نوینی دست یابد و این دگردیسی و بازی را پایانی نیست.

اکنون زمین و زندگی به محل و مکان «بازی عاشقانه و قدرتمند» این «بازیگران زمینی» تحول می یابد. اکنون این «بازیگر پرشور و خندان» جز همین واقعیت و لحظه چیزی نمی خواهد زیرا او در همین واقعیت و لحظه حضور تمنا و اشتیاقات فراوان، حضور اغواها و امکانات فراوان بازی عشق و قدرت و حضور بازیهای نو، دگردیسیهای نو، بدنهای نو، روابط نو را حس و لمس می کند. حال این بازیگر پرشور و خندان با لمس ضرورت لحظه و زندگی، با لمس تمناها و اشتیاق نهفته در پی کامجویی و عشق و قدرت در هر دیدار و چالش فردی،سیاسی، اقتصادی یا فرهنگی، قادر است به تولد و تحقق امکانات نو و حالات نو، قدرتهای نو و بازیهای نو کمک رساند.

حال قدرتی نو و خندان، سوژه خندانی با «قلبی گرم و مغزی سرد» پا به میدان و زندگی می گذارد که می تواند حتی در پشت عینی ترین واقعیتها یا علوم، در پشت بنیادگرایانه ترین و خشن ترین آرمانهای مذهبی و اخلاقی، تمناها و اغواهایی را ببیند که می خواهند بر صحنه حاکم شوند و لذت ببرند، می خواهند احساس سروری داشته باشند و به وصال معشوق خویش و «دیگری» دست یابند. او با شناخت راز اشتیاق آنها، با شناخت ماتریکس و سناریوی جهان و نگاه آنها، حال می تواند در این جهان و نگرش تفاوت و تحول ایجاد بکند و آنها را به سوی چیزی نو و به سوی بازی ایی نو از زندگی اغوا کند. حال نسلی نو از سیاستمداران مدرن و «ماکیاولی خندان»، نسلی نو از اندیشمندان و هنرمندان شاد، مومنان سبکبال پا به صحنه می گذارد که برایش زندگی یک «بازی» و یک «نظربازی» پرشور، رندانه و پارادوکس است. حال آنها حاملان و خالقان جهان نوین ایرانی و فرهنگ و ساختار سیاسی، حقوقی، فرهنگی نوین ایرانی هستند و آفرینندگان هزاره نوین ایرانی، وحدت در کثرت نوین این عاشقان و عارفان زمینی و خندان، این بازیگران شاد و خردمند.

باری حال دیگر بار کلماتی مثل «بازی» و «نظربازی»، عشق بازی و خدابازی، دگربازی و چالش و دیالوگ شاد با دیگری و با جهان بر صحنه حاکم می شوند و همزمان معنایی نوین و قویتر می یابند. زیرا آنها با این تحول هم بخشی از فرهنگ خویش را نوسازی می کنند که فرهنگ شادی و خنده است و هم همزمان بر آخرین هراسهای عارف و حافظ ایرانی از زندگی و «نفس» چیره می شوند و سراپا تن و این بازی زمینی و چالش زمینی و رندانه می شوند. آنها حال بهترین نکات فرهنگ مدرن و پسامدرن را با این نکات سالم فرهنگ خویش تلفیق می کنند و هزار حالت از این بازی و خنده زمینی و بازیگری زمینی را می آفرینند. آنها بدینوسیله هم از خطای نیاکان خویش عبور می کنند و هم بر «هنرپیشه مدرن» چیره می شوند که به حالت «بازی» زندگی پی برده است، اما هنوز این بازی پرشور را با تحقیر می نگرد و می خواهد با قدرت عقلانیت خویش این بازی را کنترل و بی خطر سازد و با این خطا در واقع خویش و جهانش را کسالت آور و سطحی می سازد. در حالیکه بازی زندگی یک بازی پرشور و عمیق است و این بازی زمینی و جسمانی دارای اخلاق و منطق است. با آنکه این بازی زمینی می تواند به هزار حالت و روایت رخ بدهد اما تا این لحظه و رابطه، تا این تمنای نهفته در بازی که همان تمنای دستیابی به نظمی نو و بهتر از بازی عشق و قدرت است، تمنای دستیابی به بلوغ و کامجویی نوین و سالمتر است،، به خواست خویش و به نظمی بهتر، بدن و عشقی بهتر دست نیابد، آنگاه این بازی و چالش، این بحران محکوم به تکراراست. همانطور که پایان هر بازی و دستیابی به سعادتی دنیوی، عشقی نو، به معنای شروع بازیهای نو، ظهور امکانات نو و بحرانهای نو در درجه والاتری از بازی است.

