روانکاوی تمنا و ترس

رابطه‌ی متقابل تمنا و ترس و «تئوری ترس» لکان

داریوش برادری روانشناس/ روان درمانگر

چرا وقتی تمنا و آرزوی چیزی را داریم، دچار حس ترس و دلهره می‌شویم. چرا احساس عشق همزمان ترس و دلهره را رشد می‌دهد؟ چرا رشد احساس قدرت به معنای شدت یابی حس ترس و دلهره نیز هست؟ چرا هر چه خرد و اندیشه انسان قویتر و بالغتر شود، ترس و دلهره و شکش نیز به همان اندازه بالا می‌گیرد؟

دلیل اصلی آن این است که تمنا و ترس همزاد و چهره دیگر یکدیگرند. تمنا و ترس هر دو با «مطلوب گمشده» در پیوندند. هر تمنای ما از آرزوی عشق تا خرد و قدرت در پی دست یابی به این «مطلوب گمشده» مانند معشوق و یا اندیشه نو و غیره است و خیال می‌کند که می‌تواند آن را بدست آورد. تمنا و احساس قدرت به این توهم احتیاج دارد که دستیابی به معشوق و قدرت و غیره ممکن است و او و معشوق، او و دیگری دارای اهداف مشابهی هستند. اما ترس در واقع روی دیگر تمنا و مطلوب گمشده و سمت دیگر «رابطه پارادکس با دیگری» را نشان میدهد. ترس نشان میدهد که شاید عشق بدست نیاید، که اندیشه و قدرت نو نیز یک توهم جدید است یا می‌تواند باشد، یا اینکه «دیگری شاید هم عقیده با ما نباشد» و اینکه دیگری خود نیز یک سوژه تمنامند است و شاید چیزی دیگر بطلبد.

ازینرو ترس به ما نشان میدهد که هیچ گارانتی وجود ندارد که به تمنایمان و آرزویمان برسیم. ترس به ما از «هرج و مرج» و «هیچی» نهفته در زندگی و تمنا خبر میدهد و اینکه زمین زیر پایمان سفت نیست و در واقع ما بر هیچی و خلاء راه می‌رویم و زبان مشترک واقعی و عینی میان فرد و دیگری وجود ندارد.. ازینرو به قول لکان (1) ترس دو خصلت دارد.« ترس بدون ابژه نیست» و «ترس تقلب نمی‌کند».

اگر فروید و روانکاوی کلاسیک ترس یا دلهره را بدون ابژه مشخص و « هراس یا فوبی» را با ابژه مشخص مثل هراس از بلندی و مار تعریف می‌کرد، لکان نشان می‌دهد که ترس نیز مثل فوبی ابژه دارد اما ابژه ترس او یک پدیده مشخص مثل آسانسور نیست بلکه ابژه ترس « تمنا» است.زیرا ابژه ترس همان «مطلوب گمشده، ابژه کوچک غ» است،. ابژه ترس تمنایمان است که میخواهیم به آن دست یابیم، ازینرو وقتی معشوق را می بینیم به قول اخوان ثالث دلهره داریم که نکند تیغ به غفلت صورتمان بخراشد، یا معشوق جواب عشقمان را ندهد. ترس داریم که قدرت و اندیشه‌مان راه به خطا ببرد و جواب ندهد. ازینرو وقتی عشق یا خرد یا احساس قدرت عاری از حس ترس و دلهره باشد، آنگاه این عشق و اندیشه و قدرت مسخ شده و دروغین است. همانطور که مومن ترین انسان و عاشقترین انسان همیشه شکاکترین و دارای بیشترین ترس و دلهره است و آنکه عاری از شک و دلهره و ترس است، ناتوان از لمس ایمان و عشق و یا اندیشیدن است.

