چگونه «جسم خندان» شویم




چگونه «جسم خندان»، «عارف زمینی، عاشق زمینی» شویم! (2. فینال)


جسم خندان و یا عاشق و عارف زمینی یک «نظم سمبولیک»، یک روایت، یک حالت همیشه ناتمام است. او در واقع از یکسو به معنای آشتی انسان ایرانی با زمین، تن و لحظه است و از سوی دیگر به معنای این توانایی است که او مرتب می‌تواند همین واقعیت و لحظه، همین تن و روابطش را مرتب تغییر و تحول دهد. زیرا این واقعیت و لحظه و جسم برای او یک «واقعیت سمبولیک» و در عرصه زبان است. او یک جسم و واقعیت زنده در عرصه زبان است و بنابراین یک روایت زنده و نظم زنده و نمادین است. همیشه یک داستان و روایت زنده و پرشور است. از طرف دیگر این عارف و عاشق زمینی به خواست تن و زمینش، به خواست «دیگری و غیر» توجه ‌می‌کند و با کمک دیالوگ و چالش دائمی و پارادکس با «دیگری»، با تمناهای خویش و یا با جهانش، خدایش، معشوقش، واقعیتش می‌تواند، چه به عنوان فرد یا گروه و ملت، مرتب به درجه و حالت نوینی از سلامت و قدرت و شکوه و به درجه نوینی از لمس بازی عشق و قدرت زندگی دست یابد. موضوع در نهایت همیشه سروری بر لحظه و زمین و توانایی خلاقیت نو و دستیابی به قدرت و عشق نو است. برای دگردیسی به این جسم نو، فردیت نو بایستی این مباحث اساسی ذیل را یادگرفت و به شیوه و حالت خویش به آن دگردیسی یافت:

تز اول

فردیت همیشه فردیت جسمانی و جنسیتی است. ازینرو در نگاه فروید «من» یک «من جسمانی» است. تحول در معنای من و سوژه به معنای تحول در معنای جسم و جنسیت نیز بوده است. « سوژه منقسم لکانی» نیز یک «سوژه جسمانی یا نفسانی» است و درجه جدیدی از از ارتباط با جسم و ناخودآگاهی را ایجاد می کند. جسم و ناخودآگاهی که برای لکان همیشه در بستر زبان حضور دارد. جسم هزارگستره دلوز/گواتاری حالت دیگر این جسم شدن و تنانگی است.

برای ما ایرانیان نیز دستیابی به فردیت و سعادت فردی خویش بدون دستیابی به جسم و فردیت جسمانی خویش ممکن نیست اما ما به عنوان یک جامعه و انسان بینابینی هم در خویش افراد و اقشاری را داریم که تازه در حال رسیدن به «من جسمانی» خویش هستند و کسانی که در حال ایجاد بدن بدون ارگان خویش و یا د ر حال دستیابی به قدرت «سوژه جسمانی» خویش هستند. موضوع لمس عمیق این «تنانگی» به اشکال مختلف و ایجاد یک وحدت در کثرت نوین میان این من ها و یا سوژههای جسمانی و یا جسمهای هزارگستره نو است و چالش و دیالوگ خندان میان آنها برای سروری بر لحظه و واقعیت و در بازی عشق و قدرت هر روزه زندگی.

تز دوم:

این «تنانگی» و جسم شدن همیشه به معنای ایجاد یک نظم نو، بدن نو، شدت احساسی نو و یا یک روایت نو و سمبولیک از خویش است. ازینرو این جسم شدن به معنای نیچه ای به حالت «جسم خندان» است، در حالت لکان به معنای تبدیل شدن به «جسم سمبولیک و نمادین» است و در حالت دلوز/گواتاری به معنای دگردیسی به «بدن بدون ارگان نو». یا در حالت فوکو به معنای تحول به «جسم دیسکورسیو» و ایجاد تفاوت در این جسم و حالت دیسکورسیو.

تز سوم:

راه دستیابی به این جسم و فردیت نو، تن دادن به خواستها و تمنای فردی خویش در معنای مکاتب «روانشناسی من» یا «روانشناسی خود» است، در معنای عمیقتر راه دستیابی به این جسم و فردیت به معنای تن دادن به تمنای خویش است که همیشه تمنای دیگری است و لمس نیاز عمیق خویش به دیگری برای دستیابی به عشق، قدرت و لمس خویش است، یعنی دستیابی به ارتباط پارادکس لکانی میان فرد و تمنایش، میان فرد و دیگری. چالش و دیالوگی و بازی تمناها و تمتع هایی که هیچگاه پایان نمی یابد. در معنای دلوزی راه دستیابی به این جسم و بدن نوین خویش تن دادن به «شدتهای احساسی نو» و تبدیل زندگی به یک «آزمون و آزمایشگری» است تا به تمناها و خواستهای خویش دست یابیم، به جسم و جهان خویش. جسمی که دنیوی و همیشه یک روایت و نظم قادر به تحول است، یک سناریوی زنده است و زمین و واقعیتی که او نیز به ناچار دنیوی و سمبولیک است. از طریق تن دادن به عشق و تمنای خویش و دیدار با تنهایی با «هیچی و پوچی»، با یاس و امید خویش، با پارانوییا و نارسیسم خویش این جسم و روایت نو ساخته میشود، همانطور که این بحران با خویش خطر شکستن و فروریختن و ناتوانی از ایجاد فردیت و جسم خویش را به همراه دارد.

تز چهارم:

این جسم نو، این واقعیت دنیوی نو همیشه یا در معنای نگاه روانکاوی یک «جسم و واقعیت سمبولیک» است و تحت تاثیر خواستهای این « جهان سمبولیک و ضمیر ناخودآگاه» سمبولیک عمل میکند، طلب میکند. یا به قول فوکو این جسم و واقعیت یک جسم و واقعیت دیسکورسیو است و فقط نیز در چهارچوب این دیسکورس قادر به تحول و تغییر است. یا در معنای دلوز/گواتاری این بدن بدون اندام نو نیز همیشه در چهارچوب یک «روایت و جسم پر حاکم» مثل نظام سرمایه داری یا سنت عمل میکند و سعی در ایجاد «شدتهای احساسی نو» و مرززدایی و قلمروزدایی وایجاد تفاوتهای نو، بدنهای نو می‌کند. ازینرو نیز این تلاش برای ساختن جسم و فردیت نوی خویش، واقعیت نوی خویش میتواند در مجموع یا به شکست بیانجامد و به بازتولید دیسکورس و جسم کهن بیانجامد و یا به ایجاد یک روایت نو و سمبولیک منتهی شود؛ به ایجاد یک دیسکورس نو از متن دیسکورس کهن، به ایجاد یک جسم نو از درون روایت و ارگانیسم حاکم کهن، اما نمیتواند ورای شرایط خویش، دیسکورس خویش دست به تولید عنصر نو و جسم نو بزند. تحول جسمانی و فردی خارج از زبان، دیسکورس یا شرایط تولیدی خویش وجود ندارد.

این بدین معنا است که ایجاد فردیت جسمانی خویش، واقعیت دنیوی فردی یا جمعی خویش برای ایرانیان، تنها بر بستر فرهنگ، هویت، زبان و شرایط خویش ممکن است و یا در اینجا شکست میخورد و اسیر دیسکورس سنت و هراسهای خویش میشود، اسیر سنت و جسم پر حاکم که هر تحول و جسم نویی را آخر به حالت خویش، به حالت عارفانه سنتی و یا کاهنانه سنتی تبدیل میسازد، به جسم مالیخولیایی یا زاهد و از طرف دیگر تشنه و حریص.

در این معناست که روایت جسمانی من، مفهوم من از جسم خندان یا جسم سمبولیک، از جسم هزارگستره بر بستر فرهنگ ایرانی به حالت همیشه ناتمام «عارف زمینی، عاشق زمینی و خردمندان شاد» ظهور می کند و به حالت بازی عشق و قدرت ایرانی و رنسانس دگر باره عشق، قدرت و خرد زمینی. این تحول به معنای آن نیز است که «من ایرانی» یا در حالت والاتر آن «سوژه جسمانی» ایرانی، «بدن بدون ارگان» ایرانی قادر است «شدتهای احساسی» قوی فرهنگی خویش را مثل قدرت عشق و نظربازی عاشقانه را با « شدتهای احساسی نو»، با قدرتهای نوین خویش مثل « قدرت مدرن و خرد مدرن» پیوند زند، میان آنها تلفیقی نوین و ارگانیک ایجاد کند و اینگونه حالات نوینی بیافریند که تا قبل از آن اصولا وجود نداشته است. اکنون به جای کاهن شرمسار سابق و به جای عارف خراباتی، این بازیگران جدید و خندان، این جسمهای خندان و هزارگستره، این سوژههای جسمانی خندان وارد صحنه بازی می شوند و قادر به دست گیری جهان خویش هستند و قادر به ایجاد جهان فردی و جمعی خویش با کمک تن و خرد خویش. اکنون بازی جدید و هزاره نوین این بازیگران خردمند، عاشق و خندان زمینی ایرانی شروع میشود.

