چگونه «جسم خندان» شویم

چگونه «جسم خندان»، «عارف زمینی و عاشق زمینی» شویم (1)


نشانه مهم عبور از بحران فردی یا جمعی این است که حال همه اجزای زندگی فرد، بحرانها و دردهایش، شکستها و یا شکهایش، بسان اجزا و فراگمنتهای یک «پازل» در کنار هم قرار میگیرند و یک تصویر را نشان میدهند، یک داستان را کامل میکنند و شخص یا جامعه احساس میکند که گذشته، حال و آینده اش حال در پیوندی ارگانیک قرار گرفته است، روایتی سمبولیک شده است، به یک نظم نوین و «جسم نوین» تبدیل شده است. شخص و جامعه حال قادر به آن است هر چه بیشتر بر روی زمین بایستد، به زمین و خویش اتکا کند و شروع به خلاقیت نوین و بازی عشق و قدرت نوین، شروع به ایجاد دیالوگی نو با «دیگری و غیر» کند، چه با جهان خویش و یا با تمنای خویش و رقیب خویش.

داستان فردی یکایک ما ایرانیان و پروسه مشترک جمعی ما نیز دقیقا به سان تبلور «بحران سنت/مدرنیت» در پی دستیابی به این داستان و قدرت نو، نظم نوی فردی و جمعی، به دنبال زبان و دیسکورس نوین خویش است تا بتواند به عنوان یک «انسان و فرهنگ مدرن ایرانی» قادر به کامجویی از زندگی خویش، قادر به دست یابی به جسم و درجه نوینی از بازی عشق و قدرت زندگی باشد؛ قادر به دیالوگ بهتر و خلاقی با «دیگری»، چه با جهان غرب و یا با همسایگان خویش باشد؛ تا بتواند حال بحرانهای بعدی مختلف را که همیشه رخ میدهد، زیرا رابطه با «دیگری یا غیر» همیشه بحران زا است، به بحرانهای خلاق و شیرین تبدیل سازد. از طریق دستیابی به این توانایی نوین است که هر چه بیشتر دیسکورس مدرن ایرانی و خلاقیت متفاوت و چندلایه هنر و اندیشه ایرانی بروز میکند و ساختار سیاسی و حقوقی و دیسکورسیو مناسب با آن نهادینه میشود. ما علائم این تحول مهم را در همه عرصه ها میتوانیم ببینیم و هم ناتوانی از تحولات نهایی و پوست اندازی نهایی و گرفتاری فرد و جامعه ایرانی در حالات مختلف بحرانی، از مانیک تا دپرسیون، از مالیخولیا تا تلاش برای دستیابی به اتوپیای نوین، از حرکات قوی و حرکات کژ و معوج یا شترمرغی نوین.

برای درک این تحول مهم فردی و جمعی بایستی ما به ویژه به بحران فردی خویش و حالات آن و دوران خویش، به بحران نسل خویش توجه کنیم. ازینرو میخواهم بخش پایانی (نظربازیها) را با بیان خاطره ای و با بیان داستان بحران شخصی و فردی به پایان برسانم. . ( این مقاله و مقاله دوم و نهایی آن در واقع جمع بندی نهایی یک مجموعه گزینه‌گوییها و آفوریسمهای فلسفی/روانشناختی است که بزودی به حالت الکترونیکی منتشر می‌شود)

یادم می آید که تقریبا بیست و یک سال یا بیست و دو یا سه سال پیش، وقتی که من تازه دانشجوی رشته روانشناسی بودم، در خانه دوست عزیزم «مسعود نقره کار» با نویسنده بزرگ ایرانی «دولت آبادی» روبرو شدم. من از دولت آبادی در باب کتاب «کلیدر» سوال کردم که چرا در جلد (سوم یا چهارم یادم نیست دقیقا) وقتی که ماه درویش شوهر شیرو به حالت یک فرد تریاکی شکست خورده در عشق و با کمری شکسته از ده میرود، دیگر برنمیگردد. او به من گفت که این سوال را نیز یکی از هنرمندان بزرگ زن (سیمین دانشور یا بهبهانی، دقیق یادم نیست) از او کرده است و جواب او این است که خوب او دیگر نمیتوانست برگردد. آنموقع من به دولت آبادی گفتم که به باور من قهرمان واقعی داستان کلیدر این «جفت عاشق» شیرو و ماه درویش هستند و هر دوی آنها هم توسط قهرمانان داستان خانواده گل محمد و ضدقهرمانان داستان یعنی فئودال داستان بابقلی بندار و پسرش داغان میشوند. زیرا چه قهرمانان ایرانی و چه ضد قهرمانان ایران، چه نیروی اپوزیسیون و چه سنت در یک چیز مهم مشترک بوده و هستند. هر دوی آنها مخالف عشق و زمین و طغیان علیه سنت پدرسالارانه هستند و ازینرو قهرمانگرایی به تکرار سنت می انجامد حتی اگر فیگورهایی خوبی مثل گل محمد و خان محمد باشند.

