روانکاوی بی عمل شدن



هنر و قدرت « بی‌عمل شدن» چیست


در هنگام مشکلات و بحرانهای درونی یا برونی برای اکثر انسانها بی عمل شدن، نشستن، حرکت نکردن، در برابر شرایط و معضلات سریع واکنش نشان ندادن و تصمیم‌گیری یا واکنش را به تعویق انداختن بسیار سخت است و بیشتر آدمها در چنین شرایط بحرانی می‌خواهند خویش را سریع از معضل و بحرانشان خلاص کنند، پس معمولا سریع واکنش نشان می‌دهند، به زور تصمیمی می گیرند و یا سعی در پر کردن این خلاء با چیزهای متفاوت از کار تا تفریح و غیره می کنند. حتی وقتی فرد یا جمع در این شرایط بحرانی اصولا نمی‌داند که چه تصمیمی یا راهی بهتر است، باز هم انسانها معمولا واکنش سریع را بر «نشستن، تمعق و بی‌عملی» ترجیح می‌دهند تا به خیال خودشان هر چه زودتر از این «پادرهوایی و خلاء» ، از این ناتوانی در تصمیم‌گیری راحت شوند و دوباره احساس قدرت و کنترل بکنند.

موضوع اما این است که در چنین لحظات بحرانی فردی یا جمعی عمدتا دقیقا همین واکنش سریع و بیشتر احساسی همان راه خطایی است که به فاجعه فردی یا جمعی می انجامد، زیرا فرد یا جمع ناتوان از آن بوده است که بنشنید، جهان خویش و معضلش را در دست بگیرد، از جهات مختلف بسنجد، به «بی عملی» و به بی ارادگی تن دهد و اجازه دهد که صداها و شورهای مختلف درون یا برونش در برابرش اجازه بیان و چالش با یکدیگر بیابند تا آنگاه بتوان با این توانایی سنجش و ارزیابی نو، با این توانایی فاصله گیری و شنیدن سخن قدرتهای مختلف خویش، حال به تصمیمی نو و به تلفیق قدرتهای خویش دست یافت، به نظمی نو در درون و برون خویش دست یافت و اکنون دست به عمل زد. هر تحول مهم و عمیق فرهنگی و یا سیاسی و اقتصادی، در کنار تحول ساختارهای حقوقی، فرهنگی و سیاسی همزمان و حتی تا حدودی قبل از همه به این توانایی نو احتیاج دارد که بتواند با توانایی فاصله گیری از دیگری و جهان خویش، با «نشستن و بی‌عمل شدن»، قادر به سنجش همه پدیده ها و دیالوگ با خویش و دیگری باشد و هم با این قدرت نو حال قادر به یافتن بهترین راه و امکانات و سرانجام قادر به اجرای خواست و تصمیم فردی یا جمعی خویش باشد. با چنین توانایی سنجش و نگریستن چندجانبه از یک سو و از سوی دیگر توانایی عمل و تحقق خواست خویش است که اکنون هر چه بیشتر سیاستمداران و متفکران مدرن و توانا، هنرمندان و اقتصاددانان توانا وارد صحنه بازی و دیسکورس می‌شوند و صحنه را بدست می‌گیرند. با چنین تواناییهای نو و پارادکس است که در واقع نسل رنسانس و قادر به تلفیق قدرتهای دو فرهنگ سنتی و مدرن، قادر به ایجاد جهان متفاوت و قدرتمند مدرن ایرانی خویش هر چه بیشتر می‌توانند ظهور کنند و بر صحنه حاکم شوند.

عبور از جهان سنتی و از بحران سنت/مدرنیت ایرانی بدون حضور این «حالت نو و قدرت نو»، بدون حضور نسلی که هر چه بیشتر قادر به « بی‌عملی» و سنجش جهان از جوانب مختلف و از سوی دیگر قادر به عمل و حرکت چندجانبه و خندان است، قادر به حرکت با «قلبی گرم و مغزی سرد» است ،غیر ممکن است. ازینرو است که بایستی این هنرهای مهم و قدرتهای مهم را هرچه بیشتر یاد گرفت و بدین وسیله هم در زندگی فردی و هم در زندگی جمعی هر چه به این نسل نو دگردیسی یافت. نسل عارفان و عاشقان زمینی، نسل خردمندان شاد ایرانی و مومنان سبکبال ایرانی که قادر به این «بی عملی» و سنجش همه جهان از یک سو و از سوی دیگر قادر به رقصیدن و خندیدن با کلمات و با نگاه و فکر و اندیشه هستند، قادر به تحول در جهان و واقعیت و دیسکورس خویش و دستیابی به سعادت فردی و جمعی هستند. نسلی که با «بی عملی» خندان خویش این امکان را بوجود می آورد که سرانجام دیسکورس جمعی و راه فردی او به آن تبدیل شود که هست، یعنی به رنسانس و دیسکورس و فردیت مدرن ایرانی و به ساختارهای مدرن ایرانی در همه سطوح هر چه بیشتر دست یابد و همزمان مرتب قادر به ایجاد روایتی دیگر و متفاوت از این «ضرورت» و هویت و راه مشترک است و فردیت و مدرنیت متفاوت و چندلایه ایرانی را مرتب می‌آفریند. راهی که مدتهاست شروع شده است و توانایی به این قدرت و هنر والا به ما کمک می کند که هر چه بیشتر به آن دست بیاییم که می خواهیم و دیسکورس و زمانه ما، دوران ما و فرهنگ ما می‌طلبد، یعنی رنسانس و شکوهی نو و مدرنیتی قوی و همزمان متفاوت.


