روانکاوی ترس

در ستایش ترس

آفوریسمی از جلد اول کتاب «اسرار مگو» که بزودی منتشر می شود.

برخی اقوام اولیه باور داشتند که هر انسانی به یک «حیوان» شبیه است و یا می توان گفت که هر انسانی با رویا و تمنایی خاص بویژه درگیر است و با احساسی خاص. وقتی از چنین منظری بنگریم، باید بگویم که آن تمنا و احساسی که مرا در زندگیم بیش از هر تمنا و احساسی دیگر .به خویش مشغول کرده است، «احساس ترس و دلهره» است.

من یک «استاد ترس و دلهره» هستم. من ترس و دلهره را به هزار رنگ دیده و چشیده ام و در واقع این احساس بود که مرا واداشت به دنبال جهانی نو بگردم و جهانی نو بیافرینم. این احساس ترس بود که مرا واداشت برای عبور از ترس و دلهره ام بدرون بحرانهایم برویم و بدیدار اهریمن ترسم بشتابم و سرانجام با دگردیسی به جسم خندان به دیدار فرشته و الهه ی زیبایم ترس نایل آیم و خالق «ترس شیرین»، ترس خندان، ترس شوخ چشمانه و اغواگرانه شوم. همانطور که ترسم مرا با عمیقترین حالات زندگی انسانیم و با روی دیگر ترسم یعنی تمنای عشق و نیازمندی به دیگری روبرو ساخت. همانطور که ترسم مرا چون نوری که حشرات را به سوی خویش می کشاند، به سوی خویش می کشاند و وادارم می کرد که برای عبور از ترس از درون جهان هیولاهای ترسناک خویش بگذرم و به دیدار هولناک و ترسناک با دیگری درون و برون تن بدهم. این دیدار ترسناک و هولناک با «دیگری درون و برون» و یادگرفتن ترسیدن، لرزیدن و همزمان با ترس پیش رفتن از طرف دیگر باعث شد که به جهان خندان و جسم هزارگستره خویش دست ییابم و جهانی نو بیافرینم. تا بتوانم ابتدا با تن دادن به ترسم بر هر احساس قهرمانی چیره شوم، ترس قهرمانان را ببینم و آنگاه به ترس پرقدرت و خندانی دست یابم که قادر است با نگاهش دیگری و هر نگاه و اخلاق سنگین، قهرمانانه، ناموسی و جباری را به ترس وادارد و بلرزاند. یا وادارش کند که حال به خویش بخندد و از طلسم نگاه ترسناک آرمانش رهایی یابد.

باری دوستان! حال بیایید و با چهره واقعی و هزار رنگ ترس خویش آشنا شوید، با این قدرت بزرگ و اصیل خویش آشنا شوید و به خدای فانی و لرزان دگردیسی یابید. برای ورود به این جهان نو و برای دستیابی به این قدرت نو، به این ترس پرشور و پرقدرت، بایستی ابتدا نگاهی عمیق به ترس، به خویش بیاندازیم. ( در اینجا البته ترس به عنوان احساس و تمنای بشری بررسی می شود. در جلد دوم کتاب به تحلیل روانکاوانه بیماری ترس و یا ترس مرضی و دیگر مباحث ترس پرداخته می شود. همزمان میان این مطلب و مطلب دوم پیوند درونی و گفتمانی وجود دارد)


ترس از یک سو یک «سیگنال و هشدار جسم» است تا ما متوجه خطرات بشویم. بدون این هشدار جسم و روان در واقع یکایک ما روزانه بارها در خطر مرگ و یا تصادف هستیم. یا اگر این هشدار درونی نبود و ما هر جا هر حرفی را می زدیم، آنگاه مرتب خود را در معرض مجازات و تنبیه اخلاق درون یا برون قرار می دادیم. اما اهمیت ترس بسیار بیشتر از یک هشدار و سیگنال درباره خطرات احتمالی برونی یا درونی است.