دولت آبادی عزیز آنزمان سری تکان داد و گفت خوب ماه درویش نمیتوانست برگردد چون عملا خورد و شکسته شده بود. درباره باقی نظر من نظری نداد و مطمئنم در دلش می گفت که این جوان بیست و چندساله هنوز بایستی خیلی چیزها یاد بگیرد. من اما دوستانه ادامه دادم و به او گفتم که میدانید آقای دولت آبادی به باور من روزی «کلیدری» نوین نوشته میشود. کلیدری ضد قهرمانانه. ماه درویش با همان کمر شکسته به تبعید می آید، عشق مدرن و قدرت و خرد مدرن یاد میگیرد و برمیگردد. او آنگاه با این قدرت نوین هم از پس سنت بر می آید و هم قهرمان گرایی را به پایان میرساند که در نهایت دو روی یک سکه و بازی تراژیک هستند. آنگاه این نسل نوین عاشقان خندان، آنگاه این نسل که همان ما هستیم، کلیدری نوین مینویسد. دولت آبادی گوش داد و چیزی نگفت و گفتگوی دوستانه ما اینجا به پایان رسید، شاید در دلش نیز این سخنان مرا حرفهای پرشور، خام و زودگذر دوران جوانی پنداشت.

اما در واقع آنچه که آنجا گفته شد، همان داستان زندگی من و خیلی از هم نسلهای ما بود و تلاش ما برای اینکه از تجربه جوانی و نوجوانی خویش در دوران انقلاب، در دوران امیدهای بزرگ و شکستهای سنگین، دوران شورهای بزرگ، بحرانهای بزرگ و تراژدیهای بزرگتر عبور کنیم و تبعید را تبدیل به عرصه تحولی نو و دستیابی به جوابی نوین کنیم. از تبعیدی به «مهاجری نوین و دوملیتی» تبدیل شویم. به کسی که هم در معنای نیچه ای یک «ایرانی خوب و مدرن» و یک «اروپایی خوب» است همین کار را نیز هم نسلهای ما و یا نسلهای بعد در ایران به شیوه خویش دنبال کردند تا با جهان مدرن آشنا شوند و شکست بزرگ خویش وملت خویش را به شیوه خویش و در زیر هزار فشار سیاسی، خصوصی و غیره و عمدتا در تنهایی تجزیه و تحلیل بکنند.

در مهاجرت اما مشکل من و امثال من در واقع عبور از معضل کلیدر ونسل آنها نبود. این مرحله اول مهاجرت که با شناخت عشق و اروتیسم مدرن، خرد و نقد مدرن همراه بود، با وجود بحرانهای خویش و ضرورت عبور از ترسهای اخلاقی خویش، برای یکایک ما بسیار راحتتر قابل عبور بود تا بحران دوم مهاجرت. ما بواسطه همان شور بزرگ و سوالات بزرگتری که دوران انقلابی برای ما ایجاد کرده بود، در پی جواب و یافتن راه حل و کشف دنیاهای نو بودیم و با تجربه هر شکست بزرگ جدید مثل شکست جهان سوسیالیسم و شکست چپ یا شکست همه تفکرات و ایده آلهای بزرگ سابق، همزمان وارد تلاش نوینی برای شناخت جهان و تحصیل میشدیم.

اینگونه بود که بخش اعظم ما هر چه سریعتر وارد دانشگاه شدند و به تحصیل در رشته هایی پرداختند و در پی لمس جهان فردی و جستجوی پاسخ به سوالات خویش و آرزوهای خویش و به ویژه آشنایی با عشق و اروتیسم و نقد مدرن بودند. اینگونه بود که برای مثال کسی چون من که دوران نوجوانیش را در تظاهرات خیابانی علیه شاه، خواندن کتابهای صمد بهرنگی و غیره و بعد از انقلاب در بحثهای خیابانی و خواندن همه متون چپ از لنین و مارکس تا بقیه گذرانده بود، سپس در میدانهای جنگ تراژدی جنگ و سپس تراژدی شکست همه آرمانهای بزرگ خویش و دیگران و تحت تعقیب بودن و گرفتاری به «زندانی تعلیقی» و غیره را چشیده بود، از دست دادن دوستان و یاران فراوان در جبهه های مختلف جنگ، انقلاب، زندان و غیره را از سر گذرانده بود، حال پس از کمتر از دوسال در دانشگاه فرانکفورت در حال خواندن مباحث روانکاوی و روانشناسی بود و چه عجب که از همان ابتدا به طرح مباحث فرهنگی کشور خویش و بحرانهای آن علاقه مند بود و اولین جلسه «بحران سکسی ایرانیان» را با کمک نظریات ویلهلم رایش و فروید در بیست و دو یا سه سال پیش آغاز کرد، آن هم در آن فضای هنوز انقلابی منزای دانشگاه فرانکفورت که بخش عمده آن سیاسیونی بودند که هنوز در بحثهای سیاسی و بازگشت به ایران گرفتار بودند. همانطور که بسیاری دیگر از هم نسلهای دختر یا پسر، زن یا مرد شروع به تجارب مشابه خویش و عبور از هراسهای سنتی کردند و تن به تجارب عشقی و اروتیکی نوین دادند و اولین افراد همجنس خواه ایرانی «کامینگ اوت» کردند.

زیرا همیشه هر تحولی، تحول یک نسل یا چند نسل است. زیرا موضوع همیشه یک پروسه مشترک است که از مجرای تاریخ فردی به اشکال مختلف بروز میکند. هر کس به توان خویش و بنا به قدرت خویش در این پروسه مشترک و ضرورت عبور از بحران مشترک سهیم میشود، کسانی مثل ما رادیکالتر و دیگرانی تا حد همان تجربه فردی عشق و اروتیسم نو و یا تجربه به پایان رساندن یک رابطه سیاسی غلط. هر تحول اصیل همیشه به هزار حالت و شکل صورت میگیرد، با درجات مختلف و همزمان میتوان خطوط مشترک و اصلی این تحول را در همه حالات آن مشاهده کرد.

