به مناسبت ايام زيباي شب يلدا و کريسمس
دگردیسی زمینی و خندان اسطوره مسیح و میترا!

به مناسبت تولد دوباره مسیح و میترا در این روزها !

داریوش برادری روان‌شناس/ روان‌درمانگر

به مناسب ایام زیبای شب یلدا و کریسمس، من مقاله ذیل را که برای اولین بار پنج سال پیش نوشته شده و در وبلاگم منتشر شد، دوباره با برخی تصحیحات، تغییرات و نکات اندک نو بازنویسی و منتشر می‌کنم. زیرا اصل موضوع و مطلب به باورم هنوز بسیار نو و جدید است. این متن به حالت آفوریسمی و به مثابه قطعه یافت شده‌ و با روایتی نو از انجیل نوشته شده است. هم‌چنین اینجا لینک مقاله‌ای دیگر از خویش را می‌زنم که در آن به نقد پیوند بینامتنی «مسیح و میترا» و به ضرورت ایجاد روایاتی نو از این متون و آیین‌های باروری و نوزایی کهن می‌پردازد. همین‌جا نیز این عیدهای مقدس و باشکوه را به همه هموطنان ایرانی و نیز به هموطنان مسیحی ایرانی تبریک می‌گویم.
مقاله در باب « رابطه بینامتنی مسیح، میترا و ما ایرانیان»


گناه مسيح و تکه دوباره یافت شده از انجيل!


ـ آنگاه مسيح خواست به خاطرعشق اش به مردم و انسان خويش را قربانی کند، تا گناهان اين مردم را به جان خرد و ایشان را شفا بخشد * با آن که مي دانست که حتی حواريونش پيش از سومين خواندن خروس او را نفی خواهند کرد و آن مردم نجات باراباس قاتل و دزد و هلاک او را خواهند طلبید*. زيرا برای ایشان باراباس از جنس خویش بود ومسيح بيگانه و غريبه ای بود که او را از دور میتوان دوست داشت و يا در تصویری نگه داشت و برايش نذر و دعا کرد* اما ديدن و حس او در نزديکی برای ایشان چنان دردناک و سنگين است که همان به که مصلوب شود*. مسيح همه اينها را مي‌دانست و از روی عشق اش خويش را دلداری مي‌داد که «ایشان نمي‌دانند چه ميکنند» و انگاه که مرگ او و عشق او را به خويش ببينند، سرانجام بر هراس خويش چيره مي‌شوند و به مسيحيای ديگر و فرزندان ديگر خدا تبديل ميشوند.*

« پس والی بدیشان متوجه شده گفت کدام یک از این دونفر را بخواهید بجهت شما رها کنم گفتند برابا را* پیلاطس بدیشان گفت پس با عیسی مشهور به مسیح چکنم گفتند مصلوب شود* والی گفت چرا چه بدی کرده است. ایشان بیشتر فریاد زده گفتند مصلوب شود* چون پیلاطس دید ثمری ندارد بلکه اشوب زیاده میگردد اب طلبیده پیش مردم دست خود شسته گفت من بری هستم از خون این شخص عادل شما به ببینید* تمام قوم در جواب گفتند خون او بر ما و فرزندان ما باد* انگاه برابا را برای ایشان ازاد کرد و عیسی را تازیانه زد سپرد تا او را مصلوب کنند.*( انجیل متی 37)

_ آن‌گاه مسیح سراپا اميد و عشق به انسان و زندگی تن به صليب داد* اما بر صليب و در دمادم مرگ از بالا به انسان و اين مردم نگريست و خردش چشمش را بينا کرد و دید که چگونه اين مردم نه تنها او را و عشق اش را نخواهند فهميد، بلکه مرگش را نيز وسيله ای برای حفظ جهان پلشت خويش ميکنند و او با شهادتش تنها عمر و قدمت جهان انها را افزوده است.* زيرا اکنون ایشان در نام او دست به قتل زندگی و عشق مي‌زنند، خويش‌آزاری و ديگرازاری مي‌کنند، ديگران را در جنگ صليبی به مسلخ مي‌کشند و در نام او به تقدس درد و بيماری، به تقدس پلشتی و آدمک بودن خويش می‌پردازند.* مسيح قلبش از ديدن اين حقيقت به درد آمد و پی برد که چگونه گول اين آدمک‌ها را خورده است و چگونه عشق نابالغش او را به مرگی بی ثمر و به شکست خواست و آرمانش وادار کرده است*. پس او دردمند از نيزه در جگر و از درد بينايی در اخرين لحظه با تمامی وجودش فرياد زده گفت: « ایلی ایلی لما سبقتني، لماسبقتني، یعنی خدايا خدايا مرا چرا ترک کردي*.»

