رابطه بیماری روانی، بحران فرهنگی با زبان و «بیزبانی»

از آنرو که انسان یک «حیوان زبانمند و یا گویا» است، از آنرو نیز روان کاوی و روان درمانی در واقع یک «آنالیز زبان» است.روانکاوی و روان درمانی به بیمار کمک میکند که به «زبان و نوای درونی» خویش گوش دهد که در قالب درد و عوارض روانیش مثل اعتیاد، افسردگی و غیره بر او ظاهر می‌شوند؛ به صدای «دیگری» درون خویش و نیمه دیگر خویش گوش دهد؛ قادر به «استماع» تمناهای خویش و انطباق و پذیرش آنها در جهان خویش گردد تا به بلوغی نو و نظم و ساختاری نو و بالغانه دست یابد. یا روانکاوی به وسیله نقد و تحلیل فرهنگی به یک جامعه و فرهنگ کمک می کند که به «نوای تمناها و هراسهای» خویش گوش دهد که در قالب بحرانهای جمعی و فرهنگی مثل بحران جنسی و جنسیتی و یا سیاسی خویش را نشان میدهند و قادر به پذیرش این نواها و رنگهای نو در جهان خویش گردد، قادر به پوست اندازی و دستیابی به نظمی نو و وحدت در کثرتی نو در عرصه فرهنگی، سیاسی و غیره گردد.

سلامت نو و عبور از بحران فردی و یا فرهنگی به معنای دست یابی به یک «زبان نو، دیسکورس نو»، ساختار زبانی درونی نو، سناریوی نمادین نو و روابط نو است. به معنای دستیابی به یک نظم درونی نو یا در حالت اولیه به یک «وحدت در کثرت» جدید است. نظم و ساختاری نمادین که ما را قادر به ایجاد خلاقیت و لمس سعادت نو می سازد.

راز بزرگ « حیات بشری» این است که انسان همیشه در یک «ساختار سمبولیک» قرار دارد و نقش و جایش در این ساختار در واقع نشان می‌دهد که او تا چه حد به بلوغ فردی و فردیت خویش دست یافته است و یا در کجا دچار بیماری و عدم بلوغ فردی یا جمعی است. این ساختار و نظم درونی در انسان یک «ساختار نمادین و یا سمبولیک» مثل ساختار زبان است. یک ساختار زبانی و نمادین است. آنچه انسان بالغ و نابالغ، انسان بیمار و انسان باصطلاح سالم را از هم متفاوت می‌سازد، برتری عقلانی و احساسی اولین بر دومی نیست بلکه تفاوت در «نوع و جای» آنها در «نظم سمبولیک» درونی خویش و در ساختار درونی خویش است. انسان بیمار ناتوان از ایجاد یک «ساختار سمبولیک» و نظم و هیرارشی نمادین قوی در درون خویش است و ازینرو جا و مقامش در این نظم سمبولیک خویش بیمارگونه است. انسانی که اسیر ترس است و دچاری «بیماری ترس» است، علت بیماریش ترسویی او و یا حماقتش نیست بلکه موضوع ساختار و حالت رابطه او با «دیگری» و با پدیده ها و در نهایت با ترس خویش است که به حالت و ساختار یک «کودک هراسان و پدر خشمگین» است، به حالت و سناریوی یک «انسان کوچک و ضعیف و نیروی مقابل و ترس بسیار بزرگ و هیولاوار و قدرتمند است». اینجا موضوع یک ساختار و سناریوی رابطه و یک رابطه قدرتی است. موضوع نوع رابطه و حالت رابطه میان انسان و دیگری است. میان انسان و ترسش یا احساس پارانویید و غیره است.

یک مثال دیگر حالات پارانویید انسان است. همانطور که در نقدم بر موضوع پارانوییا و فیلم شاترایلند مطرح کردم، در «زندگی درونی و برونی انسانی»، در «حیات بشری» که همیشه یک جهان زبانی و سمبولیک است، همیشه یک «حالت پارانویید» وجود دارد. زیرا انسان موجودی در ارتباط با «دیگری» است و نیازمند به دیگری است تا به عشق و لمس قدرت دست یابد و همزمان هر انسانی مرتب از خویش سوال میکند که «دیگری از او چه می‌طلبد و چه می خواهد». این سوال و حالت پایه ای انسانی و پارانویید در واقع به حالت «رنگی پارانویید» در همه روابط انسانی و جهان انسانی حضور دارد. حالتی که فیلم «شاتر ایلند» به کمک موزیک و حالت فیلم به خوبی این «حالت اساسی پارانویید» زندگی انسانی و دلهره بشری را نشان می‌دهد و این حالت در همه روابط انسانی وجود دارد.