این بازی واقعی و همزمان یک سناریوی سمبولیک است. ازینرو هر درد و شکست در این بازی ، دردی عمیق است و همزمان هر دردی و شکستی یک «سناریو و ماتریکس» است. بازیگر نوی ما با شناخت این حالت پارادوکس بازی انسانی خویش هم قادر است در هر بازی و حالت انسانی حضور تمنا و میل وصال با دیگری را ببیند و هم ماتریکس و سناریوی بازی را حس و لمس بکند. اینگونه او می تواند پرشور و خندان تن به این بازی عاشقانه میان دو بدن عاشق و معشوق بدهد، تن به بازی سیاسی، فرهنگی، اقتصادی میان نیروها و بدنهای مختلف بدهد و یا به چالش و دیالوگ میان خویش و تمناهایش بر روی سروری بر جسم و لحظه تن بدهد؛ هم حس بکند که چگونه هر دو طرف در پی دست یابی به تمنا و وصالی هستند و هم سناریو و حالت بازی و روابط را ببیند و با این قدرت و شناخت پارادوکس قادر به تحول و تغییر بازی و قادر به اغوا کردن دیگری به دگردیسی و برای بدست آوردن وصالی بهتر و پرشورتر با معشوق و هدفش باشد.

باری فرهنگ ما هم هراس از بازی وسعادت جسمانه و کامجویی دارد و هم همیشه در خفا در پی آن و در جستجوی آن بوده و است. ازینرو این فرهنگ خالق «دیکتاتوری اخلاقی» و جهان اخلاقی است و از طرف دیگر خالق عارفی است که در خفا در پی این بازی عاشقانه و پرشور است اما به آن دست نمی یابد. با ما این بازیگران زمینی حال هم عبور از خطای نیاکان و هم عبور از هراس عارفان ممکن می شود و فرهنگ ما به آن بدن و فرهنگی نو تحول و دگردیسی دست می یابد که همیشه آرزوی آن را داشته و دارد. جهان زمینی و خندان ما محل زایش و گسترش این بازیگران زمینی است.

با ما اکنون «بازی و بازیگری»، شوخ چشمی و خنده، طنز و نقد خندان، نظربازی ودیالوگ پرشور و رندانه با دیگری، رقابت برای پیروزی در جدل اندیشه ها و سلیقه ها، سروری بر لحظه و همزمان «برادری و رواداری» میان این بازیگران زمینی بر صحنه حاکم می شوند و دیگر بار «متبرک و زیبا» خوانده می شوند. با ما و با این «بازی انسانی» سرانجام «پدرکشی و پسرکشی»، رستم کشی و سهراب کشی تراژیک ایرانی به پایان می رسد و جدل و چالش خندان میان نسل پدران و فرزندان آغاز می شود و همزمان همکاری متقابل آنها برای دستیابی به تحول و قدرت نو. زیرا هر کدام از این بازیگران زمینی می داند که نگاه و راه او فقط امکانی است و همیشه هزاران امکان دیگر وجود دارد و می داند که «دیگری» نیز چون او یک عاشق و خردمند است و فرزند زندگی و خداست و او برای دستیابی به اوج بازی عشق و قدرت به این رقیبان و چالش خندان و پرشور احتیاج دارد.