ترس همانطور که کیرکه گارد در کتاب «ترس و دلهره» می گوید، یک خصلت اساسی و ماهوی جهان انسانی و « انسان» است. انسان ترس ندارد بلکه به قول کیرکه گارد انسان «ترس است». زیرا انسان به عنوانی موجودی خودآگاه، به سان جسمی خودآگاه هر لحظه با این احساس درگیر است که چگونه جهانش و هر لحظه اش در معرض خطرات و همزمان عرصه امکانات مختلف است. ترس از اینرو احساس لمس آزادی عمیق بشری است. ترس و دلهره احساس همراه شکوه و خلاقیت بشری است. ترس نمایانگر لمس «هیچی و هزار امکان» است.

به قول کیرکه گارد لحظه ای را تصور بکنید که شما می خواهید از یک جای امن مثل یک میز در کافه ای بلند شوید و به سوی میزی دیگر بروید و از زن یا مردی تقاضای دوستی بکنید. یا لحظه ای را تصور بکنید که می خواهید از روی تخته پرش بدرون استخر بپرید. در کجا بیشتر از همه احساس ترس می کنید؟

در لحظه پریدن به درون آب یا بلند شدن و رفتن به سوی دیگر، در میان راه و یا وقتی که به دیگری حرفت را می زنی و خواستت را بیان می کنی و یا بدرون آب شیرجه می زنی. اوج حس ترس در «میان راه» است .زیرا در میان راه ما در «خلاء و هیچی» هستیم و این خلاء و هیچی عرصه «هزار امکان» است. ما در این عرصه ناامن امکانات مختلف دیدار با دیگری را حس می کنیم. اینکه ممکن است جواب رد بشنویم، جواب مثبت بشنویم، دیگران به ما بخندند، نتوانیم حرف بزنیم، سکسکه بکنیم و یا از میان راه برگردیم و یا از کنارش رد شویم و حرفی نزنیم. ترس عرصه حس این امکانات است. ترس لحظه ای است که ما می بینیم واقعیت مان یک واقعیت عینی نیست بلکه یک «واقعیت در واقعیت» است. این واقعیت عینی بدور خویش هزاران واقعیت پتانسیل و ویرتوال دارد که می توانند رخ دهند و اکتوئل شوند. ازینرو آنکه ترس را سرکوب بکند، در واقع « قدرت و خلاقیت انسانی خویش» را ، آزادی خویش را سرکوب کرده است. ترس نماد ذات انسانی و جهان انسانی است که همیشه یک روایت و حالت سمبولیک است و همیشه می تواند به حالات و روایات دیگر باشد. ترس لحظه ای است که ما دیگر بار این ماتریکس و روایت بودن جهان و دنیامان را حس می کنیم و از این جهان هزار رنگ و هزار امکان هم به شوق می آییم و هم وحشت می کنیم.

مشکل انسانها در واقع این است که یا به سرکوب ترس خویش دست می زنند، تا جایی امن و واقعیتی ثابت داشته باشند و یا اینکه آنها اسیر حس و لمس «هزار امکان و حالت شدن مداوم زندگی» می شوند و از این ناامنی می ترسند، می لرزند و از ترس این لذت و کامجویی و ماجراجویی بزرگ در واقع «فلج و سنگ می شوند». آنگاه آنها اسیر پوچی می شوند و ناتوان از تصمیم گیری و انتخاب می گردند. انسانها یا با سرکوب ترس می خواهند به امنیتی دروغین دست یابند و یا اسیر نگاه ترس خویش می شوند، به معنای روانکاوانه آنها گرفتار حالت رابطه نارسیستی و یا رئال با ترس خویش می شوند و اینگونه یا ترسو و یا تبدیل به ترس هولناک چون یک جنایتکار می شوند. در حالیکه ترس احساس عبور انسان از هیچی و پوچی و لمس آزادی است و مسیر عبور انسان به جهان جسم هزارگستره و هزار روایت است. ترس و دلهره احساس همراه همیشگی احساس آزادی و تمنامندی بشری است و در واقع ترس بنیادین انسانی، «ترس از افتادن در خلاء و هیچی» است. هیچکاک در فیلم «ورتیگو» به خوبی این مضمون عمیق ترس و نیز ترس از بلندی را نشان می دهد. زیرا برای مثال انسانی که از بلندی می ترسد، در حقیقت نه از بلندی بلکه از سقوط به پایین و بدرون قهقهرا می ترسد. مثل قهرمان فیلم ورتیگو که ترسش از بلندی ناشی از یک تجربه بد است اما اساس ترسش یک ترس از «هیچی و خلاء» است. او از سقوط بدرون تمناها و ضمیرناآگاه خویش، بدرون امکانات مختلف زندگی و از دست دادن کنترل می ترسد.