از طریق این طغیانهای فردی و همزمان مشترک بود که کم کم توانایی عبور از هراسهای سنتی و نگاهی نوین و آری گویانه به جسم و زندگی، به عشق و اروتیسم و به خرد مدرن در میان ما ایرانیان هر چه بیشتر شروع به رشد کرد. موضوع اما این بود که این فردیت نوین بایستی پس از عبور از این هراسهای سنتی اکنون برای دستیابی به «راه فردی و تلفیقی خویش»، به فردیت متفاوت و چندلایه خویش، حال با همان جهان مدرن و نگاه مدرنی درگیر میشد که همزمان به آن اشتیاق داشت و همه اینها بدون اینکه دچار «بازگشت به خویشتن» ابلهانه شود. این مرحله در واقع مرحله مهم بحران ما بود. بحرانی که در واقع بخش اعظم مهاجرت ایرانیان را تشکیل داده است و ناتوانی از عبور از آن باعث شده است که هم این «چندپارگی» به «چندلایگی» نوین و یا به یک «وحدت در کثرت نوین» بخوبی تبدیل نشود و هم این بخش مهاجر نتواند دقیقا به جوابهایی عمیقتر به بحران جامعه ایرانی خویش دست یابد.

زیرا مشکل این است که دموکراسی و نظم مدرن قادر به کپی کردن نیست و هر جامعه ای و هر انسانی بایستی نگاه مدرن را در بستر زبانی و فرهنگی خویش به شیوه سمبولیک پذیرا شود، به یک رنسانس فردی و جمعی دست یابد، به هویت نوین و قدرت نوین و ساختار متناسب با آن. همانطور که نسلهای درون ایران با همین معضل روبرو بوده و هستند. از جنبش سبز ما تا همه مباحث نوین پسامدرنی در جامعه ما هم حکایت از تلاش برای دستیابی به حالت تلفیقی خویش می کند و هم یکایک آنها نشان میدهند که چرا این تلفیق و پذیرش سمبولیک مدرنیت به خوبی صورت نگرفته است و ازینرو این جنبشها دارای ضعف فراوان هستند، هنوز سیاستمداران مدرن و قوی، هنرمندان چندلایه و روشنفکران و اندیشمندان چندمتنی که قادر به ایستادن بر روی پاهای خویش، بر روی زمین باشند و بتوانند هر پدیده را، از جهان سنتی خویش تا تفکر مدرن و جهان مدرن را در دست بگیرند و از جوانب مختلف بسنجند و تصمیم بگیرند و عمل کنند، اندک است. زیرا چنین توانایی به معنای این است که ابتدا توانسته ای تبدیل به «جسم یا من جسمانی»، سوژه قائم به خویش بشوی و دوباره به شیوه مدرن بر روی زمین بایستی و جهان را به سان ابژه ای در دست بگیری و بسنجی و بر جهانت حکمرانی کنی و سپس با دیدن و لمس معضلات تک صدایی و هراس از جسم جهان و دیسکورس مدرن، حال به «جسم سمبولیک»، به «جسم هزارگستره»، به «فاعل ضمیر ناخودآگاه»، به «جسم بدون ارگان» یا به جسم خندان نیچه تبدیل شوی، در حالت ایرانی و فردی آن به « ایرانی مدرن و متفاوت و چندلایه» تبدیل شوی، به «عارف زمینی»، «عاشق زمینی و خردمند شاد» تبدیل شوی، پی ببری که این جهان دنیوی یک «دنیای سمبولیک» است. یک دنیای عینی/ذهنی است. ازینرو اگر از پنجره بیرون بپری سرت را می شکنی و با اینحال اینکه این حالتت را چگونه تعبیر کنی، دقیقا بستگی به روایت تو دارد و تو همیشه در این روایت سمبولیک عینی/ذهنی حضور داری. تو در «جسم و واقعیت» در عرصه زبان حضور داری و بدینخاطر میتوانی با کلمات و روایاتت مرتب در معنای «قرمز بودن»، سبز بودن، در واقعیت و زمان و مکان تغییر بدهی و واقعیات نوین بیافرینی، جسمها و حالات نو. زیرا تو در سطح و در لبه تلاقی کلمات و واقعیتها حضور داری. تو همان مهاجری هستی که همیشه در لبه و مرز فرهنگها میزید و میتواند مرتب کالایی را به یک فرهنگ دیگر خویش وارد سازد، هیجان و احساسی نوین، واژه ای نوین و اینگونه تفاوت و خلاقیتی نو بسازد و این مهاجر بودن و متفاوت بودن را پایانی نیست. ازینرو تو یک «غریبه آشنای» اغواگر در هر دو جهانت می‌توانی باشی که نماد ضمیر ناآگاه و جسم و قدرت سمبولیک آنهاست.


