روانکاوی توانایی استفاده از فرصتها

در ستایش «فرصت طلبی»

داریوش برادری

زندگی مجموعه اي از فرصتهاست. در هر لحظه از زندگی امکان و فرصت آن بوجود می آيد که به چيزی و يا خواستی دست يابيم. خواه موضوع یا امکان نهفته در اين لحظه یک امکان عشقی، سياسی و يا تجاری، هنری، علمی يا فلسفی باشد. در هر لحظه موضوعی ذهن و جان آدمی را به خود مشغول مي کند و اين موضوع و مسئله با خويش و در بطن خويش فرصتها و امکاناتی را حمل مي کند، راه‌ها و فرصت‌هایی برای دست‌یابی به لذتي نو، برای دست‌یابی به تمنایی نو، سلامتی و قدرتی نو، وصالی نو و به درجه ای نو از شور عشق و قدرت. فرصتی برای دست يابی به وصال به معشوق، خواه اين معشوق ، معشوق واقعی باشد و يا فرصتی برای دست‌یابی به قدرت در سياست، رقابت و غیره باشد.

هر لحظه زندگی، صحنه ارتباط میان حدااقل دو نگاه، دو تمنا، دو خواست فردی یا جمعی و صحنه پیدایش شبکه ای از امکانات و حالات مختلف ادامه این ارتباط و تلاقی است. هر لحظه زندگی مثل یک «عرصه و ساحت فرصتهاست» که از ارتباط دو لب، دو نگاه، دو تیم ورزشی یا رقیب سیاسی و اقتصادی، از تلاقی دو یا چند خواست مشابه و یا متفاوت اقتصادی، سیاسی، علمی و هنری، ناگهان امکان تحولات مختلف، تلفیق‌های مختلف و فرصت دست‌یابی به چیزی نو در مسیرهای مختلف به وجود میآید. «زندگی دریای فرصت‌ها و امکانات است و انسان بایستی بازی‌گر و شناگری خوب در این دریای امکانات باشد تا مرتب به اوج جدیدی از لذت و سلامت و شکوه فردی و جمعی دست یابد». حتی یک بن‌بست و راه بدون نتیجه نیز این امکان را بوجود می‌آورد که فرد این بن‌بست را به امکانی نو یا امکاناتی تبدیل کند. در بن‌بست بنشنید و فکر کند، راه رفته را برگردد و یا راهی نو بیابد و یا حتی نخواهد راهی دیگر برود و در آنجا به بست بنشیند تا بمیرد.
همه اینها امکانات و انتخاب‌هایی است که فرد بنا به توانش و بنا به شرایطش و محیط اطرافش برایش امکان ‌پذیر است. زیرا انسان و زندگی یک حالت ارتباطی دارد و مرتب در ارتباط با «دیگری و غیر» با خود و جهان خویش است و این ارتباط مرتب امکانات و راههای گفت‌و‌گو و بازی عشق و قدرت می‌آفریند. اساس این حالت ارتباطی، حالت «تمنامند» و عاشق‌پیشه زندگی و انسان است. ازین‌رو او مرتب به جستجوی فرصت‌ها و وصال، به جستجوی بهشت گمشده و لمس شکل جدیدی از آن می‌کند و این حالت «آرزومند و تمنامند» زندگی و انسان باعث می‌شود که همیشه به دنبال فرصت و امکان وصالی باشد. همیشه در حال «اغواشدن»و در پی «اغوای» دیگری است تا به اوج لمس عشق و قدرت زندگی دست یابد. ازین‌رو به قول نیچه انسان حتی میان «هیچی» و « هیچ‌شدن»، دومی را انتخاب می‌کند زیرا در خویش حالت رسیدن به چیزی و وصال به معشوق و یا قدرتی نو را دارد..