ازینرو به قول هایدگر انسان یک «بودن» نیست بلکه همیشه یک «اینجا بودن» است. این انسان حال در «اینجا بودن» و هزار امکان و احتمال این «اینجا بودن» را حس و لمس می کند و ازینرو « می ترسد، می لرزد». برای فیلسوفان اگزیستانسیالی چون کیرکه گارد یا هایدگر ازینرو بلوغ بشری در عبور از سرکوب ترس و یا اسارت در ترس و عبور از سنگ شدن است و یادگرفتن اینکه «چگونه ما بترسیم»، چگونه با این ترسیدن شیرین به لمس بهتر خویش و زندگی دست یابیم و راههای نوین و پرقدرت حیات انسانی و اینجا بودن را بیازماییم. باری دوستان «ترس شیرین» را یاد بگیرید و به این ترس شیرین دست یابید. ترسیدن را یاد بگیرید و لمس هزار امکان و اینکه سوار بر اسب ترس خویش و بدون هیچ قهرمانی از درون این هزار امکان عبور بکنید و واقعیتی نو، دیداری نو با دیگری و حالتی نوینی از بازی عشق و قدرت انسانی بیافرینیند. باری دوستان ترس از «خلاء و هیچی» را به هیجان «هیچی خلاق و خلاقیت نوین» تبدیل سازید. از ترس خویش نترسید بلکه ترستان را به هیجان زیستن و خلاقیت تبدیل سازید.

عبور ما از درون بحران سنتی و یا فردی خویش و لمس شکست جهان و آرمانهای سنتی یا متاروایتهای مدرن، به معنای ورود به عرصه ترس و دلهره بود و دقیقا همین نترسیدن از ترس خویش، همین تن دادن به ترس و دلهره و بحران خویش بود که به ما کمک کرد که به جهان نوین جسم هزارگستره و به جهان خندان و پارادوکس عارفان و عاشقان زمینی دست یابیم و همزمان بدانیم که همیشه راهها و امکانات دیگری وجود دارد. زیرا ما ترسیدن بلدیم و لمس هزار امکان. زیرا ما ترس شیرینیم. همانطور که این بحران و چشیدن روایات نو با جسم و ترس خویش بود که به ما یاد داد پی ببریم که ما «ترس هستیم» اما همزمان به قول مرلوپونتی و نگاه پدیدارشناسانه ما مرتب «ترس را می سازیم» و به آن معنا و حالت می دهیم. یا به زبان روانکاوانه ترس یک سناریو و یک روایت سمبولیک، نظم سمبولیک است.

اما این پایان دیدار من و ما با ترس، با دیگری خویش، با نیمه ی دیگر خویش نبود. زیرا من و تو موجود و «انسانی تمنامندیم» و دقیقا همین تمنامندی و لمس بحران عشق و دیالوگ، لمس نیاز خویش به دیگری و به تمنای دیگری بود که مرا هر چه بیشتر به درون «جنبه و چشم انداز نوینی» از «ترس» و از «خویش» وارد کرد و مرا به قدرتی نوین رساند. این قدرت را نیز من مدیون بحران تمنا و عشق خویش، بحران تمنای یک انسان مهاجری هستم که دیگر نه در جهان سنتی یا مدرن، جهان و دنیای خویش را می دید و جهانی دیگر و بازی ایی دیگر می خواست. این احساس و تمنا هم او را به طغیان بر علیه هر دو جهان بر می انگیخت و هم می لرزاند و می ترساند. این تمنای نو هم او را به سوی لمس معشوق و دیگری و لمس درجه نوینی از عشق و دیالوگ خندان می کشاند و هم هر تمنا و عشقی را به زیر سوال می برد. این بحران هم او را به لمس اوج کامجویی تنانه می کشاند و هم هر کامجویی را به سخره می کشید و از این جهان هزار امکان نوین به لرزه می افتاد.