تز پنجم

دستیابی به «جسم خندان» خویش، به فردیت جسمانی خویش در هر شکل و حالت آن، به معنای ورود به واقعیت و لحظه نیز هست، خواه این حالت آری گویی به واقعیت به شکل «من جسمانی» و تن دادن به «واقعیت سحرزدا و عقلانی» باشد و یا به حالت «واقعیت سمبولیک» سوژه جسمانی که می‌تواند حالات مختلف به خویش بگیرد، یا به حالت واقعیت چندگانه و همیشه متحول جسم هزارگستره دلوز/گواتاری، به حالت «واقعیت چشم‌اندازی» نیچه. موضوع مهم در همه این حالات این است که اکنون انسان دیگر بار پا به همین لحظه و واقعیت بنا به توان و جسمش و حالت جسمانیش می‌گذارد و جز آن نمی‌خواهد. چه این آری‌گویی به واقعیت به حالت توجه به جزییات و میل دستیابی به سعادت دنیوی «من مدرن» باشد و یا به حالت ورود به جهان «واقعیت سمبولیک یا هزارگستره» لکان یا دلوز. با پا گذاشتن به درون این واقعیت و لحظه و جز آن نخواستن همزمان توانایی بزرگ تغییر و تحول این واقعیت هر چه بیشتر بدست می آید، زیرا این واقعیت یک واقعیت قادر به تحول عینی ، یا در معنای دقیقتر یک «واقعیت سمبولیک» مرتب قادر به تحول است. واقعیت در عرصه زبان و کلمات است و حال انسان با زبان، با نگاه، با کلام، با شور احساساتش، با هنر و علم میتواند مرتب آن را تغییر بدهد، چه واقعیت فردی یا روایت جمعی و مشترک را.

این هم‌پیوندی میان حالت «جسم و فردیت» و نوع حالت جهان دنیوی یا زمینی و یا سمبولیک خویش همزمان نشان میدهد که ما همیشه در یک «ماتریکس و سناریوی سمبولیک» قرار داریم. ازینرو وقتی به «من جسمانی» خویش تن میدهیم، درون و برون خویش را نیز به محل درگیری میان « سوپر اگو و ضمیر ناخودآگاه»، میان کانت و ساد خویش تبدیل می‌کنیم، یا مثل انسان سنتی با تبدیل خویش به انسان مومن جهان درون و برونمان را به جنگ اخلاقی خیر/شر، اهورا/اهریمن تبدیل میکنیم و هر چه در ایجاد این آری گویی به جسم و زندگی، به ضمیر ناخودآگاه مثل حالات لکان یا دلوز/گواتاری جلوتر رویم، می‌توانیم روایات و سناریوهایی قویتر از خویش و دیگری بیافرینیم. زیرا ما همان لحظه که به دیگران نقش و حالت می‌دهیم، همزمان به خویش نیز در این سناریو نقش و حالتی متقابل می‌دهیم. اینجا همه چیز هم‌پیوند است.

برای ما ایرانیان این آشتی با لحظه و واقعیت و قبول آن، جز آن نخواستن و سپس لمس چگونگی حالت سمبولیک و قابل تحول این واقعیت به معنای رهایی از سرگشتگی خراباتی خویش و بدست آوردن دوباره «قدرت حرکت و خلاقیت» فردی و جمعی است. این چیزی است که حالت «جسم خندان» من و حالت «عارف زمینی و عاشق زمینی» با خویش به همراه میآورد، توانایی تن دادن به سرنوشت و واقعیت خویش و جز آن نخواستن، لمس ضرورت آن و سپس توانایی تغییر این واقعیت و لحظه به کمک کلام، نگاه، خط، شور عشق و قدرت و ارتباط، به کمک شرارت عاشقانه و شور قدرت و سروری و برای دستیابی به تمناهای فردی و جمعی خویش و شکوه دوباره. اینجاست که این عاشقان و عارفان زمینی اولین نسل ایرانی را تشکیل میدهند که دیگر بار پای بر زمین و لحظه می گذارند و جز آن نمی خواهند، جز همین لحظه و واقعیت. زیرا این واقعیت و لحظه ضرورت و سرنوشت آنها را قلم زده است و هم تنها جایی است که آنها میتوانند حال همه چیز را تغییر دهند، زیرا این یک واقعیت در عرصه زبان و یک واقعیت جسمانی و مرتب قادر به تحول است.


تز ششم

آنچه که ما تمنای فردی خویش می نامیم و در پی ایجاد آن هستیم، آنچه ما می طلبیم، همزمان همیشه «ندای دیگری» است، ندای ضمیر ناخودآگاه قدرتمند ماست که صاحب خرد و قدرت سمبولیک است و دیسکورس دیگری است. یا در معنای دلوز/گواتاری این تمنای فردی یک «اشتیاق و میل جمعی» است و پایه مادی دارد. یا در معنای نگاه نیچه ما همه اجزای یک پروسه واحد هستیم و این پروسه مشترک اساس است. پروسه عبور از بحران سنت/مدرنیت ایرانی و دستیابی به «فردیت مدرن و متفاوت ایرانی» خویش، به «هویت مدرن ملی و رنگارنگ خویش»، به جهان مدرن و ساختار مدرن کشور خویش، به خلاقیت و اندیشمندی مدرن و متفاوت خویش و به وحدت در کثرت و یا در مرحله والاتر به کثرت در وحدت و چندگانگی و چندصدایی همیشه در حالت تفاوت سازی خویش.

این پروسه مشترک نیز و این «ندای مشترک»، یا «اشتیاق جمعی» است که همزمان پیوند نگاههای ما و از طرف دیگر تفاوت بدنها، جسمها، راههای تبدیل شدن به جسم و ورود به واقعیت خویش یا به واقعیت سمبولیک و جمعی را ایجاد میکند. همین پروسه است که هم در عرصه سیاست و برای پاسخگویی به بحران سیاسی و هویتی جامعه، هم جواب و بدن اصول گرایانه، اصلاح طلبانه، انقلابی و یا مدرن و مدنی را به اشکال مختلف بوجود می آورد و چالش مداوم میان آنها برای دستیابی به خواست و اشتیاق جمعی و نیز نقاط مشترک میان این گرایشات و تولیدات مختلف را. همانطور که این پروسه مشترک و تولید مشترک همزمان در خویش «هراس مشترک از تحول و قبول کستراسیون»، عنصر «ضد تولید» را در بر دارد و باعث میشود که هر تحول همزمان مرتب خطر ایجاد شکل جدیدی از پیروزی سنت و ادامه بحران در مرحله جدیدی را در بر داشته باشد، خواه این درگیری و چالش در عرصه سیاست باشد، یا هنر، یا عشق و سعادت فردی یا در عرصه اقتصادی. فرق نمی‌کند، همه جا همین ایجاد گرایشات متفاوت و همزمان همپیوند و درگیری میان امکان تولید شرایط و حالات نو و بازتولید دیسکورس گذشته، روایت گذشته به شیوه نو حضور دارد. عدم شناخت این مباحث یک دلیل مهم آن نیز بوده است که مرتب عنصر نو به بازتولید سنت بیانجامد و از بازی و روایت عارفانه/اخلاقی کهن بیرون نیاید. زیرا برای دستیابی به این تحول نو و شناخت نو احتیاج به جسم و و فردیتی است که قادر به ایجاد فاصله گیری از دیگری و از خویش، قادر به دست گرفتن جهان و خویش و سنجش و ارزش گذارای مداوم جهان خویش است، خواه به حالت سوژه/ابژه ای مدرن یا در حالت والاتری مثل حالت پارادکس و سوژه/سوژه ای روانکاوانه و ایجاد جهان سمبولیک خویش به دور یک «هیچی محوری و مرکزی.