مشکل اما این بود که عبور از این دوره نیز بدون عبور از بحرانهای سخت درونی و درگیری با دیسکورس مدرن، چه در روابط شخصی و یا در روابط کاری، غیر ممکن بود، زیرا دیسکورس مدرن در خویش نیز دارای یک «تمامیت و جباریت قوی» است و به اینخاطر نیز قادر میشود هر تحولی را در نهایت رمززدایی کند و به بخشی از خویش، به یک کالای فرهنگی نو تبدیل سازد. حال این تازه برای کسانی از درون این فرهنگ است که این فرهنگ را می شناسند، به عنوان متخصص و فیلسوف یا هنرمند در این جامعه نقش و جای خویش را دارند، در درونشان یک «سوژه مدرن» و توانایی سوژگی مدرن از بچگی جا افتاده است و با اینحال آنها نیز دچار بحران شدید درونی و یا روان پریشی میشوند. چه برسد به ما بچه جغله های نوین تازه از راه رسیده ای که تازه یادگرفته اند از فرهنگ سنتی عبور کنند و اما از طرف دیگر هزار حالت سنتی، هزار زخم قدیمی بر تن دارند و سوژگی مدرن هنوز در آنها به خوبی نهادینه نشده است و حال اما باز مجبورند، بدون داشتن وقت اضافی و یا بدون داشتن یک راهنما، دوباره کورمال کورمال به دنبال سعادت شخصی، بدنبال فردیت و جهان خویش بگردند و اکنون دیگر در هیچ جایی در جهان خویش نباشند. بنابراین چه عجب که خیلی از مهاجران از ورود به این بحران عمیق هراس داشتند و دارند و به همان داشتن یک جا و کار خوب و روابط چندپاره و یا شترمرغی قناعت کردند و یا میکنند. چه عجب که این مهاجران آنگاه حال هم زخمهای قدیمیشان سر باز میزند و هم زخمهای نو و در این چندپارگی داغان میشوند و سیل معضلاتشان ساختار شخصیتی اشان را بهم میریزد و روان پریش می سازد، چندشخصیتی میسازد و همزمان از طرف دیگر فضاهای نو و قدرتهای نو بوجود می آورد که در ابتدا اصلا بخوبی دیده نمیشود. زیرا فرد اسیر موج طوفان است و چون کاهی بر امواج طوفان در حرکت.

یکایک ما این دوران پریشانی و چندپارگی را به شیوه های مختلف چشیده ایم. دورانی که از یک طرف طغیان میکردیم، چه در دانشگاه یا بعد از آن و چه در روابط شخصی و همزمان با خودمان درگیر بودیم و به خویش تف و لعنت می فرستادیم. دورانی که از یک طرف سراپا تن به فرهنگ لیبرتین با همه مخلفات می دادیم و از طرف دیگر مرتب به خویش لعنت می فرستادیم که چرا نمیتوانیم این سوالات را به پایان برسانیم و از موقعیتها و دانشمان استفاده بهتر و مدنی بکنیم. از یک طرف کامجویی کازانوا و ساد را می چشیدیم و از طرف دیگر به حماقت آنها و خویش می‌خندیدیم و به هر حرکت خویش شک می کردیم.. بنابراین چه عجب که در این دوران دقیقا بزرگترین دردها و هراسهای ما سر میزد. من بچه های ایرانی و دوستانی را دیده ام که چه در دوران شاه و یا در این دوران سالهای فراوان زندان و شکنجه را تحمل کرده بودند اما در زیر فشار این بحران مدرنیت از پا افتادند، خودکشی کردند یا روان پریش شدند. یکایک ما بارها این حالات را در خویش حس و لمس کرده است. من که خودم هم جبهه های جنگ و هم دوران انقلاب و یا هراس و تعقیب بعد از انقلاب و فرار از کشور را چشیده بودم، برایم دردها و معضلات این بحران دوم هم بزرگترین بحرانم و دردم، چندپارگی پر دردم و هم بزرگترین مرحله خلاقیت ام بوده است.