حال قدرتهایی نو بر صحنه گفتمان ایران می توانند حاکم شوند که می دانند هیچ ایده و آرمانی ارزش آن را ندارد که انسان بخاطر او خویش و دیگری را سرکوب کند. زیرا آنها بایستی در خدمت شکوه انسان و بازی انسانی، دیالوگ انسانی و شکوه ایران مشترک باشند. موضوع همیشه چالش بر سر یافتن بهترین راهها برای تحول و پاسخگویی به معضلات جمعی یا فردی است. اما این چالشی خندان میان عاشقان و عارفان زمینی و خردمندان شاد است. زیرا زندگی یک بازی پر شور است و پایان هر بازی شروع بازی نو و هزارگستره است.

قدرت دیگر بزرگ این «بازیگران نوین»، این عاشقان و خردمندان نوین، در توانایی آنها به «اغواگری» نهفته است. برای این بازیگران نو راه دستیابی به وصال و تحول، توانایی اغوای دیگری به لمس و پذیرش یک حالت و سناریوی نو از زندگی است. اغوای دیگری، چه تمنای خویش یا خدا،، چه رقیب یا دوست به لمس نگاه و تمنایی نو برای دستیابی به سعادتی والاتر و قدرتی نوین، سلامتی نو است. اکنون روشنگری معنایش اغواگری است و اغوای دیگران به اینکه بر ساختارهای قدرت با خنده چیره شوند و قادر به تحول در این ساختارها شوند. اکنون عارف کهن به عارف زمینی تحول می یابد و این معنای نو با حفظ نکات سالم فرهنگ خویش، این مفهوم را از بنیاد تغییر می دهد و عارفهای کهن را به لمس جهانی نو و امکانی نو برای دستیابی به عشق و دیدار عاشقانه با معشوق دعوت می کند. او همین کار را با ارزشها و مفاهیم دیگر انجام می دهد و چشم اندازی نوین و اغواگر بر همه ی احساسات و تمناهای بشری باز می کند تا انسان ایرانی به وصال و کامجویی نو و به درجه والاتری از عشق و قدرت و خردمندی دست یابد و با این توانایی نو هر چه بیشتر قادر به دستیابی به فردیت نوین خویش گردد و خالق روایاتی نو از این بازی جاودانه و همیشه ناتمام بشود.

برای دست یابی به این «بازیگری و اغواگری نو» بایستی همزمان این نکات را یاد گرفت و بکار برد:

ژان بودریار در کتاب «اغواگری » می گوید که اغواگری در واقع یک «خصلت زنانه» است. زیرا زنان بیشتر از مردان با زمین و زندگی و با تنانگی در تماسند و ازینرو آنها قادر به «اغواگری» هستند. برای بودریار هر اغواگری مردانه از جنس کازانوا و غیره در واقع تقلیدی ناموفق از این «خصلت زنانه» است. در چنین لحظاتی در واقع مردان می خواهند با سلاحی زنانه به اغوای زنان و دیگری بپردازند اما به باور او مردان هیچگاه موفق به لمس عمیق قدرت اغواگری نمی شوند.

من با این نظر بوردیار تا این اندازه موافقم که زنان اغواگرانی بزرگند و چه عجب که دقیقا زنان بخش مهمی از این نسل نوین عاشقان و عارفان زمینی اغواگر را تشکیل می دهند و خواهند داد. اما یک «اغواگری مردانه» نیز وجود دارد که خاص مردان است. این اغواگری مردانه و زنانه ناشی از حالت متفاوت روانی مردان و زنان است که در روانکاوی به آن حالت «تمناداشتن مردانه، فالوس داشتن» و «تمنا بودن زنانه، فالوس بودن» می گویند. یا به زبان ساده این شیوههای اغواگری متفاوت ناشی از این تفاوت بنیادین است که اغواگری مردانه بیشتر به حالت «اغواگری قدرتمند و در پی تصاحب دیگری» است. در حالیکه اغواگری زنانه به حالت «اغواگری عاشقانه و در پی مسحور کردن دیگری» است. از اینرو مردان عاشق بازی هستند و به قول نیچه به این خاطر مردان عاشق زنان هستند. زیرا او بزرگترین و خطرناکترین بازی است. این بازی اغوای اغواگر بزرگ است.