این قدرت نو و توانایی فاصله گیری نو به معنای قبول کستراسیون است، به معنای قبول تبدیل شدن به جسم و فردیت فانی و زمینی است، در اشکال مختلف آن و به معنای لمس خویش و جهان به حالت یک جسم و جهان مرتب در حالت تولید اشتیاق و تمنا و قادر به تحول، قادر به لمس دلهره و تمنا، هراس و پارانوییا، شک و خشم، عشق و قدرت، حالات شیزویید و چندپارگی و توانایی خندیدن به خویش و ایجاد چندلایگی و چندگانی. باری این جسم و حالت نویی است که من آن را عارف زمینی و عاشق زمینی یا جسم خندان می نامم و تفاوت میان این «عارف زمینی و عاشق زمینی» همیشه متفاوت که هیچگاه قابل دسترسی نهایی نیست با تمامی تلاشهای مشابه برای ایجاد برداشتهای نو از سنت و یا عرفان در همین است که این حالت نو در پی بازگشت به یک عرفان گمشده یا عاشق گمشده نیست بلکه روایتی نو از خویش و واقعیت می سازد، به جسم و واقعیت کنونی خویش دست می یابد و برای اینکه این واقعیت و جسم همیشه بر بستر زبان و تاریخ خویش ممکن است، ازینرو این جسم نو و واقعیت نو همزمان دست به رنسانس میزند و دیگر بار پدرانش و نیاکانش را از نو می آفریند و کاری را به پایان می‌رساند که آنها ناتوان از آن بوده اند، یعنی پا به زمین و لحظه می گذارد، جسم میشود، خدای فانی و هزار رنگ می شود و بازی عشق و قدرت و دیالوگ عاشقانه و قدرتمندانه میان عشاق و خردمندان زمینی ایرانی را ممکن می‌سازد، یک دیسکورس نو می آفریند و یک توانایی نو برای بدست گرفتن جهان خویش و ایجاد هزاره خندان و پرشور ایرانی، برای دیالوگی نو و چالشی خندان و قدرتمند با خویش و دیگری در همه عرصه ها و همراه با لمس نیاز عمیق خویش به دیگری، خواه به تمنای خویش، خواه به بستر فرهنگی خویش، به همسایه خویش و با حس اینکه هیچکس جسم کامل و دانش کامل نیست و هنوز هزاران سرزمین نو برای دیدن و آفریدن ممکن است. اینجاست که سبکبالی نو و خندانی بوجود می آید که ابتدا وقتی ممکن است که در قهقهرا نگریسته باشی و اسیر آن نشده باشی. اینجاست که خنده رنسانس، تلفیق و خلاقیت شوخ چشمانه آغاز میشود و جسمهای خندان و هزارگستره، با هزار تمنا، عارفان و عاشقان زمینی هر چه بیشتر پا به صحنه می گذارند. زیرا اگر عمیق به لحظه و واقعیت و به این بستر فرهنگی بنگرید، پیروزی جهان مدرن ایرانی بدون وجود این خردمندان نو، سیاستمداران پارادکس نو، عاشقان و عارفان خندان نو، بدون این اروتیسم و عشق و شرارت و خلاقیت چندلایه و تلفیقی نو در نهایت ناممکن است. زیرا همه جسمها و حالات قبلی در واقع پیش درآمدی برای ایجاد این قدرت نو و خلاقیت نو است و او «مرز» دیسکورس قبلی و محل ورود به دیسکورس جدید و هزاره نوین ایرانی است، به هزاره عشق و خرد و خنده زمینی ایرانی، به بازی عشق و قدرت ایرانی.

معیارهای شناخت یک فردیت نو، بدن نو، روایت نو

شخصیت یکایک ما و هر پدیده فرهنگی یا سیاسی و اقتصادی ما، هر لحظه و واقعیت روزمره ما لحظه تلاقی مدرنیت/سنت و اسامی دلالت مختلف است و ازینرو یکایک حالات ما و فرهنگ و واقعیت ما دچار یک بحران درونی است و در پی یافتن به «بدن و فردیت نوی خویش»، به واقعیت نوین و مدرن خویش، به ساختار سیاسی و اقتصادی یا فرهنگی مدرن و تلفیقی خویش است. تا بتواند از این بحران عبور کند و به قدرت و خلاقیت نو و همزمان آرامشی نو دست یابد. آرامش و قدرتی نو که همزمان پیش شرط تحولات و خلاقیت مداوم و نو است و ایجاد بحرانهای نوین.


این بحران همه جانبه طبیعتا جواب می‌خواهد و به اشکال مختلف در پی یافتن جواب به بحران خویش و در پی ایجاد دیسکورسهای نوین مدرن در همه سطوح روانی، فرهنگی، هنری، اقتصادی و غیره است. یکایک ما و همه تئوریها و نگرشهای مختلف افراد یا نسلها در واقع تلاشی برای پاسخگویی به این بحرانها و دستیابی به «فردیت و بدن »نوی فردی و جمعی، سیاسی یا فرهنگی و اقتصادی خویش است. ثانیا هر بحران بر بستر یک دیسکورس صورت می‌گیرد و موضوع تحول در گفتمان و ایجاد گفتمان نو، راهها و روایات نو، بدنهای نو برای پاسخگویی به ضرورتهای فردی و جمعی است و این بدن و فردیت نو، گفتمان نو به ناچار ویژگیهای فرهنگی و فردی خویش را دارد، یک فردیت و مدرنیت متفاوت و تلفیقی است و بخشی از یک رنسانس و نوزایی فرهنگی است.


با چنین نگاهی حال می‌توانیم خطوط عمده و اساسی این «فردیت نو، بدن نو، گفتمان نو» را از نظر روانکاوانه مطرح کنیم تا بتوانیم سره را از ناسره بازبشناسیم و بهتر پی ببریم که کجا با یک فردیت نو و بدن نو، روایت نو و کجا با تکرار جهان بحران زده قبلی در قالبی نو و با بازتولید سنت به شیوه ای نو روبروییم. کجا خود به این فردیت و بدن نو، روایت و نظم نو دست یافته ایم و کجا بایستی هنوز تلاش کنیم تا به این دگردیسی اساسی دست یابیم. بی آنکه رسیدن به این حالت و بدن نو به معنای پایان کار باشد بلکه به معنای ورود به جهان خویش و ادامه بازی به شیوه ای نو و با قدرتی نو است و توانایی برخوردی نو به بحرانهای جدید و یا توانایی تحول بهتر در عرصه های مختلف.

1/ اولین نماد و نشانه ایجاد یک بدن و فردیت نو، گفتمان نو در این است که سرانجام خویش را در خانه و کاشانه ات احساس می کنی و می توانی دیگر بار پای بر روی زمینت و جهانت بگذاری، به جهانت و زمینت تکیه بدهی و با کمک این نقطه اتکاء حال به نقد و سنجش و ارزش گذاری جهان و خویش بپردازی؛ قادر به چالش و دیالوگی نو و خلاق با «دیگری و غیر» بشوی و بتوانی بیافرینی و سرور جهان خویش باشی. از طرف دیگر چون این «خانه نو، سرزمین نو» همیشه یک خانه سمبولیک و در چهارچوب زبان است، از آنرو نیز ورود به خانه و جهان فردی خویش به معنای ورودی نو به زبان و فرهنگ کشور خویش و ایجاد «لحنی نو، تفاوتی نو» در آن است و یا ایجاد جهان فردی و تلفیقی انسان مهاجر و دوملیتی. اینجاست که این بدن نو و فردیت نو در همین زبان و فرهنگ مادری به ایجاد حالات نو از قدرتهای کهن مثل قدرت عشق دست میزند، به اشکال مختلف به رنسانس فرهنگی و رنسانس خرد دست می‌زند. برای مثال حالات مختلف «عشق خندان و اروتیسم خندان، خرد شاد و شرور» عاشق زمینی و عارف زمینی را بوجود می آورد، روایات نو و مدرن از مذهب مثل روشنفکران مذهبی می‌آفریند و یا چشم‌اندازهای نو، زبانها و لحنهای نو، واقعیات نو، هنر و اندیشه نو به عنوان روشنفکران و هنرمندان سکولار زن و مرد ایرانی، به عنوان خردمندان و هنرمندان چند نسل کنونی می‌آفریند. همانگونه که هر بدن نو و روایت نوی آنها بر این پایه می‌تواند نقد و آسیب شناسی شود که کجا واقعا به یک لحن نوو روایت نو از سنت و مدرنیت، از هنر و اندیشه دست یافته است، کجا به نوزایی فرهنگی و یا به ایجاد یک هنر و اندیشه مدرن و متفاوت یا چندلایه دست یافته است، به روایتی نو و مدرن از مذهب و هنر و شعر و غیره دست یافته است و کجا در حال تکرار خطای گذشتگان و گرفتاری در زنجیر سنت و یا گره حقارت روشنفکری و نارسیستی خویش است؛ گرفتار در بدن و روایت قدیمی یا بحران زده و چندپاره از جهان، هنر و یا اندیشه است.