تفاوت اما در این است که یا انسانی می‌تواند ساختار و سناریویی درونی بیافریند که در آن این «حالت پارانوییا» به یک قدرت درونی او و به رنگی قوی در روابط انسانی و عشقی و اروتیکی او تبدیل شود، به یار و الهه همراه او تبدیل شود و او را قادر سازد در ارتباط با دیگران به کمک این احساس پارانویید هم «محتاط و هشیار» باشد و هم به کمک شور عشق و یا نارسیسم تن به «عشق و ارتباط» به دیگری دهد. یعنی هر چه بیشتر بتواند به حالت پارادکس بزید و ارتباط گیرد، به شیوه پارادکس و همراه با علاقه/احتیاط و نقد با دیگران وارد بازی عشق و قدرت و دیالوگ شود و یا آنکه به حالت بیمار پارانویید اسیر «نگاه مسحورگرانه و یا جبار پارانوییای» خویش شود و به بیمار پارانویید و یا به انسان ناتوان از تن دادن به عشق و ارتباط انسانی تقلیل یابد. موضوع این است که آیا او می‌تواند یک نوع رابطه ای با اشتیاق پارانوییا،نارسیستی و غیره خویش بیافریند که در آن این شورها به «قدرتهای نمادین» او در داستان زندگیش و سناریو و ساختار زندگی و روابطش تبدیل می‌شوند و به او کمک میکنند به یک «وحدت در کثرت» قوی دست یابد و یا آنکه این اشتیاقات به حالت « ارواح خطرناک و حالات خطرناکی» باقی می‌مانند که مرتب سلامت و روابط او را داغان می کنند و تن به نظم و ساختار سالم و به پوست‌اندازی به یک « قدرت نمادین» نمی‌دهند.

بنابراین انسان بیمار در واقع هنوز ناتوان از تبدیل یک اشتیاق خویش به یک «نماد سمبولیک»، به یک قدرت و کلمه نو در ساختار روانی و نظم درونی خویش است. انسان افسرده و یا نارسیست ناتوان از تبدیل معضل افسردگی و یا شور نارسیستی خویش به یک «تمنا و کلام» نو است که حال به عنوان قدرت و امکانی نو در نظم درونی و برونی زندگی او قرار میگیرد و زبانش و دنیایش را شیرینتر و قویتر میسازد. او را قادر میسازد حال از این منظر نو به خویش و جهان بنگرد و روایاتی نو بیافریند و یا فانتزی و رنگی نو به روابطش و جهانش اضافه کند. ازینرو انسان بیمار در واقع اسیر یک «اشتیاق بیزبان و بدون نماد» است. اسیر یک غریبه است که هی بدر خانه اش در میزند و میگوید مرا به جهانت وارد کن. به من اسم و نشانی بده و به من در جهان و نظمت مقام و مکانی به عنوان قدرت نو، الهه نوی عشق، نارسیست، اروتیک و یا قدرت بده تا بتوانم به تو کمک کنم جهانت و روابطتت را زیباتر و سالمتر سازی. همانطور که انسان فتیش ناتوان از تبدیل «فتیش» خویش به یک قدرت نو است. ازینرو اسیر طلسم و معنای نهفته در فتیش خویش و ایمان خویش است. همانطور که در زندگی انسانی همیشه حالاتی پارانویید وجود دارد زیرا انسان همیشه میخواهد بداند که دیگری درباره اش چه فکر میکند و از او چه میخواهد اما یک نفر میتواند این حالت بنیادین پارانویید را «نام و معنا» دهد و او را به قدرت احتیاط و هشیاری خویش در ارتباط با دیگری تبدیل کند و دیگری که ناتوان از این «نام دهی و معنادهی» است، محکوم به گرفتاری در حالت پارانویید شدید است. اولی با تبدیل اشتیاق خویش به «زبان و نماد زبانی» قادر میشود حال مرتب روایتی نو از حالت پارانویید و یا نارسیستی بنیادین زندگی انسانی بیافریند و دیگر اسیر یک «ریتوال» و تکراری است که خارج از اراده اوست و برایش غیر قابل مفهوم است.