منطق و خرد نهفته در «بی‌عملی»

در لحظاتی که ما عمدتا ناتوان از «تصمیم‌گیری» یا انتخاب هستیم، در واقع ما با یک منطق و خرد عمیق جسم و جان خویش روبرو هستیم. در این دوران ناتوانی از عمل و تصمیم گیری به قول نیچه حالت انسان مثل حالت کشتی های بادبانی است که مدتها بی حرکت می مانند تا سرانجام نسیمی یا بادی بوزد و اینجاست که به زعم نیچه تفاوت انسان والا و انسان ناتوان در نوع دیدارشان با این «خلاء و بی‌عملی» خویش را نشان می‌دهد، زیرا انسان والا از این بی عملی هراس ندارد و از آن نمی گریزد، منطق و خرد نهفته در این حالت جسم و جان خویش را درک می‌کند و به آن تن می‌دهد. او می‌بیند و حس می کند که جان و جسمش درگیر چالش و بحرانی عمیق است و ابتدا بایستی این دوره چالش و بحران را از سر بگذراند تا بتواند به حرکتی نو و قدرتی نو دست یابد و هر گونه فرار از این بحران و چالش عمیق به معنای فرار از تمنا و قدرت خویش و به معنای شکست پروسه خلاقیت خویش است.

زیرا چنین لحظات بحرانی و «بیحرکتی، بی عملی» به معنای این است که جسم و جانت درگیر علائق و سوالات و قدرتهای متفاوتی است و هیچکدام توانایی بدست گرفتن سکان جسم و جان تو و ایجاد سروری خویش را ندارند. ازینرو جسم و جان در واقع با نشستن و بی‌عملی به «نقطه صفر» خویش می‌رود تا در بی‌عملی و بی‌تصمیمی، در سکوت پرگفتگوی درونی، در لم دادن در کشتی خویش، به این نیروها و شورهای مختلف خویش این امکان را بدهد به تلفیق و نظمی نو، به قدرتی نو و جسمی نو تبدیل شوند، به مقاله و فکری نو دگردیسی یابند و آنگاه دوباره باد می‌وزد و کشتی جسم و جان به سوی جزیرههای جنوبی با ساکنین رقصان و شادان می‌راند.

همین حالت را ما در منطق جسم و بیماریهای روانی مختلفی مثل افسردگی، ترس، اعتیاد و غیره می‌بینیم. همه این حالات در واقع بیانگر آن است که جسم و ضمیر ناآگاه و قدرتمند انسان با نشستن، در خویش فرو رفتن افسرده وار، با تلاش برای سبکبالی ناشی از ماده مخدر، در واقع به ما می‌گوید که آن زندگی و راهی که هر روزه انجام می‌دهیم، یک راه و حالت دروغین است و بهایش داغانی درونی و روابط ماست. پس جسم افسرده می‌شود، میل نشستن و بی حرکتی دارد، یا تمنای سبکبالی و رهایی از فشارهای هر روزه را می کند و ما را وامی دارد که حال به کمک روانکاوی و یا روان درمانی، به کمک دیالوگ و چالش با درد و غم خویش، با تمنای خویش، حال بر بیماری خویش چیره شویم و با پذیرش تمنای خویش بدنبال عشق و سبکبالی برای مثال هم از واقعیت و روابط قدیمی خویش عبور کنیم که اصولا باعث ایجاد افسردگی یا اعتیاد شده بودند و هم بتوانیم از گرفتاری در بحران و بیماریهایی چون افسردگی، اعتیاد، هیستری و غیره رهایی یابیم.

بنابراین بایستی توانایی بزرگ « تن دادن به خلاء و بیکاری، بی عملی و بی تصمیمی» را هر چه بیشتر یاد گرفت و برای مثال آنگاه که نمیتوانی تصمیم بگیری یا مقاله بنویسی، به زور اینکار را نکنی بلکه هنر «بی‌تصمیم بودن»، «بی عمل شدن» را به شیوه و حالت خویش بیاموزی. آنگاه که نمیتوانی میان دو چیز انتخاب بکنی، پس به این راه عاقلانه تن بده که اصلا انتخاب نکنی و بگذار زمان بگذارد و راه و انتخاب نوینی بوجود آید. وقتی وجودت و تنت به تو می گوید که هیچ راه و امیدی و یا عملی فعلا ممکن نیست، پس به این «بن بست» تن بدهی و «بی‌عملی» را انجام دهی تا آنگاه که این بی عملی ترا به سوی راه و امیدی نو و جهانی نو برساند. بایستی ابتدا بیراهه بروی تا به راه جدیدت برسی. زیرا هر راه نو ابتدا به شکل بیراهه خویش را نشان میدهد و در مسیر است که بدست تو سرانجام این راه نو کشف و خلق میشود و به راه تبدیل میشود. همانطور که تو در این مسیر از انسان سردرگم به خالق یک فکر و چشم‌انداز نو دگردیسی می‌یابی. همانطور که از طریق تن دادن به ندای جسم و جان خویش و قبول افسردگی یا درد خویش، با نشستن و گوش دادن، دیالوگ با تمناهای درونی خویش، می‌توانی حال از افسردگی و یا تنهاییت بیرون آیی و به عشق و به جهانی نو و سبکبال تن بدهی که با کمک تمناهایت مثل تمنای عشق و سبکبالیت آن را آفریده‌ای.