از اینجا نیز تفاوت راهها آغاز شد. زیرا هر تحول اصیل به معنای این است که حال نظم و سناریویی نوین، جسمی نو از طریق درد و بحران فردی یا جمعی در حال شکل گیری است و در مسیر این تحول، اشکال مختلف تلفیق این جسم نو و جسم کهنه به هزار حالت میتواند بروز کند، از تلفیق فرش ایرانی و قرمه سبزی ایرانی با هماغوشی مدرن و بحث مدرن و غیره و به درجات مختلف، از حالت پارانویید، هیستریک و یا روان پریش این تلفیق تا حالت باصطلاح عقلانی و کم دردسر آن. هر کس سعی میکرد به شیوه خویش و در حد توان خویش از «غرق شدن در این بحران و چندپارگی» رهایی یابد، یکی به وسیله چسبیدن به کار، دیگری با حذر کردن از ارتباط با ایرانیان، سومی با اعتیاد و افسردگی و چهارمی به شیوه دیگری. هیچکس هم در نهایت بهتر از دیگری نمیدانست که واقعا راه عبور از این بحران و چندپارگی چیست. زیرا حتی بهترین هنرمندان ما چون هدایت یا فروغ دقیقا در بن بست این بحران و چندپارگی از بین رفتند وبقیه اصولا هراس داشتند که وارد این بحران بشوند وبه آن قناعت میکردند که حال به متاروایتهای مدرن چون دموکراسی و آزادی بچسبند و با آنکه خودشان در حاشیه جهان مدرن می زیستند و هر چه میکردند نمیتوانستد عمیقا وارد جهان مدرن شوند، به جزیی از آن تبدیل شوند اما حال برای جامعه ایرانی مرتب « حکم مدرن و راه حل مدرن» صادر می کردند و حاضر به تن دادن به این واقعیت مهم و اساسی نبودند که چرا خود آنها در همین جهان مدرن در حاشیه و بحران هستند و چرا نمیتوانند با مدرنیت واقعا ارتباط بگیرند واز آن لذت ببرند، به انسان دو ملیتی تبدیل شوند. در حالیکه دقیقا جواب به این بحران شخصی خویش و تن دادن به این تجربه شخصی، وسیله درک عمیق بحران جامعه خویش بود و اینکه این جامعه چرا مثل او یا دچار میل تقلید مدرنیت و یا دچار میل بازگشت به خویشتن توهم انگیز است. ازین حالت انتزاعی و ناتوان به درک بحران مدرنیت حتی نظرات فیلسوفان و اندیشمندان باصطلاح مطرح ایرانی در خارج از کشور چون آرامش دوستدار و یا محمدرضا نیکفر و غیره مصون نبودند که بهایش برای مثال «دین خویی» و مطلق نگری نگرش آرامش دوستدار در برخورد به فرهنگ و جامعه ایرانی است و حتی اگر الان نیکفر به او اشکال میگیرد و به خوبی نقدش میکند اما متوجه نیست که نگرش خودش نیز از برخی جهات دچار همین مطلق گرایی است زیرا در نگاه او نیز «بحران مهاجرتش» و درگیریش با جهان مدرن غایب است و ازینرو نظراتش بخشا انتزاعی و مطلق گراست و ازینرو بخوبی به درک اهمیت پروتستانیسم مذهبی از یک سو و از سوی دیگر ضرورت جهان تلفیقی و نظریات تلفیقی یکایک ما دست نیافته است.

اگر به قول ژیژک در مصاحبه اخیرش با رادیو بی‌بی‌سی چه جنبش سبز و چه تحولات درون ایران دقیقا تلاش برای چیزی ورای دوگانگی و تقابل دروغین لیبرالیسم/ بنیادگرایی است که با یکدیگر بنوعی هم پیوند هستند، بیانگر راه و امکان سوم و تلفیقی هستند و همزمان بایستی آسیب شناسی شوند، همانطور نیز نگاه و راه ما به ناچار این راه سوم و تلفیقی و هزار حالت و امکان این راه سوم یا چهارم و غیره است. زیرا ما به عنوان مهاجران و یا به عنوان جامعه بینابینی درون ایران راهی به جز دست یابی به پذیرش ترمیزی یا سمبولیک مبانی مدرنیت در بستر فرهنگی خویش و ایجاد هویت و ساختار مدرن و متفاوت ایرانی خویش نداریم. راهی که به اشکال مختلف در حال ایجاد شدن است و اما همزمان دچار معضلات مختلف است و ازینرو هنوز ناتوان از پوست اندازی نهایی و دست یابی به «جهان مدرن ایرانی» است. زیرا راه ما نه« تقلید تقی زاده» از مدرنیت یا «بازگشت به خویشتن» شریعتی است، همانطور که راه ما نه «بومی کردن ناممکن مدرنیت» و یا تکرار انتزاعی مفاهیم حقوق بشر و دیگر مباحث مدرن است بلکه درک و بیان این است که ا گیتی گرایی ایرانی، فردیت ایرانی ، ساختار دموکراسی و سکولار خاص و ویژه ایرانی چگونه میتواند شکل بگیرد. این تلفیق و ضرورتی است که ابتدا انسان به آن دست می یابد اگرکه در زندگی فردی خویش به عنوان مهاجر و یا به عنوان متفکر و هنرمند ایرانی بشدت آن را احساس کرده باشد و به آن تا حدودی دست یافته باشد وگرنه بنوعی گرفتار همان خطاهای قدیمی است، با تمامی رشدی که کرده باشد. از فیلسوفان مطرح درون ایران مثل جهانبگلو و دیگران که خوب نمیتوان انتظار بیشتری داشت زیرا آنها اصولا درگیریشان با مدرنیت و درک عمیق این تلفیق و به شیوه مدرن، به خاطر نبود درگیری فردی عمیق با این جهان مدرن، به ناچار بیشتر انتزاعی و یا در حد همان لمس نیازهای اولیه جهان ایرانی مثل دموکراسی و حقوق بشر است. ( برای من بشخصه در این زمینه بابک احمدی یک استثنای خوب است. با آنکه او نیز درک مشخص و کنکرتی از این تلفیق و پذیرش ترمیزی نمی‌تواند ارائه دهد اما با اینحال بیش از دیگران به آن نزدیک شده است و مباحث پسامدرنی این «تفاوت سازی» را بخوبی درک و تشریح کرده است)