زندگی بازی فرصتها و امکانات است و اینکه چه کسی بهتر از دیگری این فرصتها و امکانات در بازی و رقابت عشقی و قدرتی یا مدنی را می‌بیند، به زبان شیرین فارسی تا «تنور داغ است، نان را به تنور می‌چسباند» و خواست و روایت خویش را بر صحنه و لحظه حاکم می‌سازد. به کمک این فرصتها و با استفاده از آنها به ایجاد جهان و لذتی نو دست می‌یابد و یا به «لذت قدرت» چیرگی بر رقیب عشقی، سیاسی، اقتصادی و غیره می رسد. ازینرو «فرصت‌طلبی و اغواگری، بازی‌گری و هوش‌مندی دیدن و لمس امکانات» پیوند تنگاتنگ با یکدیگر دارند و همه از قدرت‌های لازمه هر انسان و ملت خلاق هستند. این توانایی به معنای دست‌یابی به «قلبی گرم و مغزی سرد» در بازی عشق و قدرت زندگی است. بدون استفاده از فرصتها، امکان دست‌یابی به «فرصت عشق و قدرت» ممکن نیست و امکان ورود به جهان «فرصت هزارگستره و تودرتو، پیچ در پیچ و همیشه ناتمام» ممکن نیست، به جهان بازی و خنده عاشقان و عارفان زمینی، یا به جهان دیونیزوسی نیچه و جهان هزارگستره دلوز/گواتاری. زیرا هر فرصتی و امکانی ما را به کوچه و لحظه ای نو از بازی عشق و قدرت و ارتباط وارد میکند و این فرصت پیش‌زمینه ایجاد فرصت‌ها و امکانات نوی بازی میشود.

انسان‌ها اما هراس از تن دادن به «بازی پرشور زندگی و فرصت‌ها» دارند و چه انسان سنتی و چه انسان مدرن، هر کدام به شیوه‌ای می‌خواهند از این بازی پرشور و خندان فرار کنند. موضوع بلوغ انسانی، عبور از هراس از زندگی و هراس از تن دادن به « لحظه ، اغوا و فرصت‌ها» و لمس ارزش و منطق فرصت‌ها و لحظات است. موضوع، چیرگی بر « تحقیر مذهبی و یا اخلاقی» لحظه و فرصت و اغواگری است و تن دادن به ارتباط، فرصت و فرصت‌طلبی و اغواگری. چنین انسان نو و جامعه نو که تن به لحظه و فرصت میدهد، تن به ارتباط و بازی خندان فرصتها و امکانات می‌دهد، او هم از « ناتوانی انسان سنتی در استفاده از فرصتها» عبور میکند و هم از «فرصت‌طلبی حقیر انسان مدرن» که فکر میکند باید تن به هر فرصتی دهد تا از قافله و مد عقب نماند. زیرا انسان فرصت‌طلب خندان و بالغ تنها به «فرصتها و امکاناتی» تن میدهد که او را به اوج بازی عشق و قدرت و وصال با معشوق برساند، به اوج لمس سلامت و شکوه فردی و جمعی برساند و نه آنکه برای بدست آوردن فرصتی ناچیز بر خواست و تمنای اصیل خویش چشم بپوشد.

اينگونه این عاشق خردمند و زمينی، این «فرصت‌طلب خندان و زیبا» در هر برخورد با معشوق، از نگاه اول که از ديدن لذت عشق و زيبايی معشوق سرخ می شود و لکنت زبان مي گيرد تا آنگاه که با معشوق و همسرش مي زيد، در هر لحظه ارتباط و عشق، در هر تلاقی نگاه و ارتباط، فرصتی برای دست يابی به معشوق، به دست يابی به درجه و حالت جدیدی از بازی عشق و قدرت می‌بیند و می يابد؛ او در هر چالش و دیالوگ یا رقابت فکری، اقتصادی، ورزشی و غیره با «دیگری»، با کشور همسایه، فرصتی برای شوخ‌چشمی، قدرت‌نمایی و تحول و شکوه بیشتر می‌بیند و هر شکستی برایش «فرصتی و امکانی» برای رفع مشکلات و ایجاد یک قدرت و حالت نو می‌گردد.
او « بازیگر خندان و شرور» و فرصت‌طلب عشق و زندگی میشود. او از فرهنگ‌ها و هویت‌های گذشته خویش، از انسان شرقی شرمگین و گرفتار اخلاقیات مطلق و از «واپسین انسان» مدرن هراسان از احساسات و تمنا و بازی عمیق و شدید عبور می‌کند و به «کودک و بازیگر خندان و پرشور زندگی»، با قلبی گرم و مغزی سرد دگردیسی می‌یابد. او مرتب قادر به تلفیق‌ فرهنگ‌ها و هویت‌های مختلف خویش می‌گردد تا به قدرت و ساختاری بهتر دست یابد. ازین‌رو او یک «مهاجر دوملیتی» خندان و توانا می‌گردد. یا او به یک «ایرانی نو و مدرن» تبدیل می‌گردد که در درون خویش و در میان اجزای مختلف فرهنگ و ملت تلفیقی خویش، به یک «وحدت در کثرت مدرن و شاد» دست می‌یابد.