حالات متفاوت «بی‌عمل شدن» و قدرت نو

بی‌عمل شدن به عنوان یک قدرت و توان، به سان یک هنر والا و اصیل دارای حالات مختلف و ناتمام است. این هنر هم قدیمی و اصیل است و هم مدرن و یا پسامدرن و همیشه می‌توان حالات و اشکال نوینی از آن را آفرید. می‌توان هنر «بی عمل شدن» را از تائویسم و «تایی چی» یاد گرفت و حس و لمس کرد که چگونه زندگی به سان یک «تائو و شور» همیشه در جریان است و انسان چگونه با این اعتماد به زندگی و با یادگیری« بی عمل شدن» در واقع اجازه می‌دهد که زندگی و تائو جریان یابد و کارش را انجام دهد. راز قدرت تائویسم در این است که دقیقا با «بی عمل شدن» قادر به ایجاد عمل و حرکت در دیگری است. ازینرو قهرمان تایی چی بدون آنکه مبارزه کند، می برد زیرا او زور نمی‌زند و قبل از مبارزه پیروزی خویش را حس و لمس کرده است و اکنون تنها به پیروزی خویش تن می‌دهد بدین وسیله که بی عمل می‌شود و می‌گذارد این پیروزی اتفاق بیافتد. همانطور که او قادر است مرتب هر حرکت و قدرت حریف را به پایه قدرت و حرکت خویش تبدیل کند. ازینرو بایستی به قول «لائوتسه» و تائویسم «بی‌عملی و بی عمل شدن» را به عنوان والاترین هنر و قدرت انجام دهیم و بیاموزیم و بتوانیم مثل این آیین بزرگ فلسفی و همزمان رزمی چون «آب» باشیم که قادر است بر هر مانعی چیره شود، زیرا قادر است به جای درگیری با مانع، او را دور بزند، راهی نو بیابد و مرتب شکل و فرم خویش را عوض کند و به اشکال نو دگردیسی یابد ، مرتب از «هیچی و خلاء» به یک فرم و حالت نو دست یابد که زمانه و لحظه می‌طلبد.

نمونه دیگر این قدرت بی عمل شدن را نزد نیچه می‌یابیم. برای نیچه راه دگردیسی به قدرت نو و به «ابر انسان» خندان نیچه، به انسان والای نیچه که قادر است جهانش را در دست بگیرد و بسنجد و با کلام و اندیشه و نوشتار برقصد، در این است که ابتدا از «شتر بارکش» و یا سرباز جان برکف به « شیر با اراده»، به قهرمان تبدیل میشوی و به راه فردیت خویش پای می‌گذارد اما این پایان راه نیست. راه نهایی عبور از این قهرمان به «ضد قهرمان» سبکبال و بی‌اراده است. به ضد قهرمانی که پی برده است همه هستی انسانی یک «تفسیر و روایت» است و حال قادر به ایجاد تفسیر خویش، «نیمروز» خویش است و قادر است با نگاه و خنده اش جهانش را عوض کند و از نو بسازد. حال نوبت «کودک بی تهوع» و چرخ خودچرخنده ای است که یک ضد قهرمان سبکبال و بی اراده است. او یک زرتشت خندان است که به زعم نیچه یک «دلقک » است، یک دست و پاچلفتی و ضدقهرمان است. اما قدرت این ضد قهرمان دقیقا در همین است که حال با بی عمل شدن، با بی ارادگی قادر است تن به روایت و شورهای خویش بدهد و مرتب روایاتی نو از زندگی و جسم و عشق بیافریند، روایات و حالاتی نو از «خواست قدرت» خویش بیافریند. زیرا او با بی عملی و بی ارادگی قادر است مرتب با تغییر حالت خویش همزمان جهانش و حالت دیگری را تغییر دهد. ازینرو به قول نیچه این انسان والای خندان، این جسم خندان آنگاه که میخواهد عروج کند، به پایین می نگرد زیرا همان لحظه عروج کرده است، بر خلاف دیگران و قهرمانان که برای عروج به بالا نگاه می کنند و بایستی زور بزنند، اراده بکنند. ازینرو به زعم نیچه «هنر بی‌ارادگی» والاترین هنر و هنر خدایایی است، به سان هنر و قدرت ضد قهرمانان شرور و خندان و زرتشت خندان است. همانطور که آنکه به چنین هنر و قدرت والا دست یابد، یاد می‌گیرد که چگونه با اجرای «بی‌عملی» دیگران را وادار به حرکت و انتخاب بکند و آنها را راهبری می‌کند بی آنکه تلاشی برای رهبری آنها بکند.

حالت انسانهای خلاق یا انسانهای دوران رنسانس نیز معمولا در خویش یک حالت از این «بی عملی یا سبکبالی» درونی را دارد که پیش شرط مهم خلاقیت و قدرت نوزایی آنهاست. یک رمان و شعر بزرگ در واقع شاعر و نویسنده اش را «می‌نویسد» و نویسنده آنچه را که در وجودش نوشته شده است و بر تن، زبان یا بر انگشتانش به حالت یک «شور و نظم قوی و خواهان ظهور» حاضر و بی صبر است، حال قادر به بیان و نگارش است. تفاوت میان هنرمندان بزرگ و اندیشمندان بزرگ دقیقا در این جا ایجاد میشود که کدام بهتر میتواند در عین اینکه به این «ضرورت و دیگری» خویش تن دهد همزمان آن را بیافریند و به آن خط و حالت خویش و یا چشم‌اندازهای دیگری نیز بدهد و آن را چندلایه سازد. زیرا سوژه همیشه به قول لکان «اسم دلالتی است که به اسم دلالت دیگر اشاره می‌کند» و ازینرو همیشه متفاوت است. ازینرو وقتی وجود یک شاعر و اندیشمند خوب مالامال از حس و لمس شور «عشق یا قدرت» است و این شور میخواهد به حالت شعر یا اندیشه ای نو جاری شود، شاعر که بر مرز تن و شورهای خویش می زید، قادر میشود در عین تن دادن به این شور خویش مرتب آن را به شورهای دیگری خویش، از یاس تا شک و غیره پیوند زند، استعاره و مجاز ایجاد کند، کلام را فتیشیستی سازد و اینگونه در عین سبکبالی همزمان مرتب خندان و خائن باشد، یک ضرورت خندان باشد. همانطور که تفاوت هنرمند و اندیشمند بزرگ با هنرمند و اندیشمند سطحی و یا چون مگس یک روزه، دقیقا در این توانایی تن دادن اولی به جسم وشورهای متفاوت خویش، به ضرورت خویش و سپس آفرینش آن است به اشکال مختلف و همیشه متفاوت. اینجا تفاوت به حالت زور زدن دومی برای ایجاد یک چیز نو است و توانایی متفاوت اولی به دیدن و لمس جهان همیشه متفاوت بدون هیچ زور و اجباری است، به توانایی لمس پارانوییا، نارسیسم، شک و خیانت نهفته در درون خویش و در هر رابطه و جهان انسانی و بیان آن و خویش به هزار شکل. موضوع تفاوت لمس « مازاد و افراط» نهفته در هر لحظه است توسط هنرمند و اندیشمند خلاق است با « افراط زورکی و احساساتی یا مالیخولیایی» زورچپان شده در اشعار و اندیشه های به ظاهر مدرن و یا پست مدرن.