این حالت نو و قدرت نو از یکسو بدان معناست که تو و یا نگاهت توانسته است، از حالت «یهودی سرگردان ، گناهکار» و «عاشق خراباتی» نیاکانش عبور بکند و به یک «جسم خندان، سوژه جسمانی» دگردیسی یابد و پای بر زمین بگذارد. این بدان معناست که تو و روایت ات، گفتمانت و پاسخت به معضلات قادر است حال از حالت یک «روح سرگردان» و همه جا غریبه به «جسم خندان و سوژه جسمانی» تبدیل شود که اکنون قادر است جهانش را در دستانش بگیرد و با تنش و اندیشه اش همه چیز را بسنجد و ارزش گذاری کند. حال او به جای اینکه مثل سابق و مانند یک روح عاشق و سرگردان مرتب به دنبال ظرف و قالبی باشد که به شکل آن در آید و امروز مدرن شود، فردا بازگشت به خویشتن کند و پس فردا پسامدرن شود تا خویش را «پر» سازد و از هیچی و پوچی درونی خویش و حقارت خویش فرار کند، حال قادر به نشستن در جهان و زمین خویش و سنجش پدیده ها به اشکال مختلف است. او قادر به «تنانه اندیشیدن» و اشکال مختلف آن، از حالت سوژه/ابژه ای مدرن تا حالت پارادکس لکان یا دیفرانس دریدایی و یا به حالت جسم هزارگستره دلوز/گواتاری است.

این تنانه اندیشیدن و توانایی بدست گرفتن هستی در دستان خویش و سنجش آن همزمان به این معناست که این بدن و ارتباط با دیگری، این سنجش همیشه در چهارچوب و بستر یک زبان و دیسکورس صورت می‌گیرد زیرا این واقعیت و تنانگی یک واقعیت و تنانگی سمبولیک است. اینجاست که این فردیت و تن نو، این گفتمان نو می‌تواند در فرهنگ خویش نوزایی کند و اندیشیدن را قدرت بخشد و حال او به نقد جهان و دیگری بنشیند و مرتب روایتی نو بیافریند. حال او در عرصه کار خویش و یا در ارتباطش با دیگری، مرتب قادر به نقد خویش و دیگری است. زیرا زمینی زیر پا دارد، جهانی که به آن تکیه کند و همزمان اندیشه و بدنی که قادر به سنجیدن، نقد و چالش است.

اینجاست که بایستی هر کدام از قدرتهای خویش و یا هر نگاه مدرن یا پسامدرن ایرانی را، هر ژانر و یا خلاقیت فکری و هنری را با این معیار سنجید که آیا قادر به ایجاد این قدرت و تکیه گاه نو، چشم‌انداز نو، واقعیت و زبان نو و ایجاد سنجش و دیالوگ نو با دیگری هست؟ آیا میتواند در عین یادگیری از سنت و مدرنیت مرتب آنها را نقد کند و قادر به تحول باشد؟ آیا توانسته است بدن و فردیتی نو، روایتی نو در عرصه کاری خویش و یا در کل بیافریند که قادر به این سروری بر لحظه و همزمان قادر به چالش و دیالوگ با دیگری باشد و مرتب بسنجد و بیافریند؟ یا آنکه این بدن و روایت نو باز هم به نوعی اسیر «اشتیاق بدنبال یک بهشت مطلق و گمشده، آرمان گمشده» است و میخواهد به قالبی در آید و دیگربار احساس بزرگی و بی نیازی کند و بدینوسیله به گره حقارتش به شکل سنتی پیروز شود.

موضوع «نوع ارتباط» فرد یا روایت با «دیگری و غیر» است. زیرا سوژه جسمانی یا بدن همیشه یک «حالت و وضعیت»، یک پرفورمانس، یک «جا و مقام» در ساختار سمبولیک «ارتباط با دیگری» است. اگر حالت یهودی عاشق و آواره سنتی نماد یک حالت و نقش «نارسیستی» در برخورد با دیگری و در نظم دیسکورسیو است و بنابراین یا عاشق است و یا متنفر، یا شیفته سنت و یا فردا متنفر از سنت و یا مدرنیت است، آنگاه نقش و حالت این بدن نو، سوژه و فردیت نو یک «رابطه پارادکس و سمبولیک با دیگری» است که هم به دیگری عشق و احترام می ورزد و هم او را مرتب نقد می کند و سوال ایجاد می کند. او قادر است مرتب از ضلع سوم و از چشم اندازی نو همه چیز را بدست بگیرد و بسنجد و همزمان در حالات والای این فردیت می‌داند که نیازمند به دیگری است و تمنایش تمنای دیگری است و او فقط در چهارچوب این واقعیت و دیسکورس سمبولیک میتواند به فردیت خاص خویش، قدرت و هنر خاص و متفاوت خویش دست یابد.

ازینرو اگر تا دیروز ضد جسم و بدن و تمناهای خویش بود و در پای قهرمانگرایی و یا اخلاق مذهبی خویش و تمنایش را نفی می‌کرد، بایستی حال بتواند تن به تمنای خویش بدهد و همزمان بداند که این تن و جسم یک روایت و نظم است و مرتب میتوان بدنها و قدرتهای جدیدی آفرید. از طرف دیگر همزمان از یاد نبرد که همین بدن و جسم، همین تمناهای خویش و یا دیگری نیز یک «ابژه» نیستند و نمی‌توان هر بلایی سرآنها آورد و حال یکدفعه از کاهن اخلاقی سابق به «کاهن و عارف لجام گسیخته و بی مرز» تبدیل نشود بلکه او بایستی بتواند به اخلاق تمنا و جسم خویش تن بدهد و به نیاز خویش به دیالوگ و چالش دائمی با دیگری، چه با تمنای خویش و یا با معشوق و رقیب و با جهان. این حالت و بدن نو که یک نظم سمبولیک و یک نوع ارتباط با دیگری است به معنای این نیست که دیگر فرد به درد، بحران، پارانوییا و غیره دچار نمیشود بلکه به این معناست که نوع رابطه اش با این شورها تغییر میکند. او به سان جسم خندان و قدرتمند با شورهایش روبرو میشود، منطق و خرد آنها را میفهمد و با آنها به دیالوگ می نشیند و همزمان بازی و اغوای آنها را می شناسد همانطور که از یاد نمی برد حالت و نظم خودش نیز فقط یک امکان و روایت است و همیشه روایات و امکانات دیگری ممکن است. اینجاست که اوج اعتماد به جسم و زندگی، به دیگری و همزمان اوج شرارت و خنده و بازیگوشی در بازی عشق و قدرت زندگی بوجود می آید و این بدن نو و روایت نو از اهریمن پنداشتن تمناهای خویش و یا از غیر عقلانی پنداشتن آرزوهای خویش عبور می کند و وارد عرصه «جسم خندان و فاعل خندان ضمیر ناخودآگاه» می‌شود و یا وارد عرصه جسم هزارگستره و اکنون بحرانهایش برایش شیرین میشوند و همیشه از جهاتی نیز همیشه معماوار، مازاد و ترسناک.

با چنین نگاهی است که میتوان به خوبی در خویش و یا در مقاله و خلاقیت دیگری بخوبی دید که ما کجا با یک بدن نو و قدرت نو روبرو هستیم و کجا در مجموع باز با هم حالت خودشیفتگی بیمارگونه ایرانی و با حالات بدن مالیخولیایی، خراباتی، حالت مبتلا به احساس گناه و یا از طرف دیگر پارانویید و در پی طغیان علیه هر نیاز به دیگری روبرو هستیم. کدام نگاه و هنر و یا نگرش به ما این امکان را میدهد که دیگر بار پای بر زمین و همین لحظه بگذاریم و احساس به خانه رسیدن و آرامش را بدست آوریم و همزمان این قدرت به اما امکان دهد که یک «هویت و بدن باز» باشیم و مرتب قادر به چالش با دیگری، یادگیری و تحول باشیم و کدام نگاه بار دیگر ما را دچار گرفتاری در حالت احساس غریبگی و مالیخولیای «راوی بوف کور» و خشم لکاته بوف کور و یا تشنگی غیرقابل ارضای رجاله های بوف کور می ‌سازد. کدام بدن و روایت به ما امکان دیالوگ و گفتگوی خندان، نقادانه و پارادکس با دیگری و غیر میدهد و کدام روایت و بدن بر ما دیگر بار راه دیالوگ و گفتگو، راه ایجاد وحدت در کثرت را می‌بندد و دچار مطلق گرایی نو، حالات خراباتی و سربازگونه نو، آرمان گرایی نارسیستی نو می‌سازد و کدام بدن و نگاه به ما امکان می‌دهد مرتب چشم‌انداز و نگاهی نو را تجربه کنیم و همزمان مرتب محدودیت نگاه و بدن و نیاز خویش به دیگری را حس و لمس کنیم. کدام بدن و روایت به ما امکان لمس و دیدن واقعیت و جهانی نو را میدهد و میتواند پلهای شکسته و قلبهای شکسته را درمان کند و راهی برای برون رفت از معضلات در عرصه کاری خویش نشان دهد و کدام نگاه اسیر توهم دستیابی به یک بهشت گمشده دیگر در سنت یا مدرنیت و یا پسامدرنیت است.