ازینرو به قول لکان تفاوت میان دیوانه ای که خود را ناپلئون میداند و ناپلئون در این است که ناپلئون خود را با خویش عوضی نمی گیرد. زیرا ناپلئون میداند که «ناپلئون بودن» یک « حالت نمادین و یک سمبل زبانی» است، یک رل و نقش اجتماعی است. بنابراین میداند که همیشه میان آنچه دیگران ناپلئون میخوانند و او می پندارد، تفاوتی هست. همانطور که معنای ناپلئون بودن برای او نیز میتواند مرتب تغییر کند. زیرا حالات ما و نام ما یک «نشانه زبانی» و یک روایت قابل تحول و یا قادر به ایجاد چشم اندازهای نو است. در حالیکه دیوانه ناپلئون را چون چیزی قوی و خارج از زبان و نظم و قانون می بیند و حس میکند و بنابراین نمیتواند حس کند که دارد تئاتر بازی می کند و نقشی را به عهده میگیرد بلکه خیال میکند که همینکه این تصویر در ذهنش بوجود آمد، همان لحظه او نیز تبدیل به آن شده است و چیزی جز آن نیست. این ناپلئون رئال در واقع یک «تمتع» تبدیل نشده به سمبل و نماد است که شخص اسیر نگاه و لذت اوست. در حالیکه ناپلئون سمبولیک میداند که حالتش در واقع همیشه یک نقش و حالت است.

همین موضوع نیز تفاوت میان دیکتاتور و انسان دمکرات را نشان میداند. انسان دیکتاتور در واقع اسیر یک «اشتیاق قدرت بی مرز نارسیستی» و تمتع رئال و کابوس وار است. در حالیکه انسان دمکرات و یا بالغ حس میکند که «قدرت» همیشه دارای مرز است و مرزش دیگری است. ازینرو لکان به زیبایی می گوید که « پادشاهی که خیال می کند «شاه» است، در واقع احمقتر از دیوانه ای است که خود را شاه می‌داند». زیرا پادشاهی که خیال کند شاه است، خیال کند سلطان و ولایت فقیه است، در واقع خودش را ورای قانون و هر محدودیت قانونی میداند و از یاد می برد که «شاه بودن» یک وظیفه و مقام سمبولیک یا نمادین با محدودیتهای مشخص کاری و قدرتی است. ازینرو چنین پادشاه یا سلطان، ولایت فقیه و یا دیکتاتوری اسیر تمتع و لذت «جبار بودن، بر همه دیگران قدرت راندن و بی نیاز بودن به دیگری، بدون مرز بودن» است و این هم حماقت و بیماری اوست و هم حماقت و بیماری آن امت و موبدانی که او را می پرستند و احتیاج به چنین پدر قدرتمند و بی مرزی دارند تا به فرمانش گوش کنند و حال به عنوان کودک احساس بیگناهی و بی مسئولیتی کنند و در زیر سایه این پدر جبار و خداگونه احساس بزرگی و امنیت کنند. بهای این حماقت از طرف دیگر گرفتاری در بحران فردی و جمعی و بازپرداخت این حماقت با تبدیل شدن به «گوشت دم توپ» دیکتاتور و پدر خویش است و یا تکرار «پدرکشی و دیکتاتور کشی» اما به این شیوه که اکنون باید پدری قویتر و جبارتر حکومت را در دست بگیرد. به زبان ساده «شاه مرد، زنده باد شاه».

راه عبور درونی از این بحران و بیماری فردی یا جمعی همیشه تبدیل اشتیاق به یک «نماد سمبولیک» و نشانه زبانی، به یک رل و نقش و حالت اجتماعی و انسانی است و طبیعتا ایجاد ساختارهای نمادین حقوقی و سیاسی مطابق با آن. این به معنای عبور از «بیزبانی» انسان بیمار و « پروپاگاندا و حرافیهای دروغین» دیکتاتورها به سوی «دیالوگ و چالش مدرن» با خویش و دیگری است و ایجاد رابطه پارادکس با خویش و دیگری، ایجاد روایات متفاوت و قابل تحول از زندگی انسانی و از هر پدیده انسانی. یعنی ورود هر چه بیشتر به جهان زبانی و نمادین و دگردیسی به «اندیشمند، هنرمند و بازیگر خندان» زندگی. ازینرو هر بحران عمیق فردی یا جمعی، هر بحران فرهنگی معمولا از مسیر « لال شدن، بیزبان شدن» و ناتوانی از بیان و درک معضل خویش به سوی ایجاد چشم اندازی نو از بحران خویش و یافتن راه عبور نویی از آن، یعنی تبدیل بحران خویش به یک روایت و داستان نو و قدرت نو صورت میگیرد.