یک نمونه دیگر از این تفاوت و قدرت «بی عمل شدن» را می‌توان در حالت «سبکبالی» انسان والا یا انسان دوران رنسانس و تفاوت آن با « قهقهه ها و بی خیالی همگانی» دید بی آنکه قهقهه و از خنده ریسه رفتن چیز بدی باشد. موضوع نوع حالت درونی و نوع ارتباط با « خنده تراژیک/کمیک» نهفته در خویش و در کل زندگی انسانی است. برای مثال فیگورهای دوران رنسانس همیشه به حالت یک «خنده یا لبخند سبکبالانه » نقاشی می‌شدند، مثل لبخند زیبا و مرموز مونالیزا. این خنده یا لبخند سبکبالانه آنها حاکی از نگاه بدرون قهقهرا و مغاک زندگی و توانایی عبور از آن است. ما همین «سبکبالی و بی‌عملی» را در مجمسه «داوود» میکل آنجلو می بینیم که لحظه رفتن داوود به مقابله با گولیات را مجسم می‌کند. با آنکه در چشمان و حالت داوود دقیقا مشخص است که او در لحظه انجام کار و عملی بزرگ است، اما تن و حالت او عاری از هرگونه «هیجان و گرفتگی ماهیچه ای یا قهرمان گرایی» است. در برابر این خنده و تن سبکبال رنسانس که هم باور به زندگی و زمین دارد و هم در مغاک نگریسته است و اسیر آن نشده است، آنگاه «هیاهوی خنده و قهقهه‌های انسان مدرن امروزی» بیشتر بنوعی برای چشم‌پوشی از دیدن این قهقهرا و مغاک است و در واقع در خویش یک هراس از دیگری و از خلاء را در بردارد، هرس از عقب ماندن از «دیگری» در جهانی که دیگر هیچ «دیگری» و هیچ آرمانی نه تنها قادر به ایجاد امنیت و آرامش نیست بلکه حتی قادر به حفظ خویش نیز نیست چه برسد به دیگری. حتی حسابهای بانکی و «سوژه درونی» نیز دچار همین حالت فقدان بزرگ و ناتوانی است.

ازینرو نیز تلاش انسان امروزی برای «در حرکت بودن» تمام وقت و ایجاد یک حالت « آدرنالین دائمی» و هیجان دائمی، در واقع در خویش ناتوانی و هراس عمیق از این «بی‌عمل شدن»، «نشستن در خلاء» و ناتوانی از لمس این قدرت و بازی عمیق و پرشور نهفته در زندگی و همه حالات انسانی را دارد، ناتوانی از اجرای «بی‌عملی» و لمس عمیق بازی عشق و قدرت زندگی و آنگاه توانایی اینکه چگونه با نگاهی، خنده‌ای، با اشکی، با شرارتی این واقعیت سمبولیک و جهان نمادین و زنده را تغییر دادن و دیگری را تغییر دادن، رابطه و در نهایت خویش را تغییر دادن. زیرا من همان دیگری متفاوت است.

ازینرو نیز یک درگیری مهم جهان مدرن یا پسامدرن کنونی و در آینده درگیری میان «دیسکورس دانشگاهی» است که می گوید میتواند این «دیگری بزرگ» قوی باشد و می‌تواند همه معضلات اساسی را به کمک تکنولوژی حل کند و با قرصی هر بیماری و یا هراس درونی را از بین ببرد و از طرف دیگر «دیسکورس روانکاوی» یا تئوریهای فلسفی دلوز، دریدا و دیگران است که دقیقا بر اساس تن دادن به این دیدار و چالش با « دیگری» و لمس بی عملی به شیوه خویش و ایجاد توانایی خلق جهان و نگاهی متفاوت، بدن و نظمی نو و متفاوت استوار هستند؛ حتی اگر برای مثال برای دلوز این «دیگری» یک «دیگری» در معنای روانکاوی و ادیپی نیست بلکه یک «دیگری و جسم هزارگستره»، یک «ماشین و بدن»دیگر، یک میل و یا گروه و جسم دیگر است که از تلاقی این دو بدن یا بدنها آنگاه کومونیکاسیون و امکان ایجاد ماشینها و میلهای نو، بدنهای نو و هزار گستره بوجود می آید. با اینحال می‌توان در برخورد به قدرت «بی‌عملی» در نگاه هر دو نیز تشابهاتی یافت. ( همانطور که ضعفهای فلسفی دیسکورس دانشگاهی و کلون زنی به معنای نفی اهمیت مهم او در ایجاد راههای جدید سلامت و یا ایجاد امکانات نو مثل ایجاد دست و پای تازه برای معلولین و غیره نیست. برعکس بایستی دقیقا خواهان رشد و قدرت این تکنولوژی و دیسکورس شد زیرا رشد این دیسکورس به معنای شکست نهایی «سوژه قائم به خویش و اراده مند» مدرن و قبول «مرگ سوژه» است و همزمان بایستی به این چالش و دیالوگ میان دیسکورس دانشگاهی و دیسکورس روانکاوی دامن زد تا بتوان همزمان به درکی عمیقتر از جسم و جان و زندگی دست یافت).