از طرف دیگر اما این نگرش نو و تلفیقی، این توانایی دیدن کل تصویر و پروسه از چشم‌اندازهای مختلف، می‌تواند به ما کمک کند که بهتر حس و لمس کنیم که اصولا چگونه یکایک ما، از فیلسوفان و اندیشمندانی چون آشوری، دوستدار، نیکفر، جهانبگلو و نسلهای مختلف درون و برون این هنرمندان و اندیشمندان و نیز نسل تلفیقی ما، لازم و ملزوم یکدیگر و در پیوند با یکدیگر هستند و از جهاتی گذشته، حال و آینده یکدیگرند. همانطور که این نگاه نوین می تواند نشان دهد که چگونه از اصول گرای حاکم تا جنبش سبز و آقای موسوی تا اپوزیسیون کنونی در پیوند ارگانیک و دیسکورسیو با یکدیگر قرار دارند وهم آنها شیوههای مختلف پاسخگویی به بحران مدرنیت جامعه و فرهنگ ایرانی هستند و درجات مختلف تلاش برای ایجاد یک راه نو و تلفیق. زیرا هر تحول عمیق مرتب راهها و شدتهای احساسی مختلف، از حالت ارتجاعی تا انقلابی، از حرکت پارانویید تا حرکت قدرتمند و بالغانه، ایجاد می‌کند. ( در بحث بعدی این مباحث را به کمک تئوری لکان و دلوز عمیقتر می شکافم تا این هم پیوندی و ضرورت دست یابی به یک وحدت در کثرت از یک سو و از سوی دیگر اهمیت حضور نسل تلفیقی ما برای پوست اندازی نهایی هر چه بیشتر مشخص شود. زیرا ما و راههای ما آن جهانی است و واقعیتی است که جامعه ما و فرد ایرانی برای دست یابی به چندلایگی نوین خویش به آن احتیاج دارد و بدون قبول خطوط عمده این تحولات و بدون تبدیل شدن به «جسم خندان» به شیوه خویش، به تحول نهایی نمی‌تواند دست یابد.)

کلید عبور از این حالت برای من دقیقا این بود که ابتدا «بحران و چندپارگی» خویش، بی خانمان بودن خویش را بپذیریم. این بحران را «هویت» خویش بدانیم، این بحران فردی و عبور از آن را تنها راه جواب به خواست خویش و نیز به خواست مشترک بدانیم. معلوم بود که این جواب در هیجده یا پانزده سال پیش برای بخش اعظم قابل درک نبود و هنوز مفاهیمی مثل «مهاجر دوملیتی» و غیره اصولا مفاهیمی بیگانه بودند و برای خود من نیز آنها مفاهیمی ابستراکت بودند. ابتدا با عبور از بحران خویش و از طریق ورود به درگیری هر چه بیشتر با جهان مدرن خویش، با تن دادن به تنهایی و سرگشتگی خویش و جستجوی جواب نو، با لمس یاس و امید خویش، با کار مداوم و خواندن مداوم از یک سو و از سوی دیگر با تبدیل کردن خویش به «موش آزمایشگی» خویش، با تبدیل زندگی خویش به یک «آزمون و آزمایش» بود که من توانستم سرانجام از درون آن همه احساسات و حالات متناقض، از درون این گیجی و سرگشتگی و ناتوانی از حرکت، سرانجام به قدرت و نگاه نوی شخصی خویش، به نگاه متفاوت خویش دست یابم. روندی که حدااقل پانزده سال طول کشید و در طی این مسیر من گام بگام این سیستم فکری نوین خویش را از طریق تجربه و خطا و نقد مداوم خویش و دیگری ایجاد کردم و از طریق طرح آن و درگیری و چالش با «دیگری»، چه با دیگر متفکران و خوانندگان ایرانی و یا با همکاران آلمانی و مدرن، هر چه بیشتر نگاه و راه خویش را قویتر و باتجربه تر سازم.

این تجارب ما همزمان بخوبی نشان میدهد که با آنکه جامعه و سرنوشت یکایک ما یک جهان و سرنوشت بینابینی است و ما بناچار لحظه تلاقی سنت/مدرنیت و پسامدرنیت هستیم و نمیتوانیم ابتدا به شیوه کلاسیک مدرن شویم و سپس پسامدرن یا جسم‌گرای ماتریالیستی مثل دلوز یا ژیژک بگردیم. اما همزمان مجبوریم، با وجود حضور در این جهان چندمکانی/ چندزمانی، در خویش ابتدا سوژه مدرن و قدرت سوژه/ابژه‌ای مدرن را بیشتر پرورش دهیم و سپس با این توان وارد قدرت نوین جهان و نگرش پسامدرنی بشویم، قادر به لمس قدرت و نگرش پارادکس « سوژه سمبولیک و جسم سمبولیک» خویش گردیم. ازینرو بدون مدرن شدن پسامدرن شدن ممکن نیست. ازینرو نیز وقتی این حالت اولیه مدرن در فرد جا نیافتاده باشد، به ناچار مباحث پسامدرن به مالیخولیای ایرانی و حالت عارفانه ایرانی و روان پریشی ایرانی مسخ و تبدیل میشوند و ازین مسخ کردن و شکست خوردن گریزی نیست.