از طرف دیگر ازینرو زنان می دانند که چگونه حتی با اجرای نقش شکار یک شکارچی ماهر را در بازی عشق و قدرت زندگی شکار بکنند و یا به قول نیچه ازینرو هیچکس مثل زنان نمی تواند با گریه هم غمش را بیان بکند و هم تیر بیاندازد.

طبیعی است که این حالات اولیه اغواگری مردانه و زنانه فقط چون یک «ساختار اولیه» هستند و آنها می توانند به «هزار حالت و روایت همیشه ناتمام از اغواگری» مردانه و زنانه دگردیسی یابند. همانطور که در هر مردی، زنی است و بالعکس و ازینرو این قدرتهای متفاوت می توانند تلفیق یابند و هر مرد و زنی می تواند به تلفیق مداوم این قدرت مردانه و زنانه دست یابد و اغواگری پرشورتر و شادتر شود. در واقع هر مرد و زنی ناخودآگاه بخشی از این تلفیق را در زندگی روزمره اش انجام می دهد و حال او بایستی هر چه بیشتر به این اغواگر نوین و تلفیقی دگردیسی یابد. حال او می تواند گاه چون یک کازانوای بزرگ برای دستیابی به دیگری، به معشوق، به حالت و رنگهای مختلف، بدنهای مختلف دگردیسی یابد تا به معشوق و دیگری دست یابد و گاه می تواند چون یک «کارمن و شهرزاد» با نگاه اغواگرش و یا با سخنها و قصه هایش دیگری و جهانی را اغوا کند و به مرد و یا همسری، همکاری بهتر مبدل سازد و یا جهان را با این اغواگریهای زنانه و تلفیقی اش زیبا و زمینی سازد.

خصلت نهایی این «اغواگری نو» این است که این «اغواگر» همیشه در «سطح» باقی می ماند و در «سطح و ساختار» دیگری و سناریوی انسانی تغییر بوجود می آورد. این به معنای سطحی بودن اغواگر نیست بلکه این به آن معناست که این «اغواگر نو و خندان» به راز عمیق زندگی دست یافته که «سطح همان عمق است»؛ که درون و برون یکی است و ناخودآگاه همیشه در بیرون است و او در رفتار و تپق زدن خویش را نشان می دهد.

این «در سطح بودن» حکایت از خرد بزرگ و شاد این اغواگران نو می کند. زیرا او در هر دیدار با دیگری، با هر سناریو و تمنایی، با هر فرهنگ و دیسکورسی می داند که دیگری سعی خواهد کرد که با نگاهش، قدرتش، با سیستم پرشکوه و پیچیده اش او را مسحور خویش سازد و اسیر دنیای پیچیده خویش سازد، اما او هم تن به شناخت جهان دیگری و فرهنگ دیگری می دهد و هم همزمان بر «مرز فرهنگها» و بر مرز ساختارها می زید تا ماتریکس و ساختار دیگری را دقیق بنگرد و در دامش نیافتد. این سطحی بودن به این معناست که او پی برده است دقیقا وقتی او در سطح بماند، آنگاه می تواند با تغییر حالتی، با تغییر کلام و مفهومی، با شوخ چشم کردن رابطه و ارتباط، اولین تغییرات را در رابطه ایجاد بکند و در حقیقت «ویروسی» خندان وارد جهان دیگری سازد و او را محکوم به تغییر سازد.