چشم انداز دیگر ترس را من به کمک این بحران عمیق مهاجر و به کمک روانکاوی و به ویژه روانکاوی لکان درک کردم. اگر ویلهلم رایش به من یاد داده بود که یک عنصر اساسی ترس، «ترس از لذت» و ترس جنسی است. ترسی که ناشی از سرکوب قرون متوالی تنانگی و جسم به ما انسانهای شرقی و در کل انسانها انتقال داده شده است؛ اگر فروید به من یاد داده بود که ترس در نهایت یک فونکسیون «من» است تا بتواند خطراتی را پیش بینی کند که تمناورزی و تنبیه دیگران برایش می تواند ایجاد بکند. ازینرو «من» انسان با هشدار ترس می خواهد راهی بیابد که به تمنا و خواهش خویش بنا به اصل واقعیت دست یابد و همزمان زیاد ضربه نخورد و با احساس گناه درونی و ترس بمباران نشود، حال لکان هر چه بیشتر مرا به درک بهتر تجاربی رساند که من با «ترس خویش و دیگران» بدست آورده بودم. من با چشیدن ترسهای فردی و یا جمعی، با دیدن ترسهای دیگران لمس کرده بودم که ترس در پیوند تنگاتنگ با احساس عشق و تمناورزی است. ازینرو به قول اخوان ثالث ما وقتی می خواهیم به دیدار یار برویم با خویش می گوییم که «هی تیغ به غفلت متراشی گونه ام، لحظه دیدار نزدیک است».

همزمان دیده بودم که ترس بسیار صادق است و دروغ نمی گوید. من دیده بودم که ترس بسیار خردمند است و همزمان تجربه کرده بودم یا در ترس فردی و جمعی دیگران دیده بودم که هر حالت افراطی ترس در واقع ناشی از یک ارتباط غلط و افراطی با ترس و دلهره خویش است و ناشی از حالتی است که ما چون کودکی اسیر نگاه ترس خویش می شویم و یا مثل مارگزیده که از ریسمان سیاه و سفید می ترسد، اسیر «ترس از ترس» می شویم.

لکان نیز در سمینار خویش بنام «درباره ی ترس» دقیقا نشان می دهد که ترس و تمنامندی بشری دو روی یک سکه و گذرگاهی به سوی یکدیگرند. انسانی موجودی تمنامند است و ما مرتب بدنبال بهشت و یاری گمشده می جوییم و می خواهیم به عشق و قدرتی نو دست یابیم. ما در پی وصال با «معشوق گمشده، (ابژه کوچک غ)» هستیم و همزمان حس می کنیم که این معشوق گمشده هیچگاه کامل بدست نمی آید. اگر بشر تمنامند است، آرزومند است و مرتب بدنبال این معشوق گمشده و بهشت گمشده است و ازینرو عاشق می شود تا لااقل دمی و به شیوه ای انسانی و فانی این بهشت گمشده را حس و لمس بکند، آنگاه ترس او روی دیگر این تمنا و اشتیاقش است. ترس روی دیگر تمنای بشری است و این حس و دانایی است که این معشوق و بهشت گمشده هیچگاه کامل بدست نمی آید و یا ممکن است که اصلا عشق و راهی که می رویم، به وصال نیانجامد و شکست بخورد. یا اینکه دیگری اصلا ما را نخواهد.

پس اگر تمناورزی ذات بشری و مسیر بشری برای دستیابی به این معشوق گمشده و سعادت دنیوی است، آنگاه ترس ما و دلهره ما روی دیگر این تمنا است و نشان می دهد که ممکن است شکست بخوریم و اصلا معشوق و وصالی در کار نباشد. اگر تمنای ما به ما می گوید که عشق و وصال ممکن است، موفقیت و پیشرفت ممکن است و معشوق و دیگری ما را می خواهد، زندگی و خدا مواظب ما است، آنگاه ترس ما به ما می گوید که همه ی اینها در نهایت خیالات و امکاناتی است، حالاتی ممکن از دیدار با دیگری است، اما حالات فراوان دیگری نیز ممکن است. اگر تمنای ما می گوید که ما می طلبیم و دیگری نیز ما را می خواهد، آنگاه ترس ما مرتب سوال می کند که «دیگری از ما چه می خواهد،آیا واقعا چیزی می خواهد، همان چیزی را می خواهد که ما می خواهیم و یا از جانمان چه می خواهد و در نهایت آیا اصلا می دانیم چه می خواهیم و عشق چیست، وصال چیست، دیگری کیست».