برای مثال برای لکان یک روانکاو خوب دقیقا کسی است که سعی نمیکند برای بیمار خویش چیزی بطلبد ویا تمنایی داشته باشد که بیمارش چگونه بایستی عمل یا رفتار کند بلکه روانکاو خوب در واقع فضایی ایجاد میکند تا بیمار با خویش و با دیگری خویش دیدار کند که در قالب عوارض روانیش مثل افسردگی بر او ظاهر شده است. روانکاو خوب اوج «بی عملی» است و توجه خویش را بر روی «انتقال احساسی» می‌گذارد و می‌گذارد بیمار خود راه خویش را بیابد و بیافریند. همانطور که قدرت بزرگ «فرد سمبولیک» در توانایی نگریستن به خویش و به جهان خویش از چشم‌اندازهای مختلف و ایجاد فاصله با دیگری است تا بتواند حال در آرامش بنگرد، بسنجد و تصمیم بگیرد.ازین رو رابطه بالغانه میان فرد و دیگری در نگاه روانکاوی لکان همیشه یک رابطه پارادکس همراه با احترام و نقد متقابل است و همه چیز را میتوان و بایستی از ضلع سوم نگریست و همیشه راه و امکان دیگری برای نگریستن و سنجش و انتخاب وجود دارد. در نگاه دلوز/گواتاری در واقع این جسم است که خود دست به «بی عملی» میزند و مثل حالت معتاد می‌خواهد مرتب به «نقطه صفر» برود و بدینوسیله نظم کهن حاکم بر جسم و جان خویش را بشکند و حال دست به ایجاد جسم و روایتی نو، بدنی نو بزند. همانطور که «بدن هیستریک»، بدن افسرده و غیره اشکال دیگر شکاندن نظم و بدن کهن، اشکال دیگر حضور میل و تلاش برای ایجاد بدنی نو، روایتی نو است.

یک اوج دیگر و یک نماد دیگر لمس این قدرت نوین وقتی است که با کمک این «بی‌عملی» می‌توانی حس و لمس کنی که چگونه هر حالت و شور یا فکری که به تو و دیگری در یک رابطه و یا در یک لحظه و شرایط دست می‌دهد، از شور پارانوییا، نارسیستی تا حسادت، قدرت، عشق، خشم یا یاس، یا هر فکر و اندیشه که به ذهن تو و دیگران خطور می‌کند، در واقع به تو و دیگری تعلق ندارد بلکه جزوی از این لحظه و شرایط است. حتی خصوصی ترین حالات و خصایصت همزمان جزوی از سناریو و لحظه و رابطه است و به تو تعلق کامل ندارد. اینجاست که تو می‌توانی با توانایی نشستن و نفس کشیدن، بو کشیدن و لمس این شورها و حالات لحظه، حس ولمس کنی که چگونه هر لحظه و هر رابطه، هر لحظه زندگی در خویش یک «معجزه و منطق والا»، یک «هرج و مرج و شدت دارای نظم» است و همزمان میتوانی با هر شور و نگاه و حرکت نو به سناریو و بازی نو و نظمی جدید وارد شوی و این بازی را پایانی نیست. برای مثال وقتی در یک رابطه یک طرف احساس یاس می‌کند، یا تمنای اروتیکی جدیدی دارد، این حالت رابطه است و بیانگر بحران و یا فضای نوی رابطه و با چنین توانایی فاصله گیری درونی و لمس این تمنا و حالت لحظه، حال فرد میتواند همزمان فضاها و امکانات ایجاد شده را نیز حس کند و به «اغوای» یار و یا دیگری بپردازد و رابطه را تغییر دهد. همین موضوع در لحظه تلاقی بدنها و فضاهای سیاسی،فرهنگی، اقتصادی و غیره مرتب بوجود می‌آید و هنرمند، اندیشمند، سرمایه دار قوی و خلاق دقیقا قادر به لمس این شدتها و حالات و فانتزیهای عمومی پارانویید، یاس آمیز، هولناکانه یا پرشور و عاشقانه است و می‌تواند به کمک فضاها و امکاناتی نو را حس و لمس کند که این شورها و حالات نو می آفرینند و بدینوسیله قادر میشود هم ضرورت لحظه را حس کند و هم شرایط را به کمک این امکانات نو تغییر دهد.

در بازی سیاسی، فکری، هنری، ورزشی و غیره دقیقا آن کسی قادر به «پیروزی و سروری» بهتر در این بازیهاست که بتواند این توانایی «نگریستن و بی‌عملی» را برای خویش ایجاد کند و از چشم اندازهای مختلف به لحظه و شرایط بنگرد، امکانات را ببیند و سپس دست به عمل بزند و آنهم نه فقط به یک عمل بلکه او حال قادر است همیشه همزمان از چند جهت به عمل دست بزند و در شرایط به نفع خویش و ضرورت خویش تحول ایجاد کند.. زیرا به کمک این قدرت نو و توانایی بی عملی، بی تصمیم شدن و از طرف دیگر توانایی دیدن « کل تصویر» و لمس عمیق لحظه و واقعیت و نظم درونی دینامیک، حال می‌توان یک داستان یا نقاشی، یک رابطه و بحران انسانی یا یک تحول اقتصادی ومالی یا سیاسی را لمس کرد و به شیوه خویش ترسیم کرد و یا امکانات و فضاهای مرتب در حال آفرینش را حس و لمس کرد و از آنها برای پیش برد کار و راه خویش یا برای پیش برد پروسه فردی و جمعی استفاده کرد.