این خردمند شاد و این اغواگر نو در هر بازی مشابه در عرصه کاری، هنری، اقتصادی و غیره، همین‌گونه قادر به لمس فرصتها و دست‌یابی به حالات مختلف این بازی نو و پرشور زندگی است. او تن به فرصتها میدهد ولی دچار «عصبیت انسان مدرن نیست» که میخواهد هر فرصتی را شکار کند تا عقب نماند. همانطور که او از هراس و ترس انسان سنتی عبور کرده است که در «فرصتطلبی» و استفاده از امکانات در بازی عشق وزندگی، حالات بدجنسی و گناهکاری اخلاقی می‌بیند و مرتب فرصتها را از دست میدهد و جهان و روابطش بیمار و پیر می‌شوند زیرا قادر به تحول نیستند. یا این «انسان مومن و خجالتی سنتی» از طرف دیگر یکدفعه به «حسابگر سنتی و دروغگویی» تبدیل میشود که دیگر هیچ مرز و حدی نمیشناسد و برای رفع تشنگی عمیق خویش در هر زمینه، از روی جسد دیگران، از یار تا رقیب رد میشود.

این بازیگر نو، این فرصت طلب خندان و شرور نو اما به زندگی، به زمین، به بازی عشق و قدرت، به امکان وصال، به خرد و منطق نهفته در احساسات و شورهای خویش و در روابط انسانی باور دارد و اوج این بازی و سعادت زمینی فردی و جمعی را می‌طلبد. او دست‌یابی به اوج کامجویی و سعادت فردی و یا همراه با معشوق، همراه با رفیق یا با گروه و ملت خویش را میطلبد. پس او میتواند برای دست‌یابی به «فرصت و لحظه مناسب بازی» گاه ساعتها چون پلنگی در کمینگاه بنشیند و منتظر بماند، گاه لم بدهد و چایی بنوشد تا زمان حرکت فرا رسد و گاه سریع دست به عمل میزند زیرا حس میکند که اکنون وقت عمل و بدست آوردن لحظه و خواست خویش فرارسیده است. اخلاق و خرد او در خدمت زندگی و سلامت جسم و زمین است. این اخلاق و خرد، چشم‌اندازی و مرتب با تغییر شرایط قادر به تحول است تا فرصتها و لحظات را زیبا و قوی سازد و به خواست خویش دست یابد.

این حرکت اما به معنای آن نیست که برای او « رسیدن به هدف هر وسیله‌ای را مشروع میسازد» زیرا این تفکر پراگماتیسم انسان مدرنی است که هنوز به «اخلاق تمنا و خرد جسم و زندگی» خوب پی نبرده است. این حرکت او با «حسابگری سنتی» و دروغگویی سنتی نیز متفاوت است که روی دیگر و متقابل آن « معنوی گرایی دروغین» و تحقیر لحظه و زمین است. این انسان نو میداند که برای دستیابی به فرصت و خواست خویش باید «وسایل و ابزار خویش را نیز زیبا و روحمند» سازد، همانطور که نیچه میگوید. باید فرصت‌طلبی و اغواگری خویش، بازیگری نوین خویش را زیبا و روحمند سازد تا خواستش و عشق‌اش نیز سالم و زیبا شوند. تا بازی و ارتباط زمینی اش، پرشور و همراه با قلبی گرم و مغزی سرد باشد و او را به اوج عشق و دوستی و سلامت زندگی برساند. زیرا این انسان نو میداند که «جهان و دیگری»، پژواک و آیینه خود اوست. پس اگر می‌خواهد به اوج سلامت و عشق و دوستی دست یابد، از آنرو باید بزرگی و شکوه معشوق، رقیب، شکوه و زیبایی بازی و ابزارش را نیز بطلبد.