زیرا دیگری نیز خود یک «سوژه تمنامند» است و می تواند چیز دیگری بطلبد. اگر تمنامندی و عشق بشری احتیاج به این توهم دارد که عشق ممکن است، عاشق و معشوق همدیگر را با نگاه می فهمند و جهان یک جهان عاشقانه است، آنگاه ترس که لمس «هیچی و پوچی» نهفته در هر تمنا و روایت بشری است، به ما می گوید که در بطن این جهان عاشقانه یک «هرج و مرج و هیچی» نهفته است و همه چیز می تواند به گونه ای دیگر رخ بدهد. اگر تمناورزی بشری می طلبد که ما باور داشته باشیم که فردایی هست و حساب بانکی ما فردا نیز سر جایش هست و زندگی هدفی دارد، تمنای ما «هرج و مرج نهفته در زندگی» را نشان میدهد و اینکه فردا ممکن است زمین دهن وا کند و همه ی ما را ببلعد و آب هم از آب تکان نخورد.

تمنا برای دستیابی به وصالش احتیاج به دروغ و برخی خوشباوریها دارد و ترس به ما این دروغ و خوشباوریها را نشان می دهد و امکانات دیگر لحظه و دیدار با دیگری را بر ما آشکار می سازد و اینکه چگونه یک لحظه عاشقانه مملو از رنگها و حالات پارانوییا، خشم و نفرت، بدبینی، قدرت طلبی، خودخواهی، بدفهمی و سوءتفاهم، حسابگری و نیرنگ، فانتزیهای مختلف اروتیکی و غیره است. انسان تمنامند از دیدن این واقعیتها و حالات دیگر نهفته در لحظه تمنامند و عاشقانه اش، نهفته در دیدار با خدایش، با آرمانش، با دیگری هراس دارد و می خواهد بر ترس و هراس خویش چیره شود اما چیرگی بر هراس و ترس همزمان به معنای چیرگی بر شور تمنامندی و عشق است و محکوم کردن تمنامندی به حالتی «تک ساحتی و بیمارگونه»است. همانگونه که گرفتاری در دام ترس و هیچی باعث می شود که شخص «پوچ گرا و چندپاره» شود و اسیر نگاه ترسش باقی بماند و فلج شود یا متنفر از خویش و دیگری و بی مرز و افراطی گردد. اسیر یک رابطه نارسیستی یا رئال با ترس بماند، به جای اینکه با تبدیل «تمنا و ترسش» به دو قدرت و یار خویش به «جسم خندان و عاشق خندان» تحول یابد. به عاشقی خندان دگردیسی یابد که هم قادر است سراپا تن به عشق و دیگری بدهد و هم همزمان می تواند به عشق و روایت خویش نیز بخندد و بتواند حالات و رنگهای دیگر نهفته در عشق و لحظه خویش و در دیدار خویش با دیگری را ببیند و لمس بکند و اینگونه روایاتی نو و خندان بیافریند. تا اینگونه به تمنای خندان، ترس شیرین و دیالوگ پرشور و پارادوکس با دیگری دست یابد. تا هر چه بیشتر به تمنای پارادوکس و ترس پارادوکس، به تمنای لرزان و و ترس تمنامند و پرشور دست یابد و به آن دگردیسی یابد.