این قدرت «بی عملی» و نگریستن عمیق به زندگی و واقعیت همراه با تمامی جسم، با احساس و اندیشه، این ارتباط عمیق با دیگری، این قدرت «در خلاء نشستن» و از خلاء و بیحرکتی نترسیدن، از طرف دیگر این حالت پارادکس را در بر دارد که هم بیانگر احساس اعتماد عمیق انسان به زندگی و جسم و زمین است و هم توانایی پی بردن به این موضوع که این لحظه یک «لحظه و واقعیت سمبولیک» و یا یک سناریو در عرصه زبان و فرهنگ و یک «بدن و نظم قادر به تحول» است و او حال می‌تواند با توانایی بی عمل شدن یا دیگران را به حرکت وادارد و یا با کمترین حرکت باعث تغییر حرکت و حالت دیگری در سناریوی بازی و یا در رابطه فردی، عشقی، سیاسی و یا فرهنگی شود. اینجاست که بازیگران خندان و والایی هر چه بیشتر بوجود می آیند که جز این بازی و زمین و واقعیت هر روزه و زندگی نمی خواهند. زیرا تنها این واقعیت و لحظه ممکن، واقعیت و لحظه ای خدایی و اصیل و یک ضرورت است و همزمان دربرگیرنده هزاران امکان و حالت و فضای نو و هزار بازی نو. همانطور که این بازیگر نو در واقع خویش را همیشه در یک سناریو و یا در معنای اسپینوزایی همیشه در یک « اینجایی بودن» و جزوی از یک لحظه، مثل یک شب رمانتیک با معشوق، یا جزوی از یک تظاهرات مدنی در خیابان و غیره بودن حس و لمس می‌کند و آنچه حس می‌کند در واقع شورهای این لحظه و حالت مشترک است و به همه بنوعی تعلق دارد، از شب و شمع و یار گرفته تا همراه در خیابان و پلیس رودر رو و احتمالا تا دندان مسلح.

در این فضای نو و در این سناریو و حالت جدید حال بازی بازیگران بدون تهوع نیچه یا جسم هزارگستره دلوز/گواتاری شروع و هر چه بیشتر آفریده میشوند، یا در حالت ایرانی آن بازی عاشقان و عارفان زمینی و خندان من شروع می شود. بازی عشق و قدرت زندگی در همه عرصه ها آغاز میشود و در هر لحظه و عشق و قدرت به سان حالت دیفرانس دریدایی در یک بازی جاودانه مرتب در یکدیگر تفاوت و تحول مداوم ایجاد می‌کنند، زیرا عشق، قدرت به تعویق یافته و متفاوت است و قدرت، عشق تعویق یافته و متفاوت، همانطور که ما با هر تغییر حالتمان در بازی عشقی یا سیاسی و فرهنگی، یار و یا رقیب را وادار به تغییر حالت می کنیم و تغییر حالت او بناچار ما را به تغییر نو وامی‌دارد و این بازی و تحول هر روزه و هر ثانیه را پایانی نیست به شرطی که فرد و جامعه هر چه بیشتر به این قدرت نو وتوانایی نو دست یافته باشد وگرنه محکوم به تکرار یک «بازی و سناریوی تراژیک سنتی» است و به قول هدایت آنگاه این جغد و بوف پیر محکوم به تکرار مرگبار است زیرا این «بوف» «کور» است و نمیتواند با قدرت بینایی و بی عملی خویش بنشیند و بنگرد و لمس کند که چگونه تکرار غیر ممکن است و هر تکراری در واقع به معنای ایجاد تفاوتی نو است، به شرطی که سوژه حامل این تحول قادر به لمس این تحول و قادر به دگردیسی مداوم خویش باشد و اسیر یک یا دو حالت سنتی و بازی سنتی مثل بازی قهرمانانه تراژیک، بازی بنیادگرایانه و یا مالیخولیایی سنتی نگردد.

سخن نهایی

باری دوستان یکایک ما و فرهنگ ما برای تحول و دگردیسی مدرن خویش، برای دستیابی به سعادت و خلاقیت فردی و جمعی خویش، احتیاج به این «قدرت و توان نو» دارد . قدرت و توان نگریستن و خلاقیتی نو که مرتب می‌توان حالاتی نو، تلفیقی یا چندلایه بنا به توان و تمنای خویش آفرید و این یادگیری و آفرینش را پایانی نیست. هر رنسانس و تحول بزرگی، در کنار تحولات ساختاری، دقیقا احتیاج به این بازیگران و خالقان نویی دارد که قادر به ایجاد این تحولات ساختاری در همه زمینه ها هستند، زیرا آنها حاملان این دیسکورس نو و فرهنگ نو هستند، حاملان و خالقان رنسانس و ضرورت زمانه خویش هستند. فرهنگ ما، کشور ما و زندگی یکایک ما نیز برای بلوغ و شکوه نوین خویش احتیاج به این «نسل رنسانس و خلاق» دارد. به نسلی که اکنون قادر هستند از «فرهنگ قهرمانانه و سربازمنشانه» کهن خویش بگذرند و به این «ضد قهرمانان خندان و شرور و سبکبال» تبدیل شوند. نسل زنان و مردان، دختران و پسران خردمند و خندانی که قادر هستند از جهان سنگین اخلاقی و یا مالیخولیایی و خراباتی عارفانه نیاکان خویش بگذرند و دیگر بار به عرصه «بازی و تمنا و رقص و خلاقیتهای نو» و به جهان هزار روایت از زندگی پای بگذارند. نسلی که با توانایی فاصله گیری از خویش و دیگری، با توانایی بی عمل شدن و سنجش و ارزش گذاری خندان و خلاق خویش، هم قادر به نوزایی فرهنگی و ایجاد روایات نو از قدرتهای فرهنگی خویش و از هویت خویش، از سنت و مذهب و عرفان خویش است و هم قادر به پذیرش تمناهای مدرن و جهان مدرن خویش و ایجاد جهان و سعادت زمینی مدرن، تلفیقی، چندلایه و همیشه متفاوت و جذاب خویش. نسلی که دیگر به سان نیاکانش جهان برایش به سان « محل جنگ در راه یک آرمان مقدس یا محل جستجوی خراباتی و جاودانه یک عشق گمشده نیست» بلکه قادر است تن به بازی جاودانه «عشق وقدرت» زندگی بدهد و مرتب روایتی نو از این بازی و اوجی نو از این بازی عشق و قدرت جاودانه بیافریند. نسلی که به هزار حالت همیشه ناتمام عارفان و عاشقان زمینی، خردمندان شاد، مومنان سبکبال دگردیسی می یابد، نسل رنسانس که شما و من هستیم.