« و همچنین آن دو دزد نیز که با وی مصلوب بودند او را دشنام میدادند* و از ساعت ششم تا ساعت نهم تاریکی تمام زمین را فرو گرفت* و نزدیک بساعت نهم عیسی باواز بلند صدا زده گفت ایلی ایلی لماسبقتنی یعنی الهی الهی مرا چرا ترک کردی* اما بعضی از حاضرین چون اینرا شنیدیند گفتنتد که او الیاس را میخواند*... و دیگران گفتند بگذار ببینیم که ایا الیاس میاید او را برهاند* (انجیل متی
38)»


_ و خدا خندان جواب داد:« پسرم اين من نيستم که تو را ترک کردم، تويی که مرا ترک کردی و از ياد بردی که کار تو نجات مردم و فداکردن خويش برای ایشان نبود.* مگر خود نمي‌توانستم اين آدمک‌ها را نجات دهم که ديگر فرزندان منند.* چرا از ياد بردی که ایشان نيز خدايي هستند و از اين‌زو تا آن‌زمان که از حيات آدمک وارشان دست برندارند و خود نخواهند، نمی توانند خدا شوند وشفا يابند.* آنها خود راه را برخود بسته اند واز اين‌رو تنها خود مي‌توانند اين راه را ديگر بار بازکنند و شفا يابند.* می‌بینی حتی از مرگ تو نیز برای ارضای کنجکاوی و خیالات خویش استفاده می‌کنند تا ببینند آیا من معجزه ای می‌کنم. باور کن اگر این شرارتشان بزرگتر بود، آن‌گاه از راه شرارت خندانشان نیز به من می‌رسیدند.* کار تو نه نجات انها، بلکه اجرا و لمس زندگی خدايی و لذت خدايی خود بود. تو بایستی از آنچه من به تو اعطا کردم، از اين زمين و اين لذايذ و تمناهای آن مي‌چشیدی، لذت می بردی، در آغوش ماريا ماگدلنا و زنان ديگر عشق زمينی را می‌چشیدی و با يارانت رقص عشق، خنده و جشن ستايش من و زندگی را برپا مي‌کردی، تو بایستی زندگی عاشقانه و خندان ، خرد شاد و عشق خندان را زندگی می‌کردی و به یارانت یاد می‌دادی که مرتب روایاتی نو از زندگی، از عشق و از ایمان، از من بیافرینند.* من اين‌همه لذت و خنده زمینی را برای تو فراهم کردم و تو به خاطر عشق جوانت به انسان‌ها بر همه آنها چشم پوشيدي. کار تو آن بود که از جهانت لذت ببری ، سالم و زيبا شوی و با اين جسم و روح خندان و زيبايت مردم را، برادران و خواهرانت را به اين جهان و خويش شدن نوین وسوسه و اغوا کني.*

کار تو اين بود، سعادت خويش بدست آوری و ایشان را اينگونه به سعادت زمینی/خدایی و به آفرینش روایات مختلف این سعادت وسوسه کني، زیرا هر کس از مسیر خویش و با زبان خویش می‌تواند با من به گفتگو نشیند و به گونه خویش جهان و من را ببیند. کار تو اين بود، با همه قدرت و شور خويش با معشوقانت و همراهانت زندگی کنی و روایتی نو، راهی نو از ایمان و عشق خندان بیافرینی ، تا جهان آدمک‌ها و سعادت‌های انها در برابر خوشبختی تو و یارانت رنگ بازد و ایشان به بحران گرفتار شوند و به خویش و جهانشان شک اغاز کنند.* و به لذت تو حسادت برند و اينگونه تشنه و مشتاق در پی سعادتی مشابه سعادت تو، سرانجام به خويش و زوایت خویش، به جهان و سعادت زمنیی دست يابند و از این طریق هر چه بیشتر به تصویر من و هستی تبدیل شوند، به تبلور عشق خندان و خرد شاد تبدیل شوند و با من و دیگران به گفت‌و‌گوی شوخ‌چشمانه و بازی‌گوشانه بنشینند.* کار تو آن بود ایشان را مسحور جهان خويش با کلام و رقص انديشه ات سازی و سرور آنها شوي، تا ایشان، اينگونه مسحور شده و زير فشار بحران فکری خويش و بنا به ميل سرور شدنشان، مانند تو ديگربار به خويش دست يابند و بر پلشتی آدمک وار خويش چيره شوند* اما تو تنها بدبختيشان را با مرگت طولاني‌تر کردي، تا آن روز که مسيحی دیگر بیاید، خندان و اغواگر.