مهمتر اما این موضوع است که «ترس تقلب نمی‌کند، کلک نمی‌زند». اگر عشق و تمنای انسانی به خودش کلک میزند که معشوق نیز حتما دوستش دارد تا جرات کند و خواستش را بیان کند. اگر هر اندیشه و مکتب و دیسکورس به خودش و مومنانش کلک میزند و توهم وار میگوید که او زندگی و واقعیت را بهتر فهمیده است و قادر به ایجاد چیزی نو است، تا بتواند چشم اندازی نو و واقعیتی نو خلق کند، اما ترس نهفته در نگاه هر عاشق، مومن، اندیشمند، در متن هر عاشق، مومن یا هنرمند و اندیشمند کلک نمی‌زند، دروغ و توهم نهفته در هر باور و تمنا و حقیقت را برملا میکند و از نزدیکی «هرج و مرج» و «هیچی» حکایت می‌کند؛ از اینکه « دیگری یا غیر»، چه تمنای خویش معشوق یا طبیعت و اندیشه، خود نیز سوژه ای تمنامند است و ممکن است چیزی دیگر بطلبد و اینکه ما هیچگاه پی نخواهیم برد که « دیگری واقعا چه می‌طلبد». ما هیچگاه کامل پی نخواهیم برد که دیگری، زندگی از ما چه می خواهد.

اگر تمنا ما را به برداشتن حجاب و دیدن حقیقت اصیل و زن واقعی در پشت حجاب ترغیب می‌کند و به ما نوید می‌دهد که در پشت حجاب و پرده، حقیقت و واقعیت اصیل و گمشده، «دیگری واقعی» نهفته است، ترس ما اما به ما می‌گوید که در پشت حجاب فقط حجابی دیگر قرار دارد و «هیچی» و اینکه ما هیچوقت به ذات نهایی خویش و دیگری پی نمی‌بریم و با کنار زدن پرده و حجاب با «هیچی» روبرو می‌شویم، با حجاب نو. ازینرو دست انسان می‌لرزد در حین کنار زدن حجاب هر چیز، هم از روی تمنای دیدن یار و دیگری و هم از ترس «دیدن یار و دیگری».

باری ترس از نزدیکی «هیچی و پوچی محوری» زندگی سخن می گوید که همه اندیشه و تمناهای ما بدور آن ایجاد شده است، همه امنیت و باورهای ما بدور آن ایجاد شده است. ما به امنیت و توهم تمناورزی احتیاج داریم تا بتوانیم عشق بورزیم، کار کنیم، بیاندیشیم و قدرت ورزیم و به ترسمان احتیاج داریم تا بتوانیم مرتب بیاد آوریم که نه بزرگترین حساب بانکی و نه بزرگترین ایمان یا عشق نمیتواند ما را از خطر «مرگ و هیچی»، از نزدیکی «هرج و مرج» و پارانوییا و دلهره در ذات زندگی انسانی برهاند، هر چقدر هم قرص ضد ترس و یا ضد افسردگی استفاده کنیم.

ازینرو ما وقتی تمنا می ورزیم با ترس و دلهره مان روبرو میشویم و هراس از اینکه آیا دیگری به تمنای ما پاسخ می‌دهد و چگونه پاسخ می‌دهد؟ و همینکه تمنایمان ضربه بخورد و یا جواب نگیرد، در ما ترس بالا می‌زند و ترسمان خبر از خطر از دست دادن مطلوب و تمنایمان می‌دهد و ما را به تمنای نو و تلاش نو وامی‌دارد و یا جستجوی تمنا و عشقی دیگر، اندیشه و قدرتی دیگر. یا با دیدن هیچی و شکست تمنایمان اسیر نگاه ترس و هیچی می‌شویم، میخکوب میشویم، پارانویید و یا افسرده میشویم، پوچ گرا می‌شویم و بدینوسیله شروع به تمناورزی می‌کنیم.

تمنا و آرزومندی سبب تولید ترس و دلهره میشود و ترس زمینه‌ساز تمنا و آرزومندی بیشتر، حتی وقتی که از روی ترس آرزوی سرکوب تمنا و خواهش خویش بدنبال دیگری را داریم و با تمام زور و تمنایمان خودمان و خواهشمان را سرکوب می‌کنیم که رسوا نشویم اما همین تلاش برای سرکوب تمنای خویش سبب رسوایی نو و دلهره نو می‌شود. یعنی به سرنوشت انسان وسواسی و به حالات «وسواسی/اجباری» مبتلا می‌شویم که هم تمنا و آرزو دارد و هم از آرزویش می‌ترسد و خیال می‌کند که «تمنایش محال است». پس از یک طرف میز را مرتب تمیز میکند تا از وسوسه و تمنایش بدنبال چیرگی بر اخلاق و پدر و در پی دستیابی به لذت ممنوعه اثری نماند و «پدر درونش» او را تنبیه نکند و از طرف دیگر هرچقدر هم تمیز کند باز می‌بیند تمنایش بدنبال لذت ممنوعه سرجایش است و پاک نمی‌شود. پس از روی ترس می‌سابد و هر چه بیشتر می‌سابد، بیشتر می‌طلبد و می‌خواهد.