زیرا فرصت‌طلبی و اپورتونیسم حقیر، هم وصال به خواست خویش را حقیر میکند، هم شخص و دنیایش را، عشق و قدرتش را حقیر و ضعیف میسازد، بیمار میسازد. ازینرو این عاشق و خردمند نو، این فرصت طلب نو خواهان دستیابی به «فرصتهای ژرف و شادان» است، تا با چنین فرصتهای خندان و طلایی، خود و جهانش، عشق و قدرتش نیز طلایی و شاداب و سالم گردند.

باری با ما عاشقان و عارفان زمینی دیگر بار در فرهنگ ایرانی آن «بازی و بازیگر پرشور»، آن «فرصت‌طلبی خندان» و چیرگی بر حقیر دیدن و اهریمنی دیدن جسم و زمین و بازی ظهور می کند و بر صحنه حاکم می‌شود. حال می‌توان در هر لحظه و در دیالوگ و چالش با یار و رقیب، در هر بازی و رقابت فردی یا جمعی، هم سراپا تن به بازی و لحظه داد و هم مرتب از جوانب و چشم‌اندازهای مختلف به بازی و ارتباط نگریست و فرصتهایی نو یافت؛ با بازیگوشی رندانه و دیونیزوسی ما بازیگران زمینی، مرتب فرصتها و امکانات نویی در بازی و چیرگی بر رقیب و یا برای اغوای یار و دوست به وجود می آید و بازی،پیروزی و وصال به درجه نوینی مرتب به دست می یابد. زیرا اینجا بازیگری قادر به بازی پارادوکس، بازیگری عاشق زندگی و فرصتها در صحنه بازی حضور دارد.

با ما عاشقان و عارفان زمينی آن« فرصت طلبی بزرگ و شرور و زيبا» متولد ميشود که می‌داند «خدايان هميشه فرصت‌طلب هستند» و این نسل نو از هر فرصتی، چه در عشق، ورزش، سياست و يا تجارت بدان خاطر استفاده مي کند که به اوج خواست خويش دست يابد، بر حریف و رقیب چیره گردد و به پیروزی و سروری بر لحظه دست یابد.

اينگونه او با قلبی گرم و مغزی سرد، با جسمش و روحش فرصتها و امکانات را بو مي کشد و حس ميکند و گاه چون عقابی خندان و مغرور آن را به چنگ می آورد و می ربايد؛ گاه چون پلنگی که در کمين بهترين فرصت و زيباترين، جوانترين و تردترين غزالها و آهوان است، مي گذارد که ابتدا فرصت های ضعيفتر از جلويش رد شوند و آنها را از دست می دهد، ( حتی وقتی دیگران منطق این «فرصت از دست دادن» را نفهمند و او را متهم به عدم واقعگرایی و بلندپروازی کنند)، تا آن زمان که لحظه و امکان طلایی و بهترین فرصت به وجود آید و جانش، قلبش و خردش به او بگوید که این دیگری، این امکان، همان یار و یا فرصتی است که میطلبیده است و در انتظار آن بوده است. يا گاه چون عنکبوتی زيبا و شرور دام خود می چيند، تور خود می بافد تا معشوق و حريف را در فرصت مناسب به دام اندازد. او می تواند بنابراین بر اساس اخلاق و خرد نهفته در تمنا و خواستش، جسمش، هم گاه با قدرت به فرصتها دست يابد و آنها را به چنگ اورد وهم گاه که زمان و شرایط بطلبد، به فرصتها تن دهد و بگذارد نقش طعمه را بازی کند، بگذارد فرصتها او را بیابند و او را «اغفال و اغوا» کنند.