مسیحی نو که از سرنوشت تو اين نيای خويش ياد گرفته باشد و جهان آدمک‌ها را با عشق اغواگر و عقل خندان خويش بهم ریزد.* آن‌کسی که چون یک «هيچی بزرگ» ابتدا همه هستی آنها را به کويری تبديل ميکند و همه جهان آنها و خوشبختي‌های آنها را تمسخر‌آمیز و تهوع انگيز می‌سازد و آنگاه بر روی اين کوير هيچی و خرابه جهان ‌آدمک‌ها، جهان اغواگر و سبکبال خويش را مي‌آفریند.* باری بيا عزيز دلم، ديگر زجر نکش، تو کارت را به پايان بردي.*

_ مسیح غمناک گفت: پس همه هستی من خطا بوده است.*

_ خدا خندان پاسخ داد: باری فرزندم حتی خطا نیز راهی بسوی ما است. شايد مهم‌ترین ثمره کار تو آماده کردن زمین برای ظهور این مسيح خندان باشد.* بدان که روزگاری داناترین این مردمان در پی آن خواهند بود که بدانند ایا همه چیز تصادف است یا سرنوشت و آیا من تاس می‌اندازم و یا نمی‌اندازم.* برای رهایی تو از غم و گناه بر تو این راز آشکار می‌کنم که حتی من نیز نمی‌دانم که فردا دقیق چه گونه خواهد شد و یا من و یا تو کجا خواهیم بود. تنها می‌دانم که زندگی و من و تو از چه چیز بافته شده ایم. می‌دانم که زندگی با شورعشق و قدرت و میل دست‌یابی به تمنای نو، عشق و خرد نو، روایات نو، با تمنای دست‌یابی به درجه والاتری از بازی عشق و قدرت و گفت‌وگو بافته شده است. از آن‌رو می‌دانستم یا تو موفق خواهی شد و مردم را به خدایی وسوسه می‌کنی و یا خطا خواهی کرد و مردم باید این جهان و روایت کوچک خویش را قرن‌ها بچشند تا خود به خطای خویش پی ببرند و خاک آنها برای بذر مسیح خندان اماده شود*. آری من تاس می‌اندارم ولی می دانم حاصل تاس هرچه باشد دیر یا زود به آن تبدیل خواهد شد که ما می‌خواهیم. زیرا تصادف نام دیگر سرنوشت است و سرنوشت همیشه خویش را در قالب تصادف نشان می‌دهد. زیرا همه این بازی‌ها و حتی بازی آدمک‌ها نیز بازی عشق و قدرت و حالتی از این شور عشق و قدرت است و این شور ذاتی زندگی مرتب بیشتر و بیشتر می‌طلبد و انسان و هستی را به خلق جهان و روایات نو وامی‌دارد. پس خندان و سبکبال از خطایت و به هدر دادن زندگیت باش. اینگونه دیگربار پا به بهشت خندان می‌گذاری و در کنار من جای خود می‌یابی.*

_ مسيح پرسيد: پس بگو پدر چگونه از اين درد و اين زجر دانايی رها شوم و فراموش کنم و عروج کنم؟

_ خدا خندان گفت: همانگونه که گفتم «بشو آنچه که هستی» و برای عروج، به قول دیگر فرزند خندانم، چنان سبکبال و بی اراده و تمناطلب شو ، تا در همان لحظه که ميل عروج می‌کنی، عروج کرده باشی و به پايين نگاه کني.* باری بيا تا شاهد جشن مسيح خندان باشيم، زيرا در آن بالا فاصله ای ميان ديروز، امروز و فردا نيست و هز سه همیشه در یکدیگر حضور دارند. * بيا سری به گذشته زنيم و در جشنی زمينی آینده عروج تو را و خندان شدنت را جشن گيريم و تولد جهان نو و انجيل نو را.*