ازینرو این خردمند نو برای مثال می داند که راه بزرگ بر ای چیرگی بر یک دیکتاتوری یا بنیادگرایی مذهبی در این نیست که مرتب درباره خشونت و قدرت مطلق این دیگری جبار سخن بگوییم، زیرا این نقد در نهایت در همان سناریوی خوف و خشم با دیگری قرار دارد که دیکتاتور می طلبد، بلکه راه این است که گاه با طنز و خنده اصولا این ترس و خوف را به اوج رساند، حضور آن را برسمیت شناخت و همزمان چشمکی زد و بدینوسیله اوج حماقت این ترس را نشان داد. ازینرو دیکتاتورها بیش از خشم و نقد، از خنده ی دیگران و شکستن تقدسشان هراس دارند.

یا در بازی عشق و قدرت با دیگری، با معشوق و یا با رقیب، بایستی توانایی این را داشت که در حالت رابطه و گفتگو و بازی تغییر حاصل کرد به جای اینکه مرتب بخواهیم بحثی عمیقتر و سنگین تر ایجاد بکنیم. وقتی که یک رابطه بشدت بحرانی و در خطر است و هر دو در این جنگ اسیرند، آنگاه بحث بیشتر گاه مشکل را بیشتر می کند. ابتدا آنگاه که یک طرف به اغواگری دست می زند و ناگهان سناریوی بحث و چالش را با یک خنده دوستانه، با یک کلام محبت آمیز، با یک تغییر جا و حالت عوض می کند، آنگاه تغییر در سناریو و بحث حاصل می شود زیرا حال با تغییر سطح و ساختار، با تغییر مکانها در لحظه و رابطه، حال تغییر در بحث و گفتگو و یا توجه بیشتر به گفته های یکدیگر بوجود می آید. زیرا هر تغییر حالت و مکان به معنای تغییر برخورد و تغییر نقطه نظر نیز هست.

باری قدرت نهایی و بزرگ این اغواگران نو در این «سطحی بودن خندان و پرشور» آنها نهفته است و توانایی دگردیسی مداوم خویش و لحظه، ارتباط، با تغییر رفتار، حالت و بازی است. زیرا این بازیگر نوین و پرشور می داند که او و دیگری با دهها جریان و طناب احساسی و فکری با هم در پیوندند، بنابراین با هر تغییر حالت و رفتار خویش به ناچار دیگری را وادار به تغییر می کند. همانطور که هر تغییر حالت و رفتار دیگری در او تغییر ایجاد می کند. زیر آنها به عنوان عاشق و معشوق، خردمند و دگراندیش، جامعه مدنی و دولت، دیکتاتور و امت، با یکدیگر پیوند دارند و همدیگر را بازتولید می کنند.