روندی که اصولا پایان نمی یابد و من و یکایک ما هر روز در آن قرار دارم و داریم اما این بار با این تفاوت که حال من و تو وارد داستان و جهان سمبولیک خویش شده ایم، وارد «واقعیت سمبولیک» خویش گشت هایم. اکنون داستان من و ما است و گذشته و حال و آینده من در یک پیوند ارگانیک قرار دارد و من بر روی زمینم قرار دارم و دیگران حال در جهان و داستان من هستند. نه اینکه من چون غریبه و موجود چندپاره ای در جهان غریبه بحران زده ایرانی و یا جهان غریبه مدرن قرار داشته باشم. اکنون این زمین من، آلمان من، ایران من، فیس بوک من، بازی من، داستان من و واقعیت سمبولیک من است. جایی که در آن بازی عشق و قدرت در جریان است و این بازی اساس است و من و تو بازیگر قوی این بازی هستیم. جایی که من و تو همیشه در لبه حوادث و رخدادها قرار داریم، جایی که یک حالت به حالت دیگر به کمک من و دیگری و با کمک داستان و هیجانی که من و دیگری ایجاد میکند، تحول می یابد. اینجا حال واقعیت سمبولیک و خندان عارف زمینی و عاشق زمینی است و یا در میان دوستان آلمانیم و همکاران آلمانیم، واقعیت سمبولیک ساتیر خندان، جسم خندان و هزارگستره. جسم و زبان دیفرانس و متفاوت انسان مهاجری که هم از همهشری سنتی و فرهنگ اولیه خویش جلوتر است و هم از همشهری مدرن و سنتی خویش. زیرا در او دو فرهنگ و دو قدرت حدااقل در جریانند و او همیشه عنصر متفاوت و چندلایه است که در هیچ کلیشه ای نمی گنجد و همیشه در سطح و در لبه کلمات است و مرتب قادر به ایجاد هیجان و بازی نو، کلمه نو و چندلایه، با لهجه ای متفاوت و معانی متفاوت ایرانی/آلمانی. آنکه هم به شیوه شرقی عشق ورزی و بازی میکند و هم به شیوه غربی و مدرن ومرتب در بازی به کمک نیمه دیگر خویش تفاوت و حالتی نو ایجاد میکند.

شما در خلاقیت هر هم نسل من و یا نسلهای دیگر در زمینه هنر و یا تفکر، علم بنگرید، دقیقا با همین تحولات و هفت خوانهای مشابه و در عین حال متفاوت و فردی روبرو میشوید. علت این حالت مشترک همان پروسه مشترک ماست و بحران مشترک ما. زیرا شخصیت یکایک ما و هر پدیده فرهنگی و سیاسی ما «نقطه تلاقی» سنت و مدرنیت و دچار یک دوپارگی یا چندپارگی است که میخواهد از بحرانش عبور کند و به تلفیقی نو و ارگانیک، به رنسانس و خلاقیتی نو، به شکوه و قدرتی نو دست یابد. همانطور که این داستان من داستان یکایک شماست، زیرا ما همان بحران مشترک به هزار حالت و زبان، همان درد و فریاد مشترکیم و حال می توانیم و بایستی به «هزار حالت» از این «خلاقیت نوین و تلفیقی»، به هزار حالت از این «وحدت در کثرت» نوین، به هزار حالت از هنرمند و روشنفکر چند متنی و جسم خندان و خلاق ایرانی دگردیسی یابیم و به این گرفتاری در بحران و حالات بحرانی مالیخولیایی، یاس و ناتوانی از حرکت و تحول پایان دهیم . راه و شیوه دستیابی به این دگردیسی نوین نیز مشترک و به هزار حالت و شکل است.

موضوع ایجاد فردیت نوین خویش و هویت ملی نوین خویش، خلاقیت فرهنگی و فردی نوین خویش از طریق پذیرش تمناها و خواستهای مدرن خویش در زبان و بستر فرهنگی خویش و ایجاد دیسکورس مدرن و متفاوت ایرانی است. موضوع ایجاد رنسانس عشق و خرد خندان و ساختار دموکراتیک مدرن ایرانی است. موضوع تحول به « جسم خندان و هزارگستره»، به «من جسمانی یا فاعل جسمانی» ایرانی و پا گذاشتن بر روی زمین و واقعیت خویش است. موضوع دستیابی به یک «وحدت در کثرت» نوین فردی و ملی و سپس دستیایی به جهان «کثرت در وحدت» چندصدایی ایرانی است. موضوع ورود به جهان عاشقانه، زمینی و خندان عارفان زمینی و عاشقان زمینی و خردمندان شاد ایرانی است. زیرا هر تحولی به معنای رنسانس و نوزایی فرهنگی و ایجاد روایاتی نو و تلفیقی از واقعیت و زندگی است. هر تحولی در چهارچوب یک زبان و دیسکورس صورت می گیرد. بنابراین موضوع ایجاد روایاتی قوی و سالم و همیشه ناتمام و قادر به چالش مداوم با دیگری است، چه با معشوق یا با رقیب، چه با خدا و جهان و امکان ایجاد روایات نوین از عشق، علم، هنر، مذهب و زمین.

آنچه که درس نهایی بحران من و ماست، این است که عنصر نو همیشه در مسیر تحول « متولد میشود» و از ابتدا حضور ندارد. در ابتدا فقط یک فانتزی، یک آرزو و خیال، یک شور و برخی تفکرات انتزاعی و درهم برهم و شترمرغی وجود دارد .از طریق عبور از بحران و لمس شکستهای مداوم است که این فانتزی و خیال از یک جهان نو و جهان خویش، هر چه بیشتر آفریده میشود و با خون و درد ما، بحران ما، از طریق چالش و درگیری ما با جهان و دیگری، مرتب خون و زندگی بیشتر در این فانتزی و جهان نو وارد میشود و در واقع در انتها که داستان کامل میشود و اجزای پازل به هم می پیوندند، حال هم داستان و سناریوی نوی این جهان نو شکل میگیرد و هم شما دگردیسی مییابید. هم خودتان نو و سرور و شاد میشوید و هم دردتان، بحرانتان، عارضه روانیتان تبدیل به یک قدرت نو و سمبولیک میشود، آنچه در گذشته موجب سرافکندگی بود حال باعث خنده و لمس قدرت می شود و حال گذشته و آینده و حال به کمک این داستان از نو آفریده و طلایی میشود. زیبا و تراژیک/کمیک میشود و انسان با خویش و گذشته و درد خویش آشتی میکند، بر احساس دل رنجی از خویش و دیگری و از یاران خویش چیره میشود و انسان یا فرهنگ لمس می کند که چگونه همه چیز اجزای یک داستان و خلاقیت فردی و جمعی بوده است. اکنون تاریخ دوباره بیگناه و سبکبال میشود، از طریق تن دادن به گناهکاری بحران و عبور از آن.