در اين «غول زیبای زميني» حالات متفاوت و چشم‌اندازهای مختلف بازی و فرصت‌طلبی به وحدت در کثرتی نو دست مییابند و به حالت زیبا و روحمند یک «فرصتطلبی خندان و چندلایه و چندچشماندازی» دگردیسی مییابند. مگر نه آنکه مردان می خواهند معشوق یا خواست و تمنای خویش را به چنگ آورند و تسخير کنند و زنان، اين باهوشان زيبا، می‌دانند که چگونه به اين بازی تن بدهند، نقش «طعمه بی خبر» را بازی کنند تا در فرصت مناسب اين شکارچی پرشور را به طعمه خويش تبديل کنند و به دام اندازند.

اکنون فرصت‌طلبی مردانه و زنانه، توانایی تسخیر کردن، به چنگ آوردن، و توانایی با « تسلیم شدن به چنگ آوردن» به هم پیوند می‌خورد و «بازیگری نو و فرصتطلب و اغواگری نو» متولد میشود که مرتب می‌تواند حالتی نو از ارتباط و فرصت‌طلبی را بیافریند. زیرا در درون او شورهای مردانه و زنانه، چشم‌اندازهای مختلف و حالات جدید این بازیگری شرور و خندان به پيوند دوباره با هم دست می يابند و به ياران هم و به گذرگاهی بسوی هم تبديل مي شوند.

باری دوستان! زندگی یک «بازی عشق و قدرت» است برای دست‌یابی مداوم به اوج جدیدی از لمس سلامت، شکوه، عشق، قدرت و سعادت خندان زمینی. این بازی عشق و قدرت مملو زندگی در واقع یک بازی فرصتها و امکانات است و فرزند خویش را می‌طلبد که با حس و لمس این فرصت‌ها و امکانات به منطق زندگی و جسم تن دهد و مرتب به لمس حالتی نو از «بهشت گمشده» و یا شکوه خندان و همیشه ناتمام جهان انسانی دست یابد. پس فرزندان خلف زمین و زندگی باشد. پس هر چه بیشتر به «فرصت‌طلبی باهوش، خندان و عاشق» دگردیسی یابید و «آن شوید که هستید». فرزندان زمین و زندگی شوید. به عاشقان و عارفان زمینی و خردمندان شاد ایرانی هرچه بیشتر دگردیسی یابید.

دوستان از تمناهایتان نترسید. فرصت‌طلب باشيد و فرصت‌طلبی را یاد بگیرید. نه، درستتر بگويم. فرصت‌طلبی خویش را زيبا و خدايی کنيد و به خدايانی فرصت‌طلب و اغواگر، به بازیگرانی زمینی و خندان تبديل شويد تا بتوانید مرتب به اوج نوینی از بازی همیشه ناتمام عشق و قدرت و سعادت زمینی دست یابید. به شکوه فردی و ملی دست یابید و این شکوه و سعادت فردی و جمعی را بیافرینید.

پایان آفوریسم در ستایش «فرصت طلبی»

این آفوریسمی (گزینه گویی) از کتاب جدید و در صف انتشار من «اسرار مگو» است، اما بدون ادیت نهایی. این آفوریسم‌ها در واقع تلاشی برای ایجاد یک حالت و جهان زمینی در فرهنگ ایرانی و عبور از فرهنگ سنتی است. او در پی رنسانس عشق و خرد ایرانی است و ازین‌رو به «ارزش‌یابی همه ارزش‌ها و اخلاق کهن» دست می‌زند و جهانی نو می‌آفریند. جهان خندان عاشقان و عارفان زمینی و خردمندان شاد ایرانی. شکل قدیمی این آفوریسم و کتاب را میتوانید در لینک ذیل بیابید و بخوانید:
http://sateer.de/books/222.pdf

Labels:

4 Comments:
Blogger remas haytham said...

Blogger Ahmed Adel said...

Blogger dada24 Xu said...

Blogger 千禧 Xu said...