حال این بازیگر نوین و خندان، این عاشق و عارف و خردمند خندان را در لحظه بنگرید، در یک رابطه با دیگری و ببینید که او چگونه در این دیدار عاشقانه، اندیشمندانه، سیاسی و غیره با دیگری، در همان لحظه دیدار و چالش هم حالت بازی و دیدار را حس می کند و هم اینکه چگونه حالت و تمناهایی نو در صحنه حاضر می شوند و او حال سعی می کند برای رشد دیدار و تغییر دیدار، این تمناها را وارد صحنه و لحظه بکند. او برای مثال در دیدار با معشوقی خجول، حس می کند که چگونه در حین دیدار دوستانه و مودبانه این تمناها و حالات شرور و انسانی در وجودش و در دیدار، در زیر میز و در روی میز ظاهر می شوند. انسان معمولی یا معمولا در چنین حالاتی تمرکزش را از دست می دهد و اسیر رویایی می شود، یا خجالت می کشد و سعی می کند چیزی رو نکند و خویش را رسوا نکند. انسان مدرن برخی از این تمناها را تبدیل به سخن و گفتگو می کند و سعی می کند این خواسته ها را به شکل عقلانی بیان کند و آنها را طبیعی بخواند اما او نیز هراس از شدت و حدت این تمناها و سناریوهای ممکن دارد و مواظب است که این تمناها او را در دست نگیرند و شهروند خوبی باشد. تنها این «جسم خندان» و بازیگر نوین و رند است، این عاشق خردمند است که حضور این تمناها را به سان سناریوها و واقعیتهای دیگر نهفته در این صحنه و دیدار می بیند که می خواهند اکتوئل و متحقق شوند و حال او با اغواگری، با در سطح ماندن و تغییر حالتی اندک، با بیان محتاط آمیز و همزمان اغواگرانه ای تمنا و حالت، با کمک خنده و شوخ چشمی شروع به تغییر صحنه و واقعیت و چیرگی بر خجالت یار می کند و هر تغییر حالت دیگری باعث تغییر حالت او می شود و آن دو در این مسیر به بدنهای نو، حالات نو از عشق و گفتگو دگردیسی می یابند و مسیرهای نو را با هم جستجو می کنند. هم این بازی و اتفاق به هزار حالت ممکن در لحظه تلاقی بدنهای فرهنگی،سیاسی، اقتصادی و هنری و غیره اتفاق می افتد. همین موضوع اکنون میان من و شما از طریق این متن رخ می دهد و اغواگری و بازی زندگی مرتب به درجه نوین و حالتی نوین دست می یابد. زیرا موضوع این است که ما همه اغواگران و بازیگرانیم، پس چه بهتر که آن شویم که هستیم و خودآگاه و خندان کاری را انجام دهیم که عمدتا ناخودآگاه و نارس انجام می دهیم. باری دوستان! شما این اغواگران و بازیگران نوین هستید. بشوید آنچه که هستید.

باری اکنون با ما دیگر بار « بازی و بازیگری»، «نظربازی» و «اغواگری»، بازی عشق و قدرت زمینی و چالش و دیالوگ خندان و پارادوکس متبرک و مقدس اعلام می شوند و زندگی و دیدار با دیگری به یک رقص پرشور، تمنامند و اغواگر تحول می یابد. باری هزاره نوین و خندان ایرانی و پایان هزاره اخلاقی و جان سنگین ایرانی با این بازیگران نو اغواگر، با این جهان زمینی و جسمهای خندان و عاشق آنها فرا رسیده است. باری دوستان! اکنون دوران شما فرارسیده است. پس بشوید آنچه هستید.

Labels:

14 Comments:
Anonymous Anonym said...
آقای برادری مدتی ست که به طور جدی مشغول خواندن مقاله ها و نوشته های شما هستم و ایرادهایی را هم به آن وارد میدانم ( ابهامات زبانی و نه نگارشی ) . چطور و از چه طریقی میتوان با شما وارد دیالوگ نوشتاری شد ؟( راه غیر فیس بوکی ) و البته راههایی را آزمودم اما جوابی نگرفتم .
ممنون

Anonymous Anonym said...
خواننده گرامی
شما می توانید از طریق ایمیل من با من تماس بگیرید و نظراتتون را به من بگویید. از همه بهتر آن است که برای مثال نقدی بر مطلبی از من بنویسید و نظراتتان و نقدتان را مطرح کنید و در جایی منتشر کنید تا نظرتان را به نقد دیگران بگذارید. مطمئنا من هم ایمیل شما را می خوانم و هم نقد شما را. من تا حالا از شما ایمیلی دریافت نکرده ام وگرنه جواب می دادم. البته می تواند هم اشتباهی پیش آمده باشد چون دوستان زیادی به من لطف دارند و ایمیل می زنند.
داریوش برادری


dbaradari@aol.com

Blogger dada24 Xu said...

Blogger raybanoutlet001 said...

Blogger chenmeinv0 said...

Blogger chenlina said...

Blogger 千禧 Xu said...

Blogger LCc 03 said...

Blogger John said...

Blogger xiaozhengsen said...

Blogger Jian Zhuo said...

Blogger happy 123 said...

Blogger 千禧 Xu said...

Blogger aaa kitty20101122 said...