2/ این بدن و فردیت نو در بهترین و قویترین حالت خویش، در واقع با دگردیسی خویش به این بدن و فردیت نو و متفاوت، با تن دادن به جهان خویش، شروع به تغییر و دگردیسی دیگری و جهان خویش نیز می‌کند و سناریویی نو، نظمی نو و روایتی نو می‌آفریند. ازینرو هر فردیت قوی و بدن نو، در حد توانش، چه در زندگی شخصی و یا در عرصه کاری خویش شروع به تولید یک جهان و وضعیت نو می‌کند، زیرا هر بدن نو و فردیت نو در واقع یک زبان نو، دیسکورس نو نیز هست و ازینرو اندیشه قوی و جدید، بدن نو به حالت «ریزوم وار» دلوزی، یا به حالت تفاوت سازی و قلمروزدایی سوژه لکانی، شروع به ایجاد زبان و جهان متفاوت خویش، مفاهیم متفاوت و تلفیقی خویش در زمینه های مختلف می کند و اجزای جهان خویش را بوجود میآورد. مانند حالت «عارف زمینی و عاشق زمینی» که نه تنها قادر به ایجاد نقدی روانشناختی و کلی از فرهنگ خویش می‌گردد بلکه مرتب به سنجش نو و ارزش گذاری نو دست می‌زند و در عرصه کاری خویش مفاهیم و ارزشها را از نو ارزیابی و نام گذاری می‌کند و معنایی نوین، زمینی و متفاوت به آنها می بخشد و همزمان قادر است با یادگیری نو و مفاهیم نو مرتب خویش را بازسازی و نوسازی کند زیرا زبان و نگاه او همیشه ناتمام است و دارای محدودیتهای خاص خویش است و مرتب امکانی نو می‌جوید.

ازین رو یک بدن و فردیت نو، یک هویت نو در واقع یک «زبان و هویت باز تلفیقی، چندلایه و همیشه ناتمام» است و در بهترین حالت مرتب قادر به دگردیسی نو و ایجاد مباحثی نو است در عین اینکه «وحدت در کثرت» خویش و یا «کثرت در وحدت» چندصدایی خویش را حفظ می‌کند. چنین بدن و فردیت نو، قدرت نو ازینرو هم در فرهنگ و هویت سنتی خویش مرتب نوزایی میکند و تفاوتهای نو می آفریند بلکه همزمان در فرهنگ مدرن خویش نیز لایه ها و لحن های نو وارد میسازد و یک بدن متفاوت و مهاجر،یا یک روایت متفاوت مدرن است. چنین فردیت و بدنی در واقع در لبه و مرز فرهنگها و نظرات می زید و قادر است مرتب قدرتها و نظرات نو را در خویش پذیرا شود و همزمان به آنها در سیستم و بدن و نظم خویش جا و مکانی نو و سمبولیک بدهد، تلفیقی قوی ایجاد بکند به جای اینکه دچار حالت شترمرغی و شکننده و بحران زا باشد.

3/ این بدن و فردیت نو، روایت نو مجبور است بنا به توانش و برای آنکه بتواند به خواست خویش و ایجاد جهان خویش، قدرت خویش دست یابد، به یک «وحدت در کثرت» و یا در حالات بهتر به یک «کثرت در وحدت» دست یابد تا از «چندپارگی ایرانی» و حالت بینابینی و پادرهوایی تاریخی خویش بیرون آید. انسان ایرانی و فرهنگ ایرانی یک انسان و فرهنگ بینابینی است و ازینرو هم با مباحث دوران رنسانس و مدرنیت کلاسیک درگیر است و همزمان با مباحث پسامدرن و امروزی. برای تحول فردی و فرهنگی او بایستی بتواند این حالت بینابینی و چندپاره خویش را به حالت «چندلایه» در عین یک وحدت درونی تبدیل کند، وگرنه محکوم به تکرار حالت «روان پریشانه، مالیخولیایی یا گسست درونی و بحرانی» گذشتگان و همصران خویش است و یا از این حالت نمیتواند عبور کند و دگردیسی یابد.

برای مثال جامعه و دیسکورس مدرن برای ایجاد فردیت درونی خویش، برای «تنانه شدن، گیتیانه شدن، دموکرات شدن»، در روندی چندصدساله قادر شده است هر چه بیشتر تن به دنیا و تمناهای خویش بدهد و همزمان متوجه باشد که این دنیا و تمنا یک تمنا و دنیای سمبولیک و قادر به تحول است. حاصل این تحول را میتوان در عبور جامعه مدرن و روانشناسی مدرن در سه نسل از «من جسمانی» به سوی «خود جسمانی» و سپس حال به سوی « سوژه منقسم و جسمانی لکان» یا به سوی «جسم هزارگستره» دلوز/گواتاری دید. همانطور که همه سیستمهای همپیوند سیاسی، فرهنگی و اقتصادی مرتب در همین مسیر تغییر می کنند و برای مثال از دموکراسی اولیه به سیستم کنونی می رسند و این تحول را پایانی نیست.

یکایک ما نیز و ساختار و بدن سیاسی و اقتصادی جامعه ما نیز برای دستیابی به بدن و جسم خندان خویش، فردیت خویش، ساختار مدرن و روایت مدرن و ایرانی خویش بایستی بتواند این مراحل را به شیوه های مختلف طی بکند و هر تلاشی برای پریدن از روی این مراحل در واقع می تواند باعث شود که ما در همان چندپارگی به گونه ای نو باقی بمانیم. ازینروست که بایستی به این اصل مهم توجه داشت که بدون مدرن شدن، اصولا پسامدرن شدن و یا جسم هزارگستره شدن ممکن نیست و آنکه بخواهد این خطوط مهم تکامل را دور بزند و یا کنار بزند، بناچار محکوم به آن است که به شیوه جدیدی این جسم های نو و پسامدرنی را به همان حالت بدن مالیخولیایی و یا خراباتی ایرانی و یا به یک بدن خودشیفته و مطلق گرای نو، به یک آرمان خیالی و مطلق نو تبدیل سازد و دیگربار «مرده باد، زنده باد» جدیدی برای خویش بیافریند. تنها با شناخت این مباحث عمیق است که میتوان این گذار را به شیوه خویش و بر بستر زمانه و ویژگیهای فردی و فرهنگی خویش، با مدت زمان کمتری انجام داد و حالت چندپاره و بینابینی خویش را به حالت چندلایه و به یک کثرت در وحدت نو و قوی تبدیل کرد. همانطور که این قدرت نو و چندلایه، این روایت نو می‌تواند به ما کمک کند با هر امکان نو و تئوری نو ارتباطی پارادکس بگیریم و هم از قدرتهایش استفاده کنیم و هم قادر به نقد آن باشیم. یا پی ببریم که چرا لکان یا دلوز و یا فوکو در عین نقد نگاه مدرن، همزمان همیشه خود نیز یک انسان مدرن و یک کالای فرهنگی مدرن باقی مانده و هستند و چرا اصولا «چندگانگی شیزویید» و حالت کولی وار تئوری دلوز/گواتاری بدون وجود این « قدرت مدرن و سوژه مدرنی» مثل دلوز یا گواتاری و یا بدون ساختارهای مدرن و امنیت مدرن به عنوان یک انسان مدرن یا پروفسور و هنرمند مدرن، به ناچار بیشتر به حالت فاجعه آمیز روان پریشی یک مهاجر یا دیوانه، یا به حالات بدنهای مطلق گرا، ضد قانون و دیالوگ، افراطی یا مالیخولیایی یک باصطلاح هنرمند و روشنفکر پسامدرن شرقی بروز می‌کند. زیرا لمس چندگانگی و توانایی دگردیسی به بدنهای نو وقتی می‌تواند بدون گرفتاری در هراس و پارانوییا و یا بدون گرفتاری در حالت یک دیوانه روان پریش ناتوان از سخن گفتن صورت گیرد که اصولا این بدن نو، قدرت سوژگی نو و وحدت در کثرت نو حضور داشته باشد.

زیرا مشکل دیوانه دقیقا همین است که نمی‌تواند این فاصله میان خویش و نقشهای خویش را ایجاد کند و تن به «نقش و حالت ناپلئون» بدهد و زمانی دیگر تن به نقشی دیگر و در عین حال میان همه این حالات به عنوان یک فرد و بدن نو، پیوند و ارتباطی ایجاد کند. همانطور که مهاجر گرفتار در بی خانمانی و چندپارگی هویتی ابتدا وقتی میتواند از این هویتهای چندگانه خویش لذت ببرد که بتواند این سوژه و بدن خندان خویش را بوجود آورده باشد، این امنیت بیرونی و این جهان فردی خویش را بوجود آورد. تا آنگاه بتواند در این جهان فردی حال تن به هویتهای مختلف خویش بدهد و مثل ناباکوف، جویس و دریدا و غیره قادر باشد در زبان نوین حال لحنها و لایه های فرهنگ دیگرش را وارد سازد و در فرهنگ مادریش حال نواها و بدنهای نو، تمناها و لایه های نو وارد سازد.

با چنین قدرت نو و بدن نو نیز می‌توان آنگاه در مرز نظرات کسانی مثل دلوز و لکان یا دریدا و در عرصه کاری خویش ایستاد و «تلفیق متفاوت» خویش و استیل متفاوت و باز خویش را آفرید و همزمان مرتب همه چیز را زیر سوال برد و مرتب جایگاه و چشم‌انداز را تغییر داد. برای این نقادی و تغییر دقیقا وجود این بدن نو، سوژگی قدرتمند نو، جهان نو لازم است. همانطور که در اسطورههای یونانی برای توانایی «دگردیسی مداوم» و از جسمی به جسم و حالتی دیگر رفتن، ابتدا «خدا بودن» لازم است و ازینرو زئوس قادر به دگردیسی جسم خویش است و یا بایستی «ابرانسان» خندان نیچه شد، سوژه منقسم لکانی و جسم هزارگستره دلوز/گواتاری. ( با چنین نگاهی نیز می توان دید که کجا دلوز و لکان قادر به تلفیق هستند و چرا دقیقا بایستی به این تلفیق دست یافت تا از نظرات هر دو بهتر استفاده کرد و بر ضعفهای هر دو تا حدودی چیره شد. یا دید که چرا در نگاه دلوز/گواتاری نیز همیشه بنوعی سوژه حضور دارد و یک وحدت در کثرت حتی اگر قصد آنها نفی این وحدت باشد. همین تلاش مداوم دلوز برای نفی این وحدت در کثرت، بهترین صحنه حضور سوژه ای به نام دلوز یا گواتاری است. همانطور که نگاه لکان دارای ضعفهای خویش است. با آنکه این نگاه نو و تلفیقی نیز طبیعتا ضعفهای خویش را دارد و بایستی داشته باشد تا جستجو و تغییر چشم‌انداز ادامه یابد)

4/ این بدن و فردیت نو، این روایت و دیسکورس نو در واقع با تغییر حال و واقعیت خویش و ایجاد دیسکورس و واقعیتی نو، زمان حالی نو، همزمان به گذشته و آینده نیز معنا و روایتی نو می‌بخشد و قادر به ایجاد بدنها و قدرتهای نو، چشم‌اندازهای نو می‌شود و مرتب می تواند به چشم‌اندازهای نو و قدرتهای نو دست یابد. او با لمس بحران خویش و چگونگی دست یابی به بدن نو و روایت نوی خویش، اکنون می‌تواند به تحول و گذار بحرانهای دیگر و چگونگی شکل گیری بدنها و قدرتهای نو کمک رساند، در عین اینکه به تفاوت هر حالت دیگر احترام می گذارد زیرا تفاوت و ویژگیهای گذار خویش را پذیرفته است.

اینجا آنگاه قدرت و بدنی نو، روایتی نو بوجود می آید که هر چه بیشتر «آزمونگر» است و قادر است هم ضرورت بحرانهای مربوط به عرصه کاری خویش مثل بحرانهای سیاسی، فردی، فرهنگی و اقتصادی را بفهمد و هم بتواند فضاها و امکاناتی را حس و لمس کند که این بحرانها برای ایجاد بدنها و قدرتهای نو، فردیتهای نو ایجاد می‌کنند و کمک به این تحولات نوین و رشد بدنها و فردیتهای نو بکند. اینجاست که برای مثال نگاه عارف زمین و عاشق زمینی، نگاه من از یک سو برای اولین بار در فرهنگ ایرانی در کتاب «از بحران مدرنیت تا رقص عاشقان و عارفان زمینی» به یک نقد روانشناختی چندجانبه از فرهنگ و بحرانهای مختلف فرهنگ و دیسکورس ایرانی دست می زند و « چشم اندازی روانشناختی» از این «دیسکورس ایرانی» و سیستم درونی آن ایجاد می‌کند. از طرف دیگر راههای عبور از بحرانهای مختلف را نشان میدهد، بدون آنکه راه خویش را تنها راه بداند و بدون آنکه از یاد ببرد که برای تحول عمیق نه تنها نیاز به تحول روانشناختی، بلکه نیاز به تحول سیاسی، اقتصادی، جامعه شناختی و غیره است. یعنی او میداند که همیشه نیازمند علوم دیگر و نگاههای دیگر است و خود را جزوی از این وحدت در کثرت و نیازمند به دیگری میداند و محدودیت نگاهش را حس می‌کند و می‌پذیرد.

با چنین نگاهی است که آنگاه این نگاه نو و بدن نو قادر است چه در برخورد با هر بیمار افسرده، معتاد و یا پارانویید ایرانی یا خارجی هم نگاهی روانشناختی به آن ایجاد کند تا بیمار با درک معضل روانشناختی خویش و با چیرگی بر توهم دستیابی به «بهشت گمشده و معشوق گمشده»، بتواند تن به عشق و واقعیت زمینی، فانی و تراژیک/کمیک بدهد، هم می‌تواند این حالات را در شکل «گسترده» آن به سان ضرورت و «میل جمعی» حس و لمس کند، منطقشان را درک کند و اینکه چگونه برای مثال خیل گسترده معتادان و افسردگان ایرانی در خویش میل دست یابی به «سبکبالی و سروری» و طغیان علیه جهان سنگین اخلاقی و ضد عشق و بازی را دربر دارد و آنگاه می‌تواند با چنین شناختی کمک کند که چگونه این بحرانها به تکرار سنت و به بازی کهن معتاد و افسرده سرافکنده ایرانی تبدیل نشود بلکه به ایجاد بدنها و روایات نو، سبکبال و عاشقانه و خندان منتهی شود، به ایجاد جهان رندی و نظربازیهای مدرن و خندان ایرانی، به جهان بازی عشق، اروتیک و شوخ چشمی مردان و زنان ایرانی.

سخن نهایی

باری موضوع دستیابی به این فردیت و بدن نو و روایت نو است که ما را قادر می‌سازد نه تنها دیگر بار پای به خانه ی نوی خویش بگذاریم و به خویش تکیه کنیم و با اعتماد به خویش و زمین به دیالوگ و چالش با دیگری، به بازی عشق و قدرت با «دیگری و غیر» بپردازیم بلکه ما را قادر می‌سازد مرتب فردیت و بدنهای نو، تمناهای نو و روایات نو و چندلایه بیافرینیم که برای هر دو فرهنگ و جهانمان جذاب و نوین باشند، متفاوت باشند. زیرا این نگاه نو و تلفیقی، این جسم خندان نو، این عارف و عاشق زمینی نو، خردمند شاد نو، مومن سبکبال نو قادر است هم در فرهنگ خویش نوزایی و رنسانس بوجود آورد و هم در زبان و فرهنگ مدرن خویش مرتب لحن و حالاتی نو و متفاوت وارد کند و مرتب بر پایه این بدن و قدرت خویش قادر به دگردیسی و ایجاد قدرتها و شورهای نو گردد. با چنین قدرت نو و سبکبالی است که ما می‌توانیم هر چه بیشتر تن به زمین و تن بدهیم، تن به تمناها و ارتباط با دیگری بدهیم و مرتب به درجه جدیدی از بازی عشق و قدرت، به درجه جدیدی از لمس فردیت، بدن نو و روایات نو، بازی نو و سعادت نو دست یابیم و بناچار به درجه جدیدی از لمس بحران و چالش. زیرا انسان و زندگی یک کومونیکاسیون مداوم و بحران زا با دیگری است. یک بازی عشق و قدرت و پارادوکس با دیگری و غیر است.