ترس انسانی به سان روی و سمت دیگر حالت تمنامندی انسان ازینرو همیشه داری یک «ابژه» است و ابژه او چیزی است، بخشی از تمنای ماست که او را از خویش دور کرده ایم و نمی خواهیم آن را ببنییم و حال ترس ما او را به ما نشان می دهد تا بخشی از آن را در جهان خویش پذیرا شویم و به دگردیسی نو و به قدرتی نو دست یابیم. ترس ما همیشه اشاره به یک «غریبه آشنا» می کند که هم او را می شناسیم و هم از او هراس داریم و می ترسیم. برای مثال اگر عشق پرشور و رمانتیک مجنون به لیلی حکایت از تمنامندی و شور عاشقانه می کند، اما هراس مجنون از دیدن اینکه لیلی نیز دارای هزاران ضعف انسانی است، در واقع هراس او از دیدن «چهره ها و امکانات دیگر رابطه» است. تلاش لیلی و مجنون برای سرکوب ترس خویش باعث می شود که در نهایت عشق آنها تراژیک بماند زیرا تنها به کمک ترسشان آنها می توانند امکانات و حالات دیگر رابطه را حس و لمس بکنند و بنا به ضرورت لحظه و رابطه شان تغییر و تحول یابند. تا بتوانند از عشاق رمانتیک به عشاق خندان و شرور دگردیس یابند و همزمان اینگونه بر مفهوم بحران زده ی عشق ایرانی چیره شوند و حالاتی نو از عشق ایرانی مثل حالت عاشق زمینی بیافرینند. روی دیگر این عشق تراژیک و ناتوان از لمس قدرت ترس خویش، گرفتاری در ترس و هیچی است و آنگاه ما مثل برخی از نسلهای امروز با «نسلی پوچ گرا و مالیخولیایی» روبرو میشویم که برای دست یابی به وصالی اروتیکی دست به هر کلکی می زند و می خواهد تشنگی اش را رفع بکند اما مرتب تشنه تر می شود. زیرا حال عنصر حاکم بر تمنای او ترس و پوچی است و او قادر به تلفیق تمنا و ترس خویش و دگردیسی به عاشق خندان و پرشور نیست که می تواند به هزار حالت در آید و «مهره مار» دارد و همزمان نیاز خویش به دیگری را حس می کند و اینکه با هر ضربه ای به دیگری به خویش نیز ضربه ای می زند و عشق اش را داغان می کند، تمنایش را بیمار می سازد.

خصلت دوم ترس بنابراین این است که «ترس کلک نمی زند». زیرا ترس به ما می گوید که دیگری همیشه متفاوت است و بنابراین چه عاشق و چه معشوق و چه عشقشان می تواند مرتب تحول یابد و یا به پایان رساند. زیرا دیگری نیز یک سوژه تمنامند است. قبول این حالت ترس خویش و صداقت ترس خویش به معنای ورود به جهان عشق هزارگستره و دیدار هزار روایتی با دیگری و توانایی دگردیسی مداوم است. اکنون این عاشق و انسان تمنامند، این خردمند پرشور نو می تواند مرتب با ترس خویش حالت و امکانی دیگر از خویش را حس و لمس بکند و به حالتی نو از عشق اش، رابطه اش، جهان درونی یا برونیش دست یابد. زیرا او یک عاشق پارادوکس و یک ترسوی پارادوکس است. او یک ترسوی شجاع و یک عاشق لرزان و خندان است.

همین پیوند درونی ترس و تمنا باعث می شود که برای مثال نگاهی که عاشقانه است، بتواند لحظه ای دیگر به «نگاه بدجنسانه یا خطرناک» و یا به «زهر چشم» تبدیل شود. لکان پنج نمونه از این دگردیسی و پیوند را نشان می دهد که ما حالات افراطی آن را در حالات بیماریهای روانی می بینیم که در کتاب بعدی توضیح داده می شوند. یک نمونه آن «نگاه» است و وقتی که نگاه عاشقانه به نگاه پارانویید و خطرناک در دنیای یک انسان پارانویید تبدیل می شود. نگاه تبلوری از حالت تمنامندی بشری و جستجوی معشوق گمشده است و این نگاه تمنامند می تواند اما تحت تاثیر ترس به نگاه خطرناک و بدجنسانه تبدیل شود. مثل نگاه خطرناک و بدجنسانه ای که انسان پارانویید از آن ترس دارد و حس می کند که این نگاه خطرناک مرتب تعقیبش می کند. اما این نگاه بدجنسانه در واقع نگاه عاشقانه و همزمان خشمگینانه انسان پارانویید به دیگری، به پدر است که حال به سمت او برمی گردد. او می خواهد جای دیگری را بگیرد و مورد عشق معشوق یا مادر قرار بگیرد و حال این میل قتل عاشقانه رقیب به شکل نگاه خشمگینانه، سرزنشگرانه به سمت او بر می گیرد. ازینرو انسان پارانویید زمانی از پارانوییای خویش عبور می کند که این تمنای نهفته ی خویش را بپذیرد و حال آن را به یک قدرت سمبولیک و تمنای سمبولیک تبدیل بکند. آن را به توانایی نقد سمبولیک، پارادوکس پدر و جهان پدری و عبور آز آن و دستیابی به عشق فردی و جهان فردی تبدیل سازد. همین حالت و پیوند ترس و تمنا به شکل « پستان خوب و بد»، «مدفوع خوب و بد»، «صدای خوب و خطرناک»، «فالوس خوب و بد» می تواند بروز کند که در بخش دوم کتاب به علائم آن در بیماریهای نارسیستی، انحرافات جنسی و هذیانهای جنون آمیز می پردازیم. به حالاتی از آنها که در آن مواقع این علائم به قول ژیژک تبدیل به «ارگان بدون جسم» خطرناک یا بیمارگونه می شوند. مثل صدای مادر نورمان در فیلم «پسیکو» که یک ارگان بدون جسم است و حال صدایی که بایستی مهربانانه و نماد تمنای مادری باشد به صدایی رئال و کابوس وار تبدیل شده است و نورمان را به قتل وامی دارد.