آنگاه ما دیگر بار در جهانی هستیم که همیشه در جایی از وجودمان آن را حس می کردیم. این جهان همان «نوای غیر» است، نوای ضمیر ناخودآگاه فردی و جمعی ماست که محل قدرتهای سمبولیک ماست و ما در واقع با تن دادن به تن و تمنای خویش همزمان به خواست بستر فرهنگی و «دیگری خویش»، هویت خویش دست یافته ایم که خواهان عبور از بحران و ایجاد فرهنگ و جسم و جهانی نو و شکوهمند است. اینگونه است که عارف مالیخولیایی و سرگشته دیروزی، قهرمان تراژیک دیروزی، مومن متعصب دیروزی، خردمند اسیر غم دانش و پوچی دیروزی، به عارف خندان و عاشق خندان نو، به مومن سبکبال نو، به خردمند شاد و نظرباز امروزی دگردیسی می یابد، از طریق تن دادن به بحران خویش و بحران مشترک و از طریق دستیابی به داستان خویش، به جهان خویش. داستان و جهانی که یک داستان و جهان سمبولیک و یک روایت زنده، یک جسم نو، نظم نو و سمبولیک است. ازینرو او هم یک «به یاد آوردن» و همزمان یک «خلاقیت نو»، هم یک کشف و هم یک اختراع نوست. هم تن دادن به ندای جسم و غیر و هم خلق جسم و دیگری است.

باری موضوع همیشه دستیابی به «داستان خویش» و به جهان خویش است تا دیگر بار بتوانی به عنوان فرد یا ملت قادر به خلاقیت و بازی نوین عشق و قدرت همیشه ناتمام باشی. موضوع دستیابی به قدرت وآرامشی نوین است که همزمان شروع یک هرج و مرج نو و خلاقیت نو است. اما اینبار بحرانی شیرین، تراژیک/کمیک و جستجویی خندان و همیشه ناتمام. این راز خنده و قدرت حالت «عارف زمینی، عاشق زمینی، مومن سبکبال و خردمند شاد» من است. راز «جسم خندانی» که بربستر فرهنگ ایرانی و مدرن خویش قادر به تلفیق شور عشق و قدرت، عشق و خرد بوده است و حال در جهان خود می زید و با دیگری، چه همشهری ایرانی خویش و یا مدرن خویش به چالش و دوستی می پردازد، با بازی عشق و قدرت اما اینبار در جهان و واقعیت خویش. در واقعیت اصیل و در داستان اصیل خویش. ازینرو او همزمان میتواند تن به لحظه بدهد و لمس کند که چگونه هر لحظه کامل و یک اعجاز است و چگونه هر لحظه تلاقی چشم اندازهای مختلف و بازی و چالش میان فرد و دیگری است اما این بار در سرزمین او و جهان او. اکنون غریبگی دیگر روان پریشانه نیست بلکه بخشی از حالت بازی و تفاوت سازی مداوم در جهان خویش است که همیشه بخشا معماوار باقی می ماند.

این قدرت خندان نو، این جسم و نظم سمبولیک نوین، این سیستم و نگاه نوی تلفیقی و همیشه متفاوت، با خویش همزمان عناصری نوین را وارد دیسکورس ایرانی خویش یا دیسکورس مدرن خویش میکند و بازی قدیمی را تحولی نوین می بخشد که طرح و تشریح این بازی نو و تفاوت نو، قدرت نو قسمت پایانی و آخرین این «نظربازیها» خواهد بود. اکنون به جای «سرباز جان بر کف سنتی» و به جای «هنرپیشه مدرن»، «بازیگر خندان و چندگانه» پسامدرن و جسم‌گرا وارد صحنه بازی می‌شود و صحنه را بدست می‌گیرد، به اشکال مختلف و به شیوه های اغواگرانه خویش. اکنون بازی جدید و هزارحالت آغاز می‌شود و عمیق‌ترین، رادیکالترین و خندانترین راهها برای تحول فردی و دیسکورسیو، برای ایجاد هویت نوین و ساختار نوین و تلفیقی فرهنگ و جامعه مدرن ایرانی، برای رشد هر چه بیشتر هنر و تفکر مدرن و متفاوت و چندلایه ایرانی وارد صحنه می‌شوند و هر چه بیشتر شروع به اغوای همگان به سوی یک قدرت و شکوه نو می‌کنند.

بخش دوم و نهایی هفته آینده منتشر می‌شود.

Labels:

5 Comments:
Anonymous Anonym said...

Blogger dada24 Xu said...

Blogger dong dong23 said...

Blogger 千禧 Xu said...

Blogger aaa kitty20101122 said...