تفاوت نهایی اما این است که این بار بحران و چالش به سان یک «معضل و هراس » اهریمنی و یا غیرعقلانی حس و لمس نمیشوند بلکه آنها جزو همراه زندگی و ارتباط انسانی و اساس پیشرفت و تحول بشری هستند، اساس دستیابی به قدرتها و بدنهای نو. این بار این بدن نو، فردیت نو، این عارف و عاشق زمینی نو، این جسم خندان نو در خانه و زمین خویش تن به بحران خویش می دهد، به درد و شدتهای احساسی خویش تا بتواند به قدرت و رابطه ای نو، تمنایی نو دست یابد. تا بتواند هر بار از طریق بحرانش یاد بگیرد که چگونه با شور خویش و قدرتی از خویش یک ارتباط پارادکس ایجاد کند و او را به یار خویش تبدیل کند و همزمان حس و لمس کند که چگونه این شور و بحرانش در خود یک « قدرت سمبولیک» یا یک بدن نو را در بردارد و به کمک او به یک بدن نو، حالت نو، بازی نو و سعادت نو دست یابد و دگردیسی یابد. اکنون با ایجاد این فردیت نو و بدن نو، جهان نو و زمین، حال بحران و درد نیز به «بحران شیرین و درد شیرین» تبدیل میشوند که لازمه بازی عشق و قدرت و لازمه دستیابی به قدرت نو، عشق نو، سعادت نو و خلاقیت نو و همیشه ناتمام هستند. اکنون جهان تراژیک، خراباتی، گناهکار و یا مالیخولیایی و خشمگین ایرانی به یک جهان خندان، بازیگوشانه، شوخ چشمانه و خلاق تبدیل میشود و هر بار امکانی بوجود می‌آید که قدرتهای این فرهنگ مثل «قدرت عشق و سروری» را با قدرتها و شورهای مدرن مثل شور قدرت و خرد مدرن پیوند زند و تلفیقی نو و جدید، بدنی نو و جدید بوجود آورد. حال می‌توان شور شرمگینانه ایرانی و اروتیسم مدرن را با یکدیگر پیوند زد و انواع و اشکال حالات اروتیسم اغواگرانه و خندان ایرانی را بوجود آورد و یا حالات بی پروای آن را. حال می‌توان مرتب بدنهای نو، رقصهای نو و بازیهای نو، چشم‌اندازهای نو ایجاد کرد زیرا اکنون این فردیت ایرانی، این بدن ایرانی قادر است مرتب در جهان خویش از چشم اندازهای مختلف به خویش و دیگری بنگرد، با طنز، با نقد، با پارانوییای خندان، با غرور نارسیستی باز، با حسادت شرورانه، با بدبینی کاوشگرانه و مرتب تن به دیالوگ و چالشی نو با دیگری، با خویش و خدا و هستی و همسایه دهد، با معشوق و رقیب دهد تا به اوج جدیدی از لمس حس قدرت و سلامت، عشق و شکوه فردی و جمعی و یا عشقی و علمی دست یابد.

برای درک و لمس عمیق این حالت «سوژگی و تنانگی» و کمبود آن در فرهنگ ایرانی و در نهایت درون اکثر ما ایرانیان، یک لحظه این حالت را تصور کنید که در جهان و خانه خودتان لم داده اید، نشسته اید، راه می‌روید و می دانید که این واقعیت شماست، لحظه شماست و شما همیشه در واقعیت خودتان هستید حتی اگر دمی دیگر به واقعیتی نو تن بدهید، باز هم او حالتی دیگر از واقعیت شماست و جهان شماست. حس کنید که چگونه این خورشید شماست، نفس شماست، یار شماست، رقیب و یا دوشمن شماست. لمس این حالت به شما از یکسو قدرتی را می دهد که به کمک آن میتوانید جهانتان را مرتب تغییر بدهید و از طرف دیگر به شما کمک میکند اعتماد به این جهان و دنیایتان داشته باشید، به آن توجه کنید، با جهانتان، با دوست و رقیبتان به گفتگو بنشنید و سراپا تن و زمین و واقعیت شوید و همزمان بتوانید این زمین و واقعیت و عشق را مرتب رنگ و حالت دیگری ببخشید. زیرا میدانید این واقعیت و عشق سمبولیک شماست، جهان فردی شماست. حال یک قدم جلوتر بروید و لمس کنید که چگونه همه شورها و حالات درونی شما، همه روابط بیرونی شما، همه اندیشه ها و معضلات شما و یا جهان شما، چون قدرتها و رنگهایی است که شما یا به کمک آنها میتوانید جهانتان را زیباتر یا زشتتر، یا خندانتر یا تراژیکتر سازید. دستیابی به این قدرت فردی به معنای توانایی فاصله گیری با خویش و همه حالات خویش است و توانایی دیالوگ با خویش و دیدن اینکه شورها و قدرتهای ما، پارانوییا و حتی روان پریشی و هراس ما دارای زبان و اندیشه است و میتوان و بایستی با او به گفتگو نشست و به بازی عشق و قدرت پرداخت. حال با این حالت نو شما هم احساسات و شورهای لحظه و درونتان را حس و لمس میکنید و همزمان این شورها و قدرتها را میتوانید به حالات مختلف، رنگهای مختلف، بازیهای مختلف بیافرینید. میتوانید ترستان، دلهره و شرارتتان را رنگارنگ سازید و با کمک این قدرتها و رنگها هر لحظه تان را پرشور سازید. می‌توانید آنها را با یکدیگر تلفیق کنید و شرارت خندان و دلهره شجاعانه بیافرینید. اینجا گویی شما نقاش و کارگردان بازی ایی هستید که همزمان خود بازیگر و تماشاچی آن هستید و شما در حالات والاتر این بازی یاد می گیرید که چگونه با هر تغییر رنگ و بازی در واقع خویش را نیز تغییر می دهید و وارد سناریو و حالتی دیگر، بدنی دیگر میشوید. از حالت و بدن عاشق، به بدن شاغل و بعد حالت مشتری فروشگاه و نقاد ادبی می‌روید و به خاطر توانایی فاصله گیری درونیتان قادرید هر لحظه را مرتب به یک بازی و بدن نو تبدیل کنید و یا از چشم اندازهای مختلف به آن بنگرید.


حال این قدرت خلاقیت و سروری نو را به سان قدرت یک نسل نو در نظر بگیرید، یک ملت نو که قادر به تن دادن به جهان فردی خویش و همزمان ایجاد جهان مشترک و هزاررنگ خویش به سان یک ملت و یا یک نسل است، آیا آنگاه با رنسانس و شکوه نوین روبرو نیستید؟ آیا دقیقا چنین قدرت و توان فردی، چنین نسل و ملت قدرتمندی آن چیزی نیست که نیاز یکایک ما و جهان ما برای دستیابی به رنسانس خویش و شکوه نوین خویش و برای دستیابی به جهان مدرن خویش و عبور از بحران خویش است؟ آیا این حالت دقیقا چیزی نیست که یکایک شما و در واقع فرهنگ و ملت ما در اعماق وجودش می طلبد و تمنایش را دارد؟ ایا این جسم خندان و فردیت نو، این عارفان و عاشقان زمینی دقیقا آن حالتی نیست که کمبودش را در همه جا و در خودتان نیز احساس می‌کنید؟ آیا وقتی با چنین تصویری به خودتان، به تواناییهایتان، به قدرتهای همعصران و گذشتگانتان می نگرید، کمبود و حسرت آن را احساس نمی کنید؟ با آنکه یکایک شما و در هر کار قوی هنری و یا اندیشه میتوان حالاتی از این قدرت نو را نیز دید اما در کجا این بدن و فردیت نو به قدرت اصلی تبدیل شده است؟ و در کجا هنوز همان حالت و بدن نارسیستی و مالیخولیایی در فرد و جامعه ما حکمفرما است. بدن نارسیستی و مالیخولیایی که همیشه در پی «وحدانیت» و یکی شدن با چیزی و فرار از فردیت و دیالوگ است. همیشه در پی یک بهشت دروغین است و در پی فرار از گره حقارت خویش به وسیله یکی شدن با دیگری، چه با سنت یا با مدرنیت. باری موضوع این تفاوت عمیق و اساسی است و بدون ایجاد این بدنها و فردیت نو و توانا، بدون ایجاد ساختارهای سیاسی و حقوقی و فرهنگی متناسب با آن، تحول عمیق فردی و جمعی و پایان بحران کنونی غیر ممکن است. ازینرو صداقت با خویش و دیگری و دیدن بحران و کمبود خویش و دیگری و قبول نیاز خویش و جهان خویش به این قدرت نو، بدن و فردیت نو پیش شرط تحول و تکامل فردی و جمعی است.