برای دگردیسی هر چه بیشتر به این نسل نو ما به این قدرت نو و توان نو احتیاج داریم. ازینرو بایستی توانایی «نشستن» در «خلاء یا تائو» و عدم هراس از «خلاء» را هر چه بیشتر بیاموزیم تا بتوانیم با این قدرت نو از درون «هیچی ترسناک» مرتب به «هیچی بارور و خلاق» وارد شویم و به آن دگردیسی یابیم، از لمس «نقطه صفر» به لمس هزار امکان و حالت، از لمس ضرورت لحظه و سناریو به اجرای این ضرورت و سرنوشت به هزار حالت و امکان مرتب تحول و دگردیسی یابیم.

باری دوستان «بی‌عمل شدن» را عمل کنید و «بی‌اراده شدن» را اراده کنید و بیاموزید تا هم« نوشته شوید: به جای آنکه بنویسید و همزمان نوشته شدن خویش را به حالات مختلف ببینید و بنویسید، زیرا توانایی بی عمل شدن به این معناست که هیچگاه دقیق نمی دانید که نتیجه عمل و فکر شما واقعا چه خواهد بود و در مسیر است که شما خویش و جهان وشرایطی را می سازید که شما را در واقع ساخته است و مرتب می‌سازد. باری به این توانایی و قدرت پارادکس دست یابید که «آن شوید که هستید». یعنی تن دادن به سرنوشت و لحظه خویش، لمس منطق و ضرورت نهفته در همین واقعیت و لحظه از طریق بی عمل شدن و نگریستن و سپس ساختن این ضرورت و لحظه به هزار شکل و امکان و ایجاد هزار واقعیت نو.

قدرت و خلاقیت انسان والا و قدرتمند ایرانی به بهترین شکلی می‌تواند بر پایه این« توانایی پارادکس« بوجود آید که از یک سو قادر است تن به زندگی و واقعیت دهد وبه آن اعتماد دارد، چیزی که نه انسان سنتی در پی بهشت گمشده و نه انسان مدرن در پی کنترل دائمی این زندگی و لحظه در نهایت قادر به آن است، و از طرف دیگر مرتب قادر است این واقعیت و زندگی را بسازد، زیرا او یک «واقعیت ساخته شده و نمادین»، یک بدن و روایت خلق شده است و مرتب میتوان روایات و بدنها و واقعیتهای نوینی آفرید. همزمان بایستی گرفتار این توهم نشد که می‌توان هر کاری با خویش و زندگی و جسم خویش کرد. زیرا این توهم و فانتسم در واقع روی دیگر همان توهم انسان سنتی یا روی دیگر «توهم اراده آزاد» انسان مدرن است. زیرا دیگری، نه جسمت، نه واقعیت یا نه خدا و معشوق، هیچگاه یک ابژه کوچکتر و یا یک قادر مطلق نیست بلکه او نیز یک «سوژه تمنامند» است و همزمان نیز او نیز محدودیتهای خویش را دارد و تو با روایت و حالتی از او روبرویی. پس اگر به تمنایش و به محدودیتهایش توج نکنی و بخواهی که جسمت و یا معشوقت و یا دیگری هر کاری بکند که تو می‌طلبی، آنگاه بهایش داغانی جسم و رابطه و جهانت است، همانطور که اگر فقط به خواست دیگری و یا دیگری بزرگ مثل تصویرت از خدا و جسم و زندگی توجه کنی و به تمنا و محدودیتهای خویش بی توجه باشی، آنگاه خودت را قربانی یک آرمان و دروغ نو میکنی و به بحرانی عمیقتر دچار می‌شوی.

موضوع همیشه لمس ضرورت و تمنای تن و واقعیت خویش، ایجاد دیالوگ و چالش میان خویش و دیگری، میان فرد و عشقش، مذهبش، واقعیتش و ایجاد تحولی در این رابطه و واقعیت یا در روایات کهن از عشق و مذهب به کمک فضاها و امکاناتی نویی است که در این واقعیتهای انسانی تحت تاثیر شرایط و پروسه مرتب در حال بوجود آمدن است. تو حضور این امکانات و فضاهای نو را به شکل یک شور و یا چالش نو در خویش و دیگری، در روابط، در سناریو و فضای سیاسی، فرهنگی یا اقتصادی حس و لمس می‌کنی و از آن استفاد می‌کنی .زیرا این امکانات نو و شورهای نو در واقع به معنای « حضور واقعیات و روابط نو، بدنهای نو» هستند که می خواهند از حالت پتانسیل به حالت اکتوئل تبدیل شوند و چیزی نو و بازی عشق و قدرتی نو بیافرینند، نظمی نو و قویتر و با دیالوگ و چالش بهتر و پرشورتر بیافرینند، به «زندگی و شور» نو دست یابند که همان خواست درونی هر سناریو و لحظه و رابطه نیز هست. همانطور که این رابطه و واقعیت همزمان از این تحول هراس دارد و این هراس نیز به شکل پارانوییا، هراس و یا «رسانتیمو و دل آزردگی» در برابر تحول و دیگری خویش را نشان میدهد.