یا مثل انسان دچار «ترس مرضی» که در یکنوعش خیال می‌کند قلبش بیمار است و مرتب به صدای قلبش و یا نبضش گوش می‌دهد تا ببیند که درست کار می‌کند، به ناچار هر چه بیشتر گوش می‌دهد و دقت می‌کند ضربان قلبش و نبضش به خاطر این توجه و هراس بالاتر می‌رود و در یک چرخه جهنمی گرفتار می‌شود. تا آن زمان که چه بیمار دچار وسواس یا ترس‌مرضی، تمنای نهفته در وسواس یا ترس خویش را بپذیرد و اینکه تمنایش ممکن است و همزمان ترس و دلهره دائمی همراه آن را نیز بپذیرد. زیرا همیشه ممکن است که دیگری جواب رد بدهد، قهر کند و یا قلبمان ناگهان از کار بیافتد.

از ترکیب ترس و تمنا و با قبول پیوند درونی آنها اما می‌توان به «تمنای خندان» و «ترس شیرین» دست یافت، به عشق و ایمان سبکبال و خرد شاد، به جشن زندگی و عشق و اندیشه تراژیک/کمیک انسانی. همانطور که نفی پیوند آنها و یا تلاش برای سرکوب تمنا و یا ترس به معنای «بازگشت ناخودآگاهی به شیوه ای نو است»، به معنای بازگشت تمنا و ترس به حالت هیولاهایی ترس آور و یا وسوسه هایی چنان زیبا است که فرد را یا از ترس میخکوب میکند و از روی حس پارانوییا به خشونت وامی‌دارد و یا برای لمس وسوسه زیبا خود را به آب و آتش میزند، خراباتی و داغان می‌شود.
موضوع لمس خویش به سان انسانی مالامال از حس تمنا و ترس است و نهراسیدن از تمنا و ترس خویش، از ذات انسانی خویش. بی آنکه هیچگاه بتوانیم بر ترس خویش و تمنای خویش غلبه کنیم و همیشه زمانی میرسد که از ترس و لمس نزدیکی « کویر هیچی» ابتدا میخکوب می شویم و سپس با چیرگی بر «ترس از ترسمان» قادر به ایجاد حکایت و روایتی نو و خندان از تمنایمان، از زندگی و از دیگری به کمک حس ایهام و کویر پوچی می‌گردیم.

باری ترسویان عاشق و عاشقان ترسوی خندان شویم، خردمندان ترسو و ترسویان خردمند شاد شویم، به پارادکس تمنا و ترس دست یابیم، به «خنده سبکبال ترس و عشق»؛ به بازی خندان عشق و قدرت و اندیشه همیشه ناتمام دست یابیم، به کمک پذیرش «تمنا و ترس» به سان قدرت پارادکس و خندان ما انسانهای تمنامند و هراسان.

ادبیات:

برای درک جوانب دیگر «پدیده ترس» از منظر مکاتب دیگر روانکاوی یا فلسفی می‌توانید به مقاله ذیل از من مراجعه کنید و یا به مجموعه ویدئوهای من در باب «روانکاوی ترس» در یوتیوپ:


http://www.radiozamaneh.com/idea/2007/12/post_220.html

1/ Lacans Seminar X („L'angoisse“, Die Angst, 1962-63
http://www.textem.de/417.0.html

Labels:

7 Comments:
Blogger Ting Cai said...

Blogger Junda Xu said...

Blogger Qing Cai said...

Blogger Gege Dai said...

Blogger dada24 Xu said...

Blogger raybanoutlet001 said...

Blogger Meiqing Xu said...