همانطور که بحران مهاجرت از مسیر بیزبانی و «فارگلیسی» سخن گفتن به سوی «دوزبانه شدن» و ورود به جهان چندلایه انسان پسامدرن مهاجر، عبور از چندپارگی غیر قابل فهم به سوی «چندلایگی» زبان و نگاه انسان و هنرمند مهاجر یا چندمتنی صورت می گیرد. یا با عبور از شیفتگی در نگاه سنت و یا تقلید محکوم به شکست مدرنیت و دستیابی به روایات نو از «مدرنیت ایرانی»و هویت فردی و جمعی ایرانی خاص خویش صورت میگیرد، به حالت دستیابی به یک «وحدت در کثرت نو» و قادر به تحول صورت میگرد و همه اینها تحولات وقدرتهای نو چون نشانه های زبانی و سمبولیک هستند که حال ما را قادر به زبانی نو، نگاهی نو و خلاقیت نو می کنند. زیرا نگاه کردن، اندیشیدن و خلاقیت نیز یک نوع سخن گفتن و حرکاتی در چهارچوب زبان است و تنها در چهارچوب ساختار و نظم زبانی این قدرتها و خلاقیتها ممکن هستند. باری راه ما عبور از بیزبانی و بدزبانی یا پرچانگی گذشته به سوی این نظم درونی نو و قدرت نو و دیالوگ نو با خویش و دیگری، به سوی این ارتباط پارادکس نو با خویش و دیگری است که در آن ما با دیگری، با هر پدیده ارتباطی بر مبنای احترام و علاقه و از سوی دیگر بر مبنای نقد داریم زیرا میدانیم که همیشه راه و روایتی دیگر از خویش و زندگی، از دیگری و رابطه ممکن است .زیرا زندگی و عشق و دانش بشری یک «جهان و واقعیت سمبولیک و زبانی» است و زبان بشری، خلاقیت و کتابت را پایانی نیست. ازینرو به زبان لکان «واقعیت سمبولیک، زبان سمبولیک هیچگاه به آن پایان نمیدهد که از نو نوشته شود.»

با چنین نگاهی نیز میتوان مشکل ما ایرانیان را بهتر فهمید. هر ایرانی با تجارب فردی و یا جمعی خویش در این سی ساله اخیر در واقع یک «رمان چندجلدی و چندلایه» است، یا مخزنی برای هزاران خلاقیت هنری و فردی یا جمعی نو اما دقیقا او به خاطر ناتوانی به عبور هر چه بهتر از این «چندپارگی درونی و برونی غیر قابل فهم و هضم» و به علت عدم دست یابی به این «زبان و دیسکورس نو»، به علت ناتوانی از دست یابی به این نظم و ساختار نوین فردی و جمعی ناگزیر محکوم به تکرار بحران فردی و جمعی است و ناتوان از پوست اندازی نهایی و دستیابی به «هویت
فردی یا ملی مدرن نوین خویش» و ساختار نمادین و سمبولیک سیاسی/حقوقی متناسب با آن است.

ازینرو معضل عمیق فرد و فرهنگ ایرانی را میتوان در «بحران زبان فارسی» و متفکران آن و ناتوانی از دست یابی بهتر به یک «زبان و دیسکورس نو» به تلفیقهای نو و چندلایه و به یک «وحدت در کثرت» زبانها و نگاههای مختلف و مدرن ایرانی یافت. برای این پوست اندازی نهایی فردی و جمعی ما هرچه بیشتر احتیاج به «هضم و پذیرش سمبولیک و نمادین» گذشته خویش و تبدیل آن به حافظه جمعی و قدرت نو، به دیسکورس زبانی نو و مدرن ایرانی داریم. احتیاج به رنسانس فرهنگی و ساختاری داریم تا بتوانیم از بیزبانی و چندپارگی گذشته و حال به « عارف و عاشق زمینی و خردمندان شاد ایرانی» و حالات مختلف آن دگردیسی یابیم و شروع به نوشتن رمانها و آثار بزرگ هنری و فکری خویش بکنیم. یا بهتر است بگذاریم که حال توسط این نظم و ساختار نو، زبان نو نوشته شویم و مرتب آفریده شویم و بیافرینیم و جهان چندپاره ایرانی را به صحنه و سناریوی نمادین بازی و چالش این بازیگران زمینی و خلاق در همه عرصه های سیاست، فرهنگ، هنر، اقتصاد، ساختار و اندیشه نو تبدیل سازیم.

Labels:

4 Comments: