مباحث روانشناختی

جایی که ضمیر ناآگاه است، مکان ظهور سوژه، من و تو است


تفاوت مهم میان مکتب روانکاوی کلاسیک یا «روانشناسی من» و بزرگانش چون آنا فروید با تئوری لکان را میتوان در درک متفاوت آنها از یک جمله معروف فروید دید. این جمله معروف از فروید که «جایی که آن یا ضمیرناآگاه است، بایستی من شود» در نظر بخش اعظم روانکاوی کلاسیک به این معنا فهمیده شد که ضمیر ناآگاه در نهایت یک محل هرج و مرج غیر عقلانی، یا در معنای ایرانی آن یک «نفس اماره» است و جای او را بایستی «من» بگیرد که حال بر اساس «اصل واقعیت» بر جهانش حکمرانی میکند. لکان اما این جمله فروید را به این معنا ترجمه میکند که «جایی که آن است، محل سوژه است و بایستی باشد». یعنی سوژه در واقع سوژه ناخودآگاه است و ضمیر ناخودآگاه او محل قدرتهای سمبولیک اوست که بایستی به آن تن بدهد. ازینرو برای لکان عبور از «من» و دگردیسی به این «سوژه ناخودآگاه یا منقسم» یک تفاوت مهم و اساسی او از روانکاوی قبل از اوست. ( او از نسل دوم روانکاوی و تئوری «روانشناسی خود یا سلف» کسانی چون کوهوت و وینیکوت نیز عبور میکند و آنها را پشت سر میگذارد).



برای مثال انسانی را در نظر بگیرید که دچار افسردگی یا اعتیاد است. در نگاه روانکاوی کلاسیک او اسیر رانشهای ضمیر ناخودآگاه خویش و در نهایت اسیر رانش مرگ خویش است و حال بایستی با شناخت بیماری و درد خویش قادر گردد که به جای گرفتاری در تقاضاهای ناممکن عاشقانه ای که او را افسرده یا معتاد می سازد، تن به «من» و خواست واقعیت خویش دهد و اینگونه به پذیرش ناممکنی آرزوهای کودکانه خویش دست یابد که باعث افسردگی او میشوند. در نگاه لکان اما انسان در افسردگی یا اعتیاد خویش، در بحران خویش با « دیسکورس غیر»، با تمناهای عمیق و قانونمند خویش روبرو میشود و موضوع این است که فرد با تن دادن به دیالوگ با این بحران خویش، پا به عرصه قدرت نوین خویش بگذارد و سوژه ناخودآگاه شود. آنچه در بحران یا بیماری ما را چون یک «سوراخ سیاه» بدرون خویش میکشد، در واقع محل و صحنه قدرت سمبولیک ما و بخش دیگر ماست که بایستی او را بپذیریم و او را به یار نوین خویش تبدیل کنیم.



بنابراین بایستی جایی که تمنای من یا تو، تمنای سوژه، ضمیر ناخودآگاه فرد به حالت بیماری یا بحران خویش را نشان میدهد، حال بایستی من و تو، سوژه حضور یابد تا از این دیدار و تلاقی هر دو به آن چیزی تبدیل شوند که هستند. فرد از «من» نارسیستی و هراسان از اینکه کنترل را از دست بدهد، به سوژه ناخودآگاه یا منقسم تبدیل شود و بحران و بیماری او به «قدرت سمبولیکش، به نماد و قدرت جدیدش»، یعنی به آنچه که هست. همزمان این دیدار روایت فردی این قدرت و حالت فرد را می آفریند. آنچه که ما بیماری یا بحران فردی یاجمعی خویش می نامیم، در واقع نیمه دیگر ماست که بایستی پذیرفته شود و انسان با این پذیرش و پاگذاشتن به عرصه بیماری و بحرانش حال میتواند او را، خویش را آنطور ببیند که هست و یا بیافریند آنطور که بدنش، ضرورتش و خودش میطلبد. اینگونه جایی که بحرانها و دردهای ماست،بایستی به محل حضور ما تبدیل شود تا اینگونه بحران و درد به قدرت نو، تجربه نو، روایت نو دگردیسی یابد و من و شما به سلامت نو، حالت نو از «سوژه ناخودآگاه» یا سوژه خندان دست یابیم.



ازینرو روانکاوی برای لکان ایجاد محل دیدار و شنیدن «ندای این دیگری» است و ورود به جهان خویش و ایجاد جهان فردی خویش. روانکاو در واقع از طریق تکنیکهای روانکاوی مثل «انتقال احساسی و غیره» کمک به این دیدار و شنیدن میکند تا فرد از طریق بحرانش پا به جهان خویش بگذارد و با قبول و جادادن تمنایش در جهان سمبولیکش، به قدرت و سلامت نوین و همیشه ناتمام خویش، به کثرت در وحدتی نوین دست بیابد.



با این سلامتی نو و این نظم نوین نو، بدن نو، در واقع بحران نیز از تکرار بیمارگونه به تمنای قانونمندی تبدیل میشود که در واقع هست. زیرا اکنون جایی که قبلا آن بوده است، بحران بوده است، اکنون محل سوژه ضمیر ناخودآگاه است و با حضور او اکنون بحران یا اهریمن بیماری به «نوای سمبولیکی» تبدیل میشود که هست. با حضور انسان در این محل و با دیالوگ فرد با دیگری خویش، با بیماریش، حال سرانجام این نوا از بیزبانی بیمارگونه، از تمتع بیمارگونه مثل یک دردی که انسان همزمان ازش لذت می برد، به «زبان و نماد نوینی، قدرت نوین و تمنای قابل تحول» تبدیل میشود و آن میشود که هست. زیرا ضمیر ناآگاه ساختاری مثل زبان دارد.

. اکنون انسان به سرزمینش پا گذاشته است و آن شده است که هست. اینجاست که فرد نیز میتواند روایات مختلف ازین دیداز با خویش بیافریند. مثل تبدیل افسردگی به عشق خندان نوین و تبدیل اعتیاد به سبکبالی و قدرت خندان نوین، آنگونه که روایت روان درمانگرانه من از این دیدار و پذیرش تمنای خویش می آفریند. باری همیشه موضوع «دیدار با دیگری با خویش و تمناهای خویش است و اینکه «آنجایی که دیگری تو، آن نشسته است، حال محل تو و جهان سمبولیکت باشد». زیرا بحرانت و دردت قانونمند، ضرورت و قدرت سمبولیک توست و او خود توست، ضرورت توست و جهان واقعی و حقیقت اصیل تو. پس بایستی پا بدرون جهانت بگذاری و با این دیالوگ اهریمنانت را به فرشتگان و یارانت تبدیل سازی و خودت بدینوسیله به سوژه ناخودآگاه و یا از نگاه من به سوژه خندان، ضرورت خندان تبدیل شوی.



همینجاست که میتوان قدرت نگاه لکان را با نگاه دلوز/گواتاری پیوند زد و مرتب از دیدار میان فرد/دیگری، میان فرد و بحرانش، میان فرد و تمنایش، که هر دو در واقع دو ماشین و دو بدن تمنامند هستند، حال مرتب روایات و بدنهای نو آفرید و این خلاقیت را پایانی نیست. حال هر لحظه هستی مثل دیدار و دیالوگ تمناها و بدنهای مختلف، ماشینهای مختلف آرزو است و این تلاقی و دیدار مرتب امکانات نوین بازی و خلاقیت و تمناورزی می آفریند. مثل دیدار دو لب آرزومند که برخوردشان میتوانند به هزارمسیر و گستره جریان یابد و سنازیوهای مختلف، حالات و بدنهای مختلف بیافریند.، تمناهای و شدتهای احساسی مختلف و یا ماجراجوییهای مختلف بیافریند.

از نگاه من اوج تلاقی ماشین دلوز/لکان این است که حال بدنی نو و سوژه ناخودآگاهی آفریده میشود که این قدرت و نظم درون زندگی و خویش را درک کرده است و میداند که هر لحظه و هر حالت زندگی تمنامند است و در پی دستیابی به دیدار دیگری و دستیابی به تمنا و وصالی نو است، به سان دو ماشین آرزو خالق آرزوها و شدتهای احساسی نو هستند و همزمان میداند که به سان سوژه ناخودآگاه بایستی مرتب روایات خاص خویش را ا ز این دیدار و تلاقی بیافریند. در چنین لحظه تلاقی و دیداری آنگاه انسان به موج سواری دگردیسی می یابد که تن به امواج زندگی می دهد و می داند هر موجی شروع دیداری نو و بازی جدیدی از بازی جاودانه عشق و قدرت زندگی است و همزمان نقش خویش را در این ماشین نو و بازی نو اجرا میکند و روایتی نو می آفریند. او اینگونه در هر لحظه سراپا جسم و لحظه می شود و همزمان مرتب این جسم و لحظه را می آفریند زیرا به آن نام و نشان میدهد.، از آن روایت ایجاد میکند. اینجا عارف زمینی من آفریده میشود که خویش را هم جزوی از ماشین زندگی و یک تولید می داند و هم میداند که چگونه مرتب با درک ضرورت و پروسه فردی یا جمعی، با درک نوا و خواست نهفته در بحران و تمناهایش همزمان روایت و ماشینهای جدید، بدنهای جدید، لحظات متفاوت و خاص خویش را بیافریند.



پانویس: درباره این نظریه لکان به کتاب او به نام « چیز فرویدی« مراجعه کنید.

das freudsche Ding


دکتر موللی در کتاب قوی جدیدش » مقدماتی بر روانکاوی لکان« این برگردان لکانی از جمله فروید را اینگونه ترجمه کرده است. ص. 40/41

. «من در همانجایی ظهور میکند که این و آن نفسانی (ضمیر ناآگاه) واقع بوده است.«
البته این من در واقع یک سوژه سمبولیک است و نه «من نفسانی» در نگاه روانشناسی من.



یا برای توضیحات بیشتر به کتاب جدید اینترنتی من به نام « آفوریسمهایی درباره ی یک زایش» مراجعه کنید.
http://www2.asar.name/books/aforismezayesh.pdf


Labels:

12 Comments:
Anonymous Anonym said...
با سلام
اینکه میگن مثلا مرد نگرانه که آرزومندیش رو از دست بده؛یا مرد تمنا رو داره! منظور اینه که مرد آرزومندی و تمنای دیگری رو داره؟یعنی حس می کنه که مورد تمنای و خواهش دیگریست یا اینکه نه!خودش آرزومند دیگریه؟
تمنای دیگری به معنای داشتنه یا بودن؟
با تشکر

Anonymous Anonym said...
به زبان ساده در مرد عنصر اصلی «شور قدرت» است و بنابراین می خواهد که به تمنا و آرزومندی دست یابد. حالت اصلی مرد ازینرو «فالوس داشتن یا تمنا داشتن» است. به این دلیل به ویژه برای مردان سخت و دردناک است اگر برای مثال در حین رابطه جنسی نتوانند خوب تحریک شوند و یا آلت تناسلی شان نتواند نقش خویش را خوب اجرا کند. برای مرد ازینرو به دست آوردن قلب زن و یا دیگری به معنای بدست آوردن تمناست. ازینرو مردان بخصوص وقتی احساس می کنند که به قلب دیگری دست یافته اند که با او بخوابند. اینکه در مورد مردان می گویند که مردان فقط به یک چیز یعنی سکس فکر می کنند، دچار این خطا است که متوجه نمیشوند برای مرد سکس یعنی بدست آوردن دیگری، بدست آوردن تمنا. معضل مردانه اما این است که اصولا تمنا و یا عشق و یا دیگری هیچگاه کامل بدست نمی آید. ازینرو نیز اصولا هیچ مردی نمیتواند کامل مرد باشد یعنی صاحب تمنا و قدرت باشد. همانطور که عنصر اصلی زن «عشق » است یعنی فالوس بودن، تمنا بودن، راز و نیاز بود. اما زن نیز نمی تواند هیچگاه واقعا تمنا و عشق باشد. ازینرو رابطه عشقی زنانه و مردانه دارای حالتی تراژیک/کمیک و زیباست. زیرا هر دو سعی می کنند زن یا مردی باشند که هیچگاه نمی توانند باشند. این حالت تمنا داشتن مردانه یا تمنا بودن زنانه، این چالش و دیالوگ میان قدرت مردانه و عشق زنانه اما اساس عشق و اروتیسم بشری و اساس سوء تفاهمهای مداوم دو جنس است. زیرا آنها از کلمات واحد معناهای متفاوتی می فهمند. همانطور که هر زن یا مردی از دیگری متفاوت است و یا همانطور که در مردی زنی وجود دارد و بالعکس و اینجاست که امکان تلفیق بوجود می اید و دستیابی به عشق قدرتمند و قدرت عاشقانه. با آنکه حالت اصلی مردانه و زنانه یعنی حالت تمنا داشتن و تمنا بودن به عنوان اساس بازی جنسی و عشقی بشری باقی می ماند.

برادری

Anonymous Anonym said...
با سپاس فراوان از توضیحات کامل شما

Blogger Ting Cai said...

Blogger Junda Xu said...

Blogger Qing Cai said...
michael kors outlet, http://www.michaelkorsoutletonlinstore.us.com/
coach outlet, http://www.coachoutletstoreonline.in.net/
michael kors handbags, http://www.michaelkorshandbags.in.net/
lacoste polo shirts, http://www.lacostepoloshirts.cc/
swarovski outlet, http://www.swarovski-outlet.co.uk/
nike huarache, http://www.nike-airhuarache.co.uk/
hermes bags, http://www.hermesbags.co.uk/
gucci handbags, http://www.guccihandbags-outlet.co.uk/
toms shoes, http://www.toms.us.com/
coach outlet store, http://www.coach-outlet-store.us.com/
kobe shoes, http://www.kobeshoes.us/
mulberry outlet, http://www.mulberryoutlet.com.co/
thomas sabo uk, http://www.thomassabos.co.uk/
adidas outlet store, http://www.adidasoutletstore.us.com/
true religion jeans, http://www.truereligionjeanscanada.com/
roshe run, http://www.rosherunshoessale.com/
swarovski crystal, http://www.swarovskicrystals.co.uk/
coach outlet online, http://www.coachoutletonline.in.net/
nike trainers, http://www.niketrainers.me.uk/
cheap jordans, http://www.cheapjordans.us.org/
the north face jackets, http://www.thenorthfacejacket.us.com/
hermes outlet, http://www.hermesoutletstore.us.com/
ed hardy clothing, http://www.edhardy.us.com/
replica watches, http://www.replicawatchesforsale.us.com/
michael kors factory outlet, http://www.michaelkorsfactoryoutlets.in.net/
cai2015106

Blogger 柯云 said...

Blogger Qing Cai said...

Blogger dada24 Xu said...

Blogger 千禧 Xu said...

Blogger happy 123 said...

Blogger aaa kitty20101122 said...