چنین فردیت نوینی می‌تواند همینگونه به اندیشه ها، ژانرها، علوم بنگرد و در سناریو و بدن هر اندیشه و یا نگاه مربوط به تخصص و کارش وارد شود، از جهات مختلف آن را بنگرد و از یک متن به متن دیگر رود و پیوندها را لمس و بررسی کند، با جسمش و جانش یک اندیشه و متن را بسنجد و بچشد. یا می‌تواند یک نگاه و یا دوران را این جسم نو و فردیت نو در دست بگیرد و از جوانب مختلف بسنجد. با چنین توانایی نو و بدن نو است که حال می‌تواند برای اولین بار در فرهنگ ما رشته هایی مثل مدرن‌شناسی، پسامدرن شناسی، آلمان شناسی و آمریکا شناسی واقعا رشد کند و بوجود آید و یا قدرتهای ما در عرصه های هنری و نقد هر چه بیشتر رشد کنند و قادر به نگرش به یک اندیشه و نظر از جوانب مختلف باشند. قادر به آن باشند که به کار گروهی و تیمی و یا علمی و وحدت در کثرت علمی دست یابند و یک پدیده و یا اثر را از جوانب مختلف بسنجند و همزمان اسیر هیچ نگاه و نگرشی کامل نشوند و در مرزهای نظرات زندگی کنند. خوب وقتی با خودمان صادق باشیم، آنگاه تا کنون ما چه تعداد از این نمونه اندیشمند و هنرمند قوی داشته ایم؟ و آیا کمبود این توانایی نو، در کنار نبود امکانات ساختاری، مهمترین دلیل عدم رشد اندیشه و هنر مدرن و خواننده قوی در فرهنگ ما نبوده است؟ آیا نبود این قدرت و فردیت نوین، آیا کمبود این نقد پارادکس و خندان یک دلیل اساسی برای عدم ایجاد و رشد هر چه بهتر خلاقیت و فردیتهای نوین هنری و یا فلسفی و علمی ما نبوده است؟ آیا ناتوانی از این نگاه شبکه وار و بینامتنی و ناتوانی از این ارتباط پارادکس با متون و دیگری، دلیل اصلی ناتوانی از ایجاد بدنها و ژانرهای قوی هنری و علمی و یا باعث حاکمیت «سیستم خرخوانی، مونتاژ» نبوده است؟ آیا اختناق و هراس از اندیشه و هنر نو خود نمادی دیگر از نبود این فردیت و توانایی فاصله گیری سمبولیک نیست؟ نمادی از هراس از بدن شدن، فرد شدن، به جهان خویش وارد شدن، فانی شدن نیست و تلاشی برای وحدانیت ناممکن با یک آرمان؟ آیا تبلور تلاش برای دوباره کودک شدن دروغین و فاجعه انگیز از طریق کشتن جسم و فردیت خویش و دیگری و دگراندیش نبوده و نیست؟ آیا همه قدرتهای نوین سمبولیک و بالغانه یکایک ما، همه قدرتها و استعدادهای هنری و علمی ما، آیا فرهنگ ما برای دستیابی بهتر به خواست خویش و خلاقیت خویش، سعادت فردی و جمعی خویش نبایستی دقیقا به این «تواناییهای نو و بدن نو، فردیت نو» هر چه بیشتر دست یابد و بتواند در جهان خویش بزید و همزمان قادر به تغییر و نقد این جهان فردی و این واقعیت سمبولیک مشترک باشد؟ آیا در همه جای این فرهنگ و در درون یکایک ما حس این «اختگی قدرت و جسم» و اشتیاق به دست یابی به این قدرت و رنسانس عمیقا حس و لمس نمی‌شود؟

آیا کمبود این «قدرت نو و بدن نو» را به شکل کمبود سیاستمداران مدرن و پارادکسی احساس نمی‌کنیم که قادر به لمس بازی مدنی و قدرت برتر بازی مدنی در برابر بازی و بدن بنیادگرایانه هستند و نه آنکه این قدرت نو عملا آنها را ناتوان از حرکت بکند زیرا بیشتر آن را به حالت یک ایده آبستراکت حس کرده اند و نه به عنوان یک بدن نو و قدرت نو که به آنها اجازه بازی قدرت نوین و اجازه بدست آوردن «قدرت سیاسی» را به اشکال مختلف می‌کند. یا همین کمبود در عرصه هنری و روشنفکری حس نمی‌شود و کمبود نقادان و هنرمندان که هر چه بیشتر قادر به «آشنازدایی» و ایجاد هنر و اندیشه های نوین و چندلایه و چندچشم‌اندازی هستند. همانطور که کمبود این «قدرت نو و بدن نو» به معنای ناتوانی از بکارگیری و استفاده بهتر از همین بحرانها و فضاهایی است که این بحرانهای فردی و جمعی برای تحول ایجاد می‌کنند. زیرا این قدرت تازه و بدن تازه به معنای آن است که دقیقا ضرورت و اهمیت هر نگاه نو و فردیت نو را حس کرد و پی برد که چگونه یکایک ما همزمان جزوی از یک پروسه مشترک هستیم و اینگونه با آسیب شناسی فردی و پارادکس هم به رشد این قدرت نو در حرکت سیاستمداران مدرن، هنرمندان و اندیشمندان مدرک کمک رساند و هم با شناخت «کل پروسه و تصویر» به تحول در کل دیسکورس کمک کرد، فضاها و امکاناتی را دید که این بحرانها در عرصه های مختلف فردی،سیاسی، اقتصادی، هنری و تفکر ایجاد می‌کنند و کمک به تحول این فضاها و امکانات به بدنهای نو، فردیتهای نو، روایات نو و تلفیقی کرد.

باری موضوع دستیابی به این «جسم خندان، فردیت و روایت خندان و همیشه ناتمام» است که مرتب در چالش و دیالوگ پارادکس با دیگری است تا به اوج بازی عشق و قدرت دست یابد، به واقعیت و دیسکورس نو و حالات و روایات نو و قدرتمند از عشق و زندگی و اندیشه دست یابد و مرتب بهتر خویش و جهانش را، روابطش را بسازد و بازآفرینی کند.

این بدن خندان، فردیت خندان بر بستر فرهنگی ایرانی ما همان حالت «عاشق زمینی، عارف زمینی، خردمندان شاد و مومنان سبکبال» است که همیشه یک حالت و پرفورمانس ناتمام است و هر کس می‌تواند تنها بر بستر راه و سرنوشت فردی خویش حالتی از آن را بیافریند و آن بشود که هست. همانطور که با این مقاله و سخن نهایی این مجموعه «نظربازیها» به پایان میرسند و آن میشود که هست، یعنی به روایتی نو، بدنی نو، به روایتی نو از جسم خندان ایرانی و به چشم‌انداز و نگرشی روانشناختی، خندان و پرشور به انسان و جامعه ایرانی دگردیسی می‌یابد، به یک «اغواگری» و نقد خندان و همیشه ناتمام تبدیل می‌شود که می‌خواهد شما را به آن اغوا کند که بشوید آنچه هستید. شما را اغوا می‌کند که جسم خندان نو، عارف و عاشق زمینی نو، خردمند شاد نو، مومن سبکبال نو بشوید و جهان خویش، قدرت و سلامت نوی خویش ، سعادت نوین و زمینی خویش، خلاقیت نوین خویش را تجربه و لمس کنید و بازی جاودانه عشق و قدرت را، بازی پرشور، پارادکس و همیشه ناتمام عشق و قدرت با دیگری را تجربه و لمس کنید، همین حالا و در همین لحظه و واقعیت هرروزه که تنها واقعیت خدایی و اصیل است و بزرگترین معجزه است و تنها جایی که امکان ایجاد هزار راه و گستره، هزار خلاقیت و روایت، هزار بدن و هزار داستان عشق، ماجراجویی، دوستی، شکست و پیروزی ، بحران و تحول ممکن است.

پایان

بخش اول: چگونه جسم خندان، عارف زمینی، عاشق زمینی شویم!
http://www.sateer.de/1982/08/blog-post_26.html

Labels:

4 Comments:
Anonymous Anonym said...

Blogger dada24 Xu said...

Blogger chenmeinv0 said...

Blogger aaa kitty20101122 said...