یا در فیلم قوی «آنتی کریست» می توانیم به خوبی این دگردیسی تمنا به ترس و سپس به خشونت و تمتع خشونت آمیز را ببینیم و اینکه چگونه حال علائم «مطلوب گمشده» مثل آهو، صدا، نگاه، تمنای جنسی و عشقی به حالت « رئال و کابوس وار » تبدیل و دگردیسی می یابند، حکایت از نزدیکی «هرج و مرج» می کنند و قتل و خشونت جنسی، تمتع رئال و بی مرز و چهره دیگر تمنای بشری را نمایان می سازند.


آنچه که برای ما در این دیدار اولیه و نو با «شور ترس» خویش مهم است، عبور از نگاه خیر/شری ایرانی و از هراس مدرن از «ترس» خویش است. ترس یار و قدرت بزرگ ماست. ترس و دلهره احساس همراه و همزاد تمنامندی و شور عشق ماست. پس تنها آنکه «ترسیدن بیاموزد»، قادر به «ترس شیرین» باشد، تنها او نیز می تواند به خلاقیت بزرگ و انسانی، به جهان خندان جسم هزارگستره دست یابد، به عشق و تمنا و به دیدار پرشور و پارادوکس با دیگری دست یابد. تنها او می تواند به تلفیق و ایجاد روایات نو از عشق و ترس دست یابد، به ساحت« هزار حالت از ترس»، به «ترس شیرین و عشق لرزان و پرشور» دست یابد. به جهان «ضد قهرمانانه» ی ما «سوژه های خندان» دست یابد و یا از همه مهمتر به جهان عاشقان و عارفان زمینی، به جهان خردمندان شاد و مومنان سبکبال دست یابد.

باری دوستان! من این جهان نوی در پشت هیچستان را، من این جهان زمینی و خندان نوین را، من این بدنها، عشقها و روایات خندان را ، من این جهان و خدا و شیطان رقصانم را، با کمک ترس و تمنایم آفریدم و شما نیز برای دست یابی به جهانتان به این دو نیروی خویش احتیاج دارید. پس دوستان! هم تمناورزی و هم ترسیدن را بیاموزید و لمس هزار امکان و حالت از تمناورزی، از ترس را بیاموزید و آنگاه با شور تمنا و ترستان، با اخلاق و خرد جسم و تمنایتان تن به بهترین امکان و واقعیتی بدهید که می توانید بیافرینید. آنگاه تن به ضرورت خندان تان بدهید. آنگاه بهترین «نظربازی» و دیالوگ عاشقانه و خندان را با دیگری، با جهانتان آغاز بکنید. همزمان در هر لحظه تمناورزی و وصال، با شور ترس و دلهره تان امکانات دیگر لحظه و تمناهای نهفته یار و دیگری را حس و لمس بکنید و مرتب پا به دیار و روایتی نو، بدنی نو و حالتی نو از بازی عشق و قدرت بگذارید. باری ترس اغواگر و تمنای اغواگر شوید! ترس شجاعانه و شجاعت مالامال از ترس شوید. تمنای لرزان و لرزش عاشقانه و مالامال از تمنا و اغوا شوید و اینگونه مرتب یار و دیگری را به جهانی نو و ماجراجویی نو اغوا کنید. حتی خدایتان را با تمنا و ترستان به دیالوگی نو، نوازشی نو، یاری نو اغوا کنید.