هر چه انسان و فرد بهتر قادر شود، به کمک توانایی بی عمل شدن، به کمک شور خردی/احساسی خویش، این حالات و تناقضات نهفته در هر لحظه و شرایط را حس بکند و نیز امکانات جدیدی که در هر لحظه با این تناقضات آفریده میشود، آنگاه او بهتر قادر به خلاقیت فردی، هنری، فکری، سیاسی یا اقتصادی است. اینجاست که هر چه بیشتر نسلی آفریده می‌شود که قادر است با قلبی گرم و مغزی سرد حرکت کند. نسلی که یکایک ما جزوی از آن هستیم و توانایی دست یابی به این قدرت نوین، توانایی دست یابی به این قدرت «بی عمل شدن»، «بی‌ارادگی» و لمس فضاها و امکانات نو، دقیقا ضرورت و پیش شرط مهم درونی دست یابی یکایک ما و دست یابی جمعی ما به آن چیزهایی است که می طلبیم. زیرا با این توانایی و قدرت نو هر چه بیشتر سیاستمدار پارادکس و شرور و خندان، هنرمند و اندیشمند پارادکس و خندان، هر چه بیشتر عاشقان و عارفان زمینی و خردمندان شاد ایرانی، هر چه بیشتر مومنان سبکبال ایرانی خلق می‌شوند و ما هر چه بیشتر آن می‌شویم که هستیم. یعنی به نسل رنسانس دگردیسی می ‌یابیم و به ضرورت خویش و دورانمان تن می‌دهیم و این ضرورت را به هزار شکل و حالت فردی و گروهی می آفرینیم.

این توانایی نو و لمس این ضرورت در نهایت به این معنا نیز هست که ا اگر به ضرورتهای رابطه و یا دورانت تن ندهی، آنگاه هیچگاه به خویش و به سعادت فردیت و به جهانت دست نمی‌یابی. زیرا «دیگری» و ضرورت تو نیز، همین شورها و حالات نیز خود یک «سوژه تمناکننده» هستند و تو را می‌طلبند و از من و تو می خواهند که آن شویم که هستیم، با پذیرش آنها به خویش دست یابیم.عدم پذیرش این ضرورتهای خویش و تمناهای خویش و عدم توانایی به خلق رابطه و دوران نوی فردی و جمعی خویش بناچار به معنای محکومیت در تکرار بحران فردی و جمعی خویش به اشکال نوین است . زیرا تمنای من و تو همان تمنای دیگری است و دیگری، من است. پس آنجا که تمنایت و خواست عمیقت بدنبال سعادت و عشق و قدرت، بدنبال این توانایی نو و ایجاد جهان متفاوت و فردی خویش را نمی پذیری، آنگاه محکوم به بازگشت بحران و تکرار خواست خویش هستی، زیرا ضمیر ناخودآگاه و تمناهای تو و زندگیت مرتب بازمی‌گردند و حق خویش را می‌طلبند. این آن «اخلاق تمنایی» است، آن اخلاق و خرد جسم و زندگی است که بسیار قویتر و اصیلتر از هر اخلاق مطلق بنیادگرایانه یا «اخلاق سودمندانه و خیرمنشانه» است. زیرا هیچکس نمیتواند به این اخلاق و ندای درونی او، به این ندای زندگی برونی و ضرورت لحظه و شرایط کلک بزند و او را نادیده بگیرد. ندا و خواست او بر هر دروغ و کلکی پیروز میشود و هربار فرد و یا یک جامعه را با بحران و دروغ خویش و با تمنای واقعی خویش بدنبال عشق و قدرت و سعادت و بدنبال لمس دیگری و دیالوگ با دیگری روبرو می‌سازد و هر بار با شدت و حدتی نو و گاه هولناکتر.

باری دوستان هنر «بی عمل شدن» و آفرینش ضرورت و تمنای خویش به هزار شکل و حالت را هر چه بیشتر بیاموزید، ضرورت لمس عمیق همین لحظه و واقعیت به سان یک معجزه و شور عمیق عشق و قدرت و تحول در آن به کمک این توانایی نو و ایجاد واقعیات و بدنهای نو، روابط نو و خندان و پرشور را بیاموزید. باری دوستان هنر تن دادن به تمنای خویش و زندگی و سپس آفرینش خویش و زندگی به هزار حالت را بیاموزید تا آن شوید که هستید، یعنی تا به «جسم خندان نیچه»، به «سوژه تمنامند لکانی»، به جسم هزارگستره دلوزی و یا در حالت ایرانی آن به عاشقان و عارفان زمینی تبدیل شوید، به خردمندان شاد دگردیسی یابید و هم بتوانید چون مولانا بسرایید که ای رفتگان به حج کجایید، کجایید، معشوق همینجاست بیایید، بیایید، و همزمان این سخن مولانا و زندگی را با هزار لحن و شور دیگر خویش، از طنز تا پارانوییا، شک و یاس و قدرت پیوند زنید و اینگونه مرتب واقعیت و جهانی نو بیافرینید و نیز گذشته ای نو، مولانایی نو و حافظی نو، عبیدی نو و تا بتوانید مرتب بدن و جسم جدید خویش و روابط جدید خویش را بیافریند به کمک تلفیق عمیق و خندان شورهای عمیق فردی و فرهنگی خویش با تمناهای مدرن خویش و ایجاد بازی خندان و تلفیقی این خردمندان و عاشقان شاد و اغواگر ایرانی. باری هر چه بیشتر به این «اغواگران خندان و تلفیقی» تبدیل شوید و آنچه را بیافرینید که هر دو فرهنگ و واقعیتتان ناتوان از آن بوده است و اصولا به این خاطر شما را آفریده است تا این تلفیق و این مدرنیت متفاوت و همیشه متفاوت، این وحدت در کثرت متفاوت و کثرت در وحدت همیشه متفاوت را بیافرینید. زیرا تو و من و این لحظه همیشه یک ضرورت هستیم، یک ضرورت خندان و همیشه ناتمام. ما برگزیدگان و نخستزادگان این جهان نو و هزاره نو و خندان ایرانی هستیم، پیکها و حاملان رنسانس و مدرنیت همیشه متفاوت و تلفیقی ایرانی.

Labels:

4 Comments:
Blogger pl/sql said...
با سلام

با تشکر از مقاله ی مفید شما.
می خواستم از شما بخوام در صورت امکان مراجع و منابع فارسی/انگلیسی در رابطه با مقاله ی حاضر برای اطلاع عمیقتر از موضوع را در اختیار من و سایر خوانندکان قرار دهید.
با تشکر مجدد
احمد- تهران

Anonymous Anonym said...

Blogger dada24 Xu said...

Blogger dong dong23 said...