سحرگاهان که شاگردان و حواریون مسیح برای دزدیدن و قایم کردن جسد عیسی مسیح امدند تا افسانه عروج اورا خلق کنند، جسد مسیح را درازکشیده و سبکبال با لبخندی بر لب بر سنگ قبر خویش بازیافتند و دست چپ او مشت شده بود و تنها انگشت میانی به بالا نشانه رفته بود ( یعنی به فارسی خر خودتانید، به زبان عبری و زبانهای دیگر خود ترجمان کنید).*



« اين‌گونه امسال در شب يلدا ميترای خندان بدنيا ميايد و اين بار او گاو خويش يا تن خويش را نمي‌کشد، بلکه با او يکی ميشود، حيوان خندان و خدای روی زمین می‌شود، شیرخندان، غزال خندان و یا ساتور خندان می گردد. این بار میترا به سان غول زمینی، عاشق و عارف زمینی بدنیا می اید واين بار مسيح به سان مسیح خندان متولد ميشود و ديگر به صليب کشيده نمي‌شود و جسم خويش و لذت زمينی اش را نمي‌کشد و هردو بر پای خويش و زندگی جهان کهن و سنگین را به قتل مي‌رسانند، تا زمين و زندگی ديگرباره نو و تازه و خندان شود.


این بار آیین باروری میترا و مسیح، آیین نوزایی زندگی شب یلدا و روز کریسمس، با آری گویی به جسم و به زندگی، با آری‌گویی به روایات مختلف از این سعادت زمینی، به این عشق خندان و خرد شاد صورت می‌گیرد. هم‌زمان راز و متن دیگر نهته در تصویر مسیح و شک او در لحظه آخر، این بار قدرت خویش را نشان می‌دهد. زیرا در فریاد «خدایا خدایا چرا مرا ترک کردی»، در واقع مسیح به انسان نشان می‌دهد که عشق بزرگ و ایمان بزرگ همیشه با شک همراه است، زیرا ما هیچ‌گاه به تصویر و راز نهایی «خدا و دیگری» پی نخواهیم برد و همیشه مجبوریم حدس و گمان درباره خویش و دیگری بزنیم. اکنون روایت نو از میترا، به کشتن «جان سنگینی» و به قتل روایت کهن از خویش دست می زند و روایتی نو و خندان می آفریند. اینجاست که از ترکیب عشق و خرد، ایمان و شک، ابدیت و لحظه، اسطوره و علم، احساس پارادکس و زیبای بشری به وجود می‌آید. اکنون روایات مختلف و همیشه ناتمام از عشق خندان، ایمان سبکبال و خرد شاد به وجود می‌آید. اکنون هزار شکل و حالت از سخن گفتن و دیالوگ با «دیگری»، با معشوق، رقیب و یا با خدا، به وجود می‌آید و این بازی خلاقیت و دیالوگ را پایانی نیست.


اين بار اسطوره و واقعيت يکی مي‌شوند و ما سرانجام به سان ميترا و مسيح خندان به بهشت زمينی خويش پا مي‌گذاریم و جشن زندگی اغاز مي‌کنیم.


باری دوستان متبرک باد اين روزها و شما و اين هستی نو و خندان من و شما. هر هستی و جهان انسانی با ما و تفسیر نوی ما اغاز ميشود. تفسیری که با اندیشه نو و شور عشق نو اغاز شده و با جوهر احساس و شور جان در روح و روان، قلب و جسم حک می‌شود و سرانجام عاشق خردمند با پا گذاشتن به درون تفسیر نوی خویش و حالت نوی خویش آن را به شکل واقعیت نو درمی اید و دگردیسی خویش و جهانش را کامل می‌‌کند. باری متبرک باد اين روزها و تولد همه ما و زایش هستی به سان جان و وجود عاشق، خردمند، قدرتمند، سبکبال و خندان، به سان ميترايان و مسيحان خندان و سبکبال، به سان عاشقان و عارفان زميني و رقصان».

Rechtsbündig