باری دوستان! راز دست یابی به این قدرت نو و ترس شیرین در «حالت و نوع رابطه شما با ترس» نهفته است. برای این دگردیسی بزرگ بایستی شما به رابطه سمبولیک با دیگری، با ترستان دست یابی. شما بایستی به «جسم خندان و سوژه خندان» دگردیسی یابید و دیالوگ پرشور و خندان را با «ترستان» آغاز کنید و اینگونه او را به یار و امشاسبندی از خویش مبدل سازید و با این تحول خود نیز به این «خدای فانی، تمنامند و سرور ترسان و پرشور» دگردیسی یابید. به عاشق و عارف زمینی دگردیسی یابید. نه از ترستان بترسید و یا چون کودکی لرزان اسیر نگاه ترستان و دیگری باشید. بلکه چون سرور و جسمی خندان با ترستان و قدرتتان به گفتگو بنشینید و با یاری او از عرصه هزار امکان و هیچی بگذرید و بهترین امکان و بازی و وصال را انتخاب بکنید و همیشه راهها و امکاناتی دیگر را برای تحول بازی و دیدار در نظر داشته باشید. باری این ترس شرورانه و اغواگر یاور شما در این جهان و سعادت زمینی باشد

باری این منم! ترس شیرین و اغواگر. ترسی که با عبور از ترسش به جهان هزار امکان و هزار روایت دست یافت. زیرا هر ترسی می خواهد بر خویش چیره شود و به قدرتی نو تبدیل شود. زیرا هر احساس و تمنای بشری یک احساس و قدرت سمبولیک است و می خواهد همراه شما و به عنوان یار و یاور شما به وحدت در کثرتی نو، یا به کثرت در وحدتی نو دست یابد و آن شود که هست. هر ترسی می خواهد ترس شیرین و تمنای سمبولیک شود، آن شود که هست و اینگونه یار شما در دستیابی به معشوق و جهان خندان خویش و ماجراجویی پرشور خویش باشد. زیرا او نیز چون شما عاشق وصال و کامجویی و تمناورزی است، اما به هزار شکل و حالت. او شما را بزرگ و قوی و به هزار شکل و حالت می خواهد و در خدمت شماست تا به این توانایی بزرگ دست یابید و آن شوید که هستید.

Labels:

7 Comments:
Blogger Ting Cai said...

Blogger Junda Xu said...

Blogger Qing Cai said...
ralph lauren shirts, http://www.poloralphlaurenshirts.us.com/
oakley, http://www.occhialioakleyoutlets.it/
ray ban, http://www.occhiali-rayban.it/
oakley outlet, http://www.oakleyoutlet.in.net/
oakley sunglasses, http://www.oakleysunglasses-outlet.us.com/
kobe bryant shoes, http://www.kobebryantshoes.in.net/
pandora jewelry, http://www.pandorajewelryoutlet.us.com/
cheap nike shoes, http://www.cheap-nikeshoes.cc/
hollister uk, http://www.hollistershirts.co.uk/
hermes belt, http://www.hermesbelts.us/
cheap wedding dresses, http://www.cheap-weddingdresses.net/
coach outlet canada, http://www.coachoutletcanada.com.co/
cheap jordans, http://www.cheapjordanshoes.in.net/
north face outlet, http://www.thenorthface.me/
oakley sunglasses, http://www.oakleysunglassesdiscount.us.com/
louis vuitton handbags, http://www.louisvuittonhandbags.org.uk/
soccer jerseys, http://www.soccerjerseys.us.com/
cheap nfl jerseys, http://www.cheapnfljerseys.org/
juicy couture outlet, http://www.juicycoutureoutlet.net/
the north face clearance, http://www.thenorthfaceclearances.us.com/
chanel handbags, http://www.chanelhandbagsoutlet.in.net/
yoga pants, http://www.yogapants.us.com/
futbol baratas, http://www.futbol-baratas.com/
prada handbags, http://www.pradahandbagsoutlet.co.uk/
air jordan 13, http://www.airjordan13s.com/
cai2015106

Blogger 柯云 said...

Blogger Gege Dai said...

Blogger dada24 Xu said...

Blogger 千